سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت نهم :
ساعت دقیقاً دو ظهر بود که از تاکسی پیاده شدم. چند قدم جلوتر آمدم. سرم را بالا بردم و نگاهی به سردر شرکت انداختم. توی دلم گفتم: «خدایا یعنی قسمت میشه من با این شرکت همکاری کنم؟ خیلی دلم میخواد منو تو خودشون راه بدن.»
با توکل به خدا قدم به ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

ساناز
0💛🤍🩵❤️🧡💙💚🩶🤎💜