پارت پانزده :

سورن ادای مسعود رو درآورد و با حالتی عصبی گفت: «کلمه‌ی دلخور مناسب حسی که دارم نیست! ناراحت و عصبانی‌ام و به نشونه‌ی اعتراض این مکان بوگندو رو ترک می‌کنم!»
با این‌که وانمود می‌کرد عصبانیه و تا حدود زیادی هم موفق بود ولی برای من بیش‌تر خنده‌دار به نظر می‌رسید تا جدی.
مسعود گفت: «باشه،من ازت معذرت می‌خوام هر چند تقصیر خودتون بود.امروز قبل از این‌که بیام پیش‌ات این یارو همسای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    1

    وای انگارهمین دیروز بود که هیچ کسان ۱ رو شروع کردم به خوندن :) خیلی خوش حال شدم که ادامه داره واقعا دوسش دارم🫶🏻 نویسنده خسته نباشی✨️

    ۸ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون ⁦༼⁠ ⁠つ⁠ ⁠◕⁠‿⁠◕⁠ ⁠༽⁠つ⁩

    ۸ ماه پیش
  • سحر

    1

    صد در صد قلمشو دوست دارم.همه چیز این رمان برام جذابیت داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️