لیست کلیه پارتهای رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) : پارت های 21 تا 29
تعداد کل پارت های منتشر شده : 29
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 21
با هم به آشپزخونه رفتیم و تا زمانی که چایی آماده بشه ماجرای ظاهر شدن ریونیز رو برای سورن تعریف کردم.بعد از اتمام حرفهام کمی فکر کرد و گفت: «واقعا یکی عین خودت از آینه بیرون اومد اما تو هیچ سوالی نداشتی؟!» «سرزنشم نکن،خیلی ترسیده بودم! بعدم از تمام نکات مهمی که گفتم فقط اینش برات مهم بود؟» سو...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 22
«لطف رو ولش کن.اینی که میگم یه دستوره! از الان به بعد هر وسیلهی مربوط به قِر و فِری که پیدا کردی لطفا با من به اشتراک نذار! داری ذهنیّتم از مسعود رو متزلزل میکنی.» دوباره خندید و گفت: «باشه.فقط میخواستم ثابت کنم من تنها کسی نیستم که به ظاهرش اهمیّت میده.» گفتم: «باشه بابا.تو تنها سوسول جمع...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 23
مسعود خندید و گفت: «نه کاش اون بود.تو به شدّت توی خواب تکون میخوری و لگد میزنی! هر وقت کنار تو خوابیدم پَک و پهلو واسم نموند.» سورن با خوشحالی گفت: «یعنی منم یه زمانی تو رو کتک زدم؟» مسعود: «متأسفانه.در واقع وقتی سوزوندمت داشتم تلافی میکردم پس لازم نیست دیگه باهات مهربون باشم.» سورن: «کتکی ...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 24
صبح با سروصدا و حرف زدنهای مکرّر از خواب بیدار شدم.کشوقوسی به بدنم دادم و با بیحوصلگی سر جام نشستم.آفتاب فضای اتاق رو روشن کرده بود جوری که فکر کردم سر ظهره.به ساعت دیواری نگاه کردم.ساعت ده و نیم بود.از اتاق که بیرون رفتم دیدم دو نفر غریبه دارن کارتنهایی که از قبل بستهبندی کرده بودیم رو از خ...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 25
بعد از جابهجا کردن یخچال و استقرارش در آشپزخونه،ناهاری که میشا برامون آورده بودن رو خوردیم و بلافاصله شروع به جابهجایی اسباب و چیدن وسایل خونه کردیم.همهی ظرفها و وسایل آشپزخونه رو از بستهبندیهاشون بیرون آوردیم و تونستیم خیلیهاشون رو داخل کابینتها بچینیم،اما یه سریشون همچنان در انتظار جمع...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 26
موقع خواب که شد تصمیم گرفتم توی یکی از اتاقهای طبقهی بالا بخوابم.مسعود بهم گفت که ممکنه سردم بشه اما اهمیّت ندادم.سردم میشد بهتر از این بود که با دادوبیدادم بقیه رو آزار بدم.رختخوابم رو وسط اتاق پهن کردم.با اینکه چراغ خاموش بود اما چون پنجرهها پرده نداشتن،نور ماه باعث روشنی فضای اتاق شده بود...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 27
حوصلهم رو سر برد.راهم رو کج کردم و به سمت باغ راه افتادم.هر چند فضای باغ ترسناک به نظر میرسید اما از حالت شناور بودنم لذّت میبردم.تصاویری که جلوی چشمهام میدیدم شبیه به فیلمهای سیاه و سفید قدیمی بود.حس این رو داشتم که زمان خیلی سریعتر از همیشه سپری میشه.وقتی راه میرفتم تو یه چشم بههم زدن...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 28
«بهتر نبود توی خونه میموندیم؟ به هرحال مسعود خونهشو به ما سپرده!» سورن: «اون با دوستهاش رفته پی خوشگذرونی،اونوقت من باید نگهبانی خونهشو بدم؟ همین که برنگشتم خونهی خودم و قبول کردم بمونم خیلی لطف کردم.» «میتونستیم بمونیم خونه و خودم واسهت غذای ایتالیایی بپزم.» سورن: «از غذاهای ایتالیای...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 4 (ریونیز) - پارت 29
کمی بعد صدایی شبیه به آواز از طبقهی بالا به گوش رسید.مثل یه ترانهی نامفهموم به زبون بیگانه.هر دو به بالای پلهها خیره شدیم و سایهی سیاهی رو دیدیم که اون بالا در حرکت بود.سایهای کوتاه که انگار متعلق به یه بچه بود.شاید هم کسی بود که روی زمین نشسته.نمیتونستم تشخیص بدم که نشسته یا واقعا جثهی کو...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
- 1
- 2
