سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت ششم :
پدرم مقابلمان نشست و کمی از دیس برای خودش برنج کشید. با مهربانی پرسید:
ـ خب چرا حرف نمیزنید؟ موضوع صحبتتون چی بود که تا من اومدم نصفه موند؟
شروع به شوخی با عمه و سر به سر گذاشتن من کرد. تا ناهارمان تمام شود، داشتیم میگفتیم و میخند ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هستی
0خیلی رمان جذابیهههه واقعا نویسنده خیلی خوبی هستی ولی متاسفانه من سکه ندارم که بتونم اشتراک بگیرم و ادامه اش رو بخونممم🙂