پارت ششم :

پدرم مقابلمان نشست و کمی از دیس برای خودش برنج کشید. با مهربانی پرسید:

ـ خب چرا حرف نمی‌‌زنید؟ موضوع صحبتتون چی بود که تا من اومدم نصفه موند؟

شروع به شوخی با عمه و سر به سر گذاشتن من کرد. تا ناهارمان تمام شود، داشتیم می‌‌گفتیم و می‌‌خند ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!