پارت پانزده :

سورن ادای مسعود رو درآورد و با حالتی عصبی گفت: «کلمه‌ی دلخور مناسب حسی که دارم نیست! ناراحت و عصبانی‌ام و به نشونه‌ی اعتراض این مکان بوگندو رو ترک می‌کنم!»
با این‌که وانمود می‌کرد عصبانیه و تا حدود زیادی هم موفق بود ولی برای من بیش‌تر خنده‌دار به نظر می‌رسید تا جدی.
مسعود گفت: «باشه،من ازت معذرت می‌خوام هر چند تقصیر خودتون بود.امروز قبل از این‌که بیام پیش‌ات این یارو همسای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    1

    وای انگارهمین دیروز بود که هیچ کسان ۱ رو شروع کردم به خوندن :) خیلی خوش حال شدم که ادامه داره واقعا دوسش دارم🫶🏻 نویسنده خسته نباشی✨️

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون ⁦༼⁠ ⁠つ⁠ ⁠◕⁠‿⁠◕⁠ ⁠༽⁠つ⁩

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    صد در صد قلمشو دوست دارم.همه چیز این رمان برام جذابیت داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!