هیچ کسان 4 (ریونیز) به قلم sober
پارت سوم :
روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودم و کانالها رو بدون هدف عوض میکردم.از وقتی به خونه رسیده بودم تمام ذهنم درگیر دادگاه ظهر بود.نود و نه درصد مطمئن بودم که میبازیم و نمیدونستم با واکنش مسعود چه کنم! حالا باخت و ضایعگیش به درک.نهایتا یه کتک میخوردیم.ولی اگه یارو میرفت و تقاضای خسارت میکرد،پول مسعود به فنا میرفت و اونوقت زندهمون نمیذاشت! با این افکار مخم داشت سوت میکشید.
همین لحظه بود که صدای زنگ در رو شنیدم.کنترل تلویزیون رو روی میز گذاشتم و به سمت حیاط رفتم.خیلی زود خودم رو به در رسوندم.مرد میانسالی پشت در بود.حدودا چهل و پنج ساله با موهای جوگندمی و شقیقههای خاکستری. کمی هم مضطرب به نظر میرسید.با دیدن من فورا سلام کرد.به کاغذ کوچیکی که توی دستش بود نگاه کرد و با تردید پرسید: «اینجا خونهی آقای ماکانه؟!»
«بله خودمم.»
گفت: «ببخشید مزاحم شدم.آدرس شما رو آقای خالقی لطف کرد و بهم داد.گفتن شما میتونید کمکم کنید.»
خالقی دیگه کدوم خری بود؟! یادم نمیاومد.با گیجی پرسیدم: «آقای خالقی؟ متأسفانه حضور ذهن ندارم.»
گفت: «دو سه سال پیش به خونهشونو به سنگ بسته بودن و شما کمکشون کردین مشکلشون حل شد.»
دو زاریم جا افتاد.گفتم: «آها حالا یادم اومد.ببخشید ولی من خیلی وقته این کارها رو کنار گذاشتم.ینی مجبور شدم که کنار بذارم چون جونم در خطر بود.»
با حالت ملتمسانهای گفت: «نمیشه یه استثنا قائل بشید؟ خواهش میکنم.»
به این فکر کردم که آدرس مجید رو بهش بدم و خودم رو خلاص کنم.گفتم: «آدرس یکی از دوستامو بهتون میدم.اون میتونه کمکتون کنه.»
گفت: «نه خواهش میکنم! آقای خالقی گفتن شما کاربلد هستین.به ایشون که کمک کردین، چی میشه اگه به منم کمک کنید؟»
«دوستام هم میتونن از پساش بربیان.بهتون قول میدم.من هر چیزی که بلدمو از اونا یاد گرفتم.»
گفت: «من که اونا رو نمیشناسم. ولی رو حساب حرف دوستم به شما ایمان دارم.»
واقعا سمج بود! توی دلم چند تا فحش به اون یارو خالقی که حتی قیافهش هم یادم نمیاومد دادم و برخلاف میلام تعارف کردم تا بیاد داخل.وارد پذیرایی که شدیم بابت بههم ریختگی خونه عذرخواهی کردم و ازش خواستم بشینه.
پرسیدم: «اسم شریف شما چیه؟»
از فکر بیرون اومد و گفت: «کِینیا هستم.»
با بیحوصلگی گفتم: «مشکل تون چیه آقای کینیا؟»
با نگرانی و افسوس سری تکون داد و گفت: «چی بگم...از سه شب پیش شروع شد.مهمون داشتیم.بعد از شام نزدیکای ساعت ده شب یه سنگ بزرگ خورد به شیشهی پنجرهی آشپزخونه.اولش فکر کردیم کار همسایههاست.همگی بیرون رفتیم و از همسایهها پرسوجو کردیم اما همهشون قسم و آیه آوردن که کار اونا نیست.ما هم چون هیچوقت بدی و مزاحمت ازشون ندیده بودیم قبول کردیم و برگشتیم خونه.گفتیم هر چی که بود تموم شد و رفت.فردا صبح شیشه رو عوض کردم و رفتم سر کار.بعدازظهر که برگشتم خونه فهمیدم علاوه بر شیشهی پنجرهی آشپزخونه،به پنجرههای دیگه هم سنگ زدن.خانومم و بچهها خیلی ترسیده بودن برای همین با پلیس تماس گرفتیم.پلیس هم اومد و اطراف خونه رو گشت اما چیزی پیدا نکرد.گفتن کاری از دست ما ساخته نیست مگه اینکه رسما از دست کسی شکایت کنید تا ما اینجوری جریان رو پیگیری کنیم.ما هم که مطمئن بودیم کار همسایهها نیست بیخیال شکایت شدیم.یکی از همسایههامون گفت که احتمالا کار اجنهست چون معلوم نیست سنگ ها از کجا میان.من گفتم همچین چیزی ممکن نیست و حرفشو جدی نگرفتم.تا دیروز که پرتاب سنگها دو برابر شد و هر ساعت یه سنگ پرتاب میشه توی خونهمون.هر چهقدر هم نگاه میکنم تا ببینم سنگها از کدوم طرف میان نمیفهمم.پرسوجو کردم و دوستم شما رو بهم معرفی کرد و آدرستونو بهم داد.امیدوارم شما بتونید کمکم کنید.»
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
hadis
0سلام sober عزیز،پایان جلد ۳ اونجایی بود که قاتله بهرادو گرفت،اینجا چرا یهویی وارد یه جای دیگه شدیم اصلا؟😭
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
سلام.نه پایانش اون نیست.متاسفانه اینجا ناقص آپلود شده.پایانش اینجوریه که قاتل با شرط عاشق نشدن بهراد ولش میکنه.
۳ ماه پیشhadis
0ای بابا چه بد کاملش رو کجا میشه خوند؟
۳ ماه پیشپرنیا
0خیلی عالیههههه...ممنون بابت رمان عالیتون امیوارم دنیای رمان بیشتر از این رمان های خفن بزاره
۱۰ ماه پیشستایش
0عالیه خیلی خوشم اومد ازتون خیلی ممنون بخاطر زحماتتون و نوشتن همچین رمان قشنگی
۱۰ ماه پیشرمان خوان
0خیلی عالی هستی. همین طوری ادامه بده
۱۰ ماه پیشمسعود
0مسعودددددددددد
۱۱ ماه پیشیلدا
0یکم احساس هیجان زدگی
۱۱ ماه پیشحیدری
0عالی بود رمان
۱۲ ماه پیشمدیم
0از هیجانی بودنش خوشم اومد
۱۲ ماه پیشمریم
0عالیه بهترین رمانی که خوندم
۱۲ ماه پیشصبا
0عالی و بی نظیر
۱۲ ماه پیشقوری
0میگفتم لطفا عاشق سورن باش
۱ سال پیشرضایی
0این رمان عالیه من خیلی وقته که منتظر این فصل بودم
۱ سال پیشFZAHRA
0رومان جالبیه دست نویسنده مرسی
۱ سال پیشYekta
3عالیه رمان فوق العاده ای هست
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مرلین
0دوسش دارم هیجانش زیاده 🫣