پارت یازده :

یادم بود که داروین از تعارف خوشش نمی‌آد ولی دوست داشتم برای موندنش اصرار کنم.بعد از یک سال بی خبری صرفا به خاطر کاری که توش گند زده بودم باعث زحمتش شدم، فکر کردم بهتره حداقل یه ناهار مهمونش کنم.گفتم: «بیا ناهارو با هم بزنیم.»
داروین کمی فکر کرد و گفت: «ناهار چی داری؟!»
«هنوز بهش فکر نکردم.چی دوست داری؟»
بدون این‌که جواب سوالم رو بده مکثی کرد و نگاهی از روی اکراه بهم انداخت.گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • متینا

    0

    وای من این رمان و دوست دارم بیشتر از بهراد و سورن و مسعود سه تنفگدار 😂🥴❤️

    ۱ ماه پیش
  • زهره

    0

    کااااش عکس شخصیتهای کتابو میذاشتی تو کانالت خیلی دوسدارم داروین عضلانی رو تصور کنم😂 من سه تا فصل قبلیو سه چهار بار خوندم.اتفاقی اینجا پیدا کردم ادامه رمانو خیلی خوشحالم که ادامه داره😍

    ۵ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    تجربه ثابت کرده گذاشتن عکس از شخصیتا ایده‌ی خوبی نیست.چون عده‌ی زیادی شاکی میشن که این شبیه تصورات ما نیست.

    ۵ ماه پیش
  • ارغوان

    0

    خیلی فونت و اندازش بده

    ۸ ماه پیش
  • زن بهراد

    0

    واایی بیچاره سورن بلا کش 🥲😂

    ۱ سال پیش
  • لایف

    0

    عالی بود خوشم اومد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️