پارت سیزده :

همین لحظه صدای مسعود رو از بیرون اتاق شنیدم.خیلی زود مسعود اومد و هاموس هم ناپدید شد.شناسنامه رو سمت مسعود گرفتم و گفتم: «پیداش کردم.»
ازم گرفت‌اش و با اخم گفت: «چه‌قدر طولش دادی! فکر کردم پیداشون نکردی و از ترس متواری شدی.»
«نه برای چی باید بترسم؟»
ابروهاشو بالا برد و با کنایه گفت: «نمی‌دونم!»
سوالم کاملا مزخرف و جوابش هم واضح بود.اگه پیداش نمی‌کردم دهنم توسط مسعود آسفا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • لایف

    0

    کاش زودتر ترسناک بشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!