لیست کلیه پارتهای رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 29
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 1
یه لحظه هم نمیتونستم چشم از خیابون بردارم.داشتم از نگرانی میمردم.ساعت نزدیک یازده بود اما هنوز از مسعود خبری نبود.استرس امونم رو بریده بود.با وجود بارون شدید همچنان پایین پلههای ورودی ساختمون دادگستری ایستاده بودم.هر چی به مسعود زنگ میزدم گوشی رو برنمیداشت.همهش با خودم میگفتم نکنه توی راه ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 2
مسعود با قدمهایی محکم و عصبانی راه میرفت.چون قدش از من بلندتر بود و قدمهاش رو بلند و سریع برمیداشت ازش جا میموندم.دویدم و خودم رو بهش رسوندم. با عصبانیت گفت: «واقعا حقمه! کسی که عقلشو بده دست تو و سورن باید از این بدتر سرش بیاد.فقط از خریت خودم در عجبم!» «هنوز که چیزی معلوم نیست.رأی نهایی...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 3
روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودم و کانالها رو بدون هدف عوض میکردم.از وقتی به خونه رسیده بودم تمام ذهنم درگیر دادگاه ظهر بود.نود و نه درصد مطمئن بودم که میبازیم و نمیدونستم با واکنش مسعود چه کنم! حالا باخت و ضایعگیش به درک.نهایتا یه کتک میخوردیم.ولی اگه یارو میرفت و تقاضای خسارت میکرد،پ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 4
«ظاهرا که همه چیز از شب مهمونی خانوادگیتون شروع شده.مطمئنید اون شب کار خاصی نکردین؟» پرسید: «مثلا چه کاری؟» هر وقت میخواستم این چیزها رو بگم خندم میگرفت ولی مجبور بودم.سوال تکراری و مسخرهای بود.گفتم: «مثلا آب جوش جایی نریختین؟ شنیدین که میگن بیهوا آب جوش روی زمین نریزین.» گفت: «بله بله م...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 5
خبر به قدری ناگوار بود که سرما و گرسنگی رو فراموش کردم و شمارهی سورن رو گرفتم.خودش ما رو توی هچل انداخته بود و خودش هم باید نجاتمون میداد.گوشیش چند تا بوق خورد تا بالأخره برداشت.با صدایی گرفته و خوابآلود گفت: «چیه؟» «از ثنا برام پیام اومده.» سورن: «ثنا کیه؟» «دوست دخترمه.»با عصبانیت ادامه...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 6
بیست دقیقهای میشد که به سمت خونهی کینیا در حرکت بودیم.از قرار معلوم خونهش توی یکی از روستاهای اطراف بود.تا اون لحظه چند روستا رو پشت سر گذاشته بودیم.احساس کردم داریم از شهر خارج میشیم.کمکم داشتم بهش مشکوک میشدم. پرسیدم: «خونهتون دقیقا کجاست؟» کینیا که حواسش کاملا به رانندگی بود بدون ا...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 7
صدایی شبیه به شُرشُر ناگهانی آب شنیدم.البته امیدوارم که آب بوده باشه! بعد داروین نفس زنان گفت: «بله؟» «الو،داروین کجایی؟» داروین: «به تو چه که کجام؟» «باهات کار واجب دارم!» داروین: «یک سال تمام بهم زنگ نزدی حالا میگی کار واجب داری؟گم شو!» «ببخشید، معذرت میخوام! الانم اگه مهم نبود مزاحمت نم...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 8
داروین از کینیا پرسید: «چهطور میتونیم بریم روی شیروونی؟» کینیا جواب داد: «باید از نردبون استفاده کنید.توی انباریه.» داروین: «میشه برامون بیاریدش؟» کینیا: «بله حتما.» این رو گفت و رفت. پرسیدم: «برای چی میخوای بری روی شیروونی؟» داروین: «میخوام دقیق ببینم سنگها از کدوم طرف میان.» «از ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 9
داروین: «اینجا خطرناکه نمیشه کاری کرد.باید زودتر بریم پایین ببینم سرت شکسته یا نه.» بدون اینکه چیزی بگم از نردبون پایین رفتم.سرم به اندازهی لحظهی اول درد نداشت اما دردش آزاردهنده بود.وقتی به حیاط رسیدیم دستی به پشت سرم کشیدم.انگشتهام خونی شدن. انگشتهای خونی رو جلوی صورت داروین گرفتم و ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 10
سریع از دهانهی چاه فاصله گرفتم.همین لحظه صدای بلند و عجیبی از خونه به گوش رسید.اون صدا یکی دو ثانیه بیشتر طول نکشید و چیزی شبیه غرش بود.دویدم و خودمو به داروین رسوندم. حسابی شوکه شده بودم.پرسیدم: «چی شده؟ صدای چی بود؟!» داروین گفت: «نمیدونم،من کار خاصی نکردم!» همین لحظه صدای شکستن شیشه از د...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 11
یادم بود که داروین از تعارف خوشش نمیآد ولی دوست داشتم برای موندنش اصرار کنم.بعد از یک سال بی خبری صرفا به خاطر کاری که توش گند زده بودم باعث زحمتش شدم، فکر کردم بهتره حداقل یه ناهار مهمونش کنم.گفتم: «بیا ناهارو با هم بزنیم.» داروین کمی فکر کرد و گفت: «ناهار چی داری؟!» «هنوز بهش فکر نکردم.چی دو...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 12
سورن: «نه بابا، کاش این کارو میکرد.بعد از اینکه برنج رو دم کردم،نشستم روی صندلی که خستگی در کنم.چند دقیقه گذشت و مسعود رفت بالای سر قابلمهی غذا که روی اجاق بود.منم پشتم بهش بود.فکر کردم میخواد به غذا سر بزنه.یهو از پشت غافلگیرم کرد و در قابلمهی داغ رو گذاشت روی کتفم،کبابم کرد.» سورن دو سه ت...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 13
همین لحظه صدای مسعود رو از بیرون اتاق شنیدم.خیلی زود مسعود اومد و هاموس هم ناپدید شد.شناسنامه رو سمت مسعود گرفتم و گفتم: «پیداش کردم.» ازم گرفتاش و با اخم گفت: «چهقدر طولش دادی! فکر کردم پیداشون نکردی و از ترس متواری شدی.» «نه برای چی باید بترسم؟» ابروهاشو بالا برد و با کنایه گفت: «نمیدونم!...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 14
مسعود با توپوتشر گفت: «نمی بینید چون رنگشون میکنم! از دست شما دو تا یه موی سیاه رو کلهم نمونده.از بس توی این چند وقت حرص خوردم همهی موهام سفید شدن!» سورن: «ولی خیلی طبیعی به نظر میرسه! از چه برندی استفاده میکنی؟» مسعود به سورن تشر زد: «ساکت باش احمق! بعد از این گندی که زدین باید تنبیه شین...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 15
سورن ادای مسعود رو درآورد و با حالتی عصبی گفت: «کلمهی دلخور مناسب حسی که دارم نیست! ناراحت و عصبانیام و به نشونهی اعتراض این مکان بوگندو رو ترک میکنم!» با اینکه وانمود میکرد عصبانیه و تا حدود زیادی هم موفق بود ولی برای من بیشتر خندهدار به نظر میرسید تا جدی. مسعود گفت: «باشه،من ازت معذر...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 16
با افسوس سرم رو تکون دادم و از خونه بیرون اومدم.جفتشون خل شده بودن.به سمت دستشویی که انتهای حیاط قرار داشت راه افتادم.هوا سرد بود.اگه تحت فشار نبودم هیچوقت از جام بلند نمیشدم.دستشویی رفتن توی سرما برام دردناک بود.فورا خودم رو به دستشویی رسوندم.وقتی داشتم کارم رو انجام میدادم یکی دو بار جریان ...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 17
توی خواب عمیقی بودم که یهو با تشکم از زمین کنده شدم و روی سورن که کنارم خوابیده بود افتادم.سورن هم برای یه لحظه از خواب پرید و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه آخی گفت.اولش فکر کردم زلزله اومده اما کمی بعد فهمیدم مسعوده.همونجوری که روی سورن افتاده بودم تشک پیچمون کرد و از پشت فشار شدیدی بهمون وار...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 18
من و سورن بابت وقتی که برامون گذاشته بود ازش تشکر کردیم و بعد از خداحافظی از خونه بیرون اومدیم.صاحبخونه توی ساختمون موند تا چراغها رو خاموش کنه.وارد جادهی باریکی شدیم که به در حیاط منتهی میشد.بالأخره به در حیاط رسیدیم و از خونه بیرون اومدیم.سورن ماشین رو با کمی فاصله از خونه پارک کرده بود.پاکت...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 19
«مامان هاموس منو دوست داره؟ حس میکنم قضیه داره ناموسی میشه!» بیحوصلگه گفت: «چرتوپرت نگو! فقط به دلیل شباهتی که به پسرش داری دلش میخواد تو رو ببینه.» «من شبیه پسرشم؟یعنی برادر هاموس؟ اونوقت این پسرش الان کجاست؟» گفت: «الان جلوت وایساده.» مکثی کردم و گفتم: «تو برادر هاموسی؟» گفت: «آره....
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 20
به اطرافم نگاه کردم.جایی که توش بودم رو نمیشناختم.شبیه حیاط مدرسهی ابتداییم بود با این تفاوت که از ساختمون مدرسه و درختها خبری نبود.تا جایی که چشم کار میکرد زمین آسفالت رو میدیدم.ابرهای خاکستری و محوی دوروبرم رو احاطه کرده بودن و اجازه نمیدادن مسافتهای دورتر رو ببینم.هوا سرد بود جوری که ا...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
- 1
- 2
