هیچ کسان 4 (ریونیز) به قلم sober
پارت بیست :
به اطرافم نگاه کردم.جایی که توش بودم رو نمیشناختم.شبیه حیاط مدرسهی ابتداییم بود با این تفاوت که از ساختمون مدرسه و درختها خبری نبود.تا جایی که چشم کار میکرد زمین آسفالت رو میدیدم.ابرهای خاکستری و محوی دوروبرم رو احاطه کرده بودن و اجازه نمیدادن مسافتهای دورتر رو ببینم.هوا سرد بود جوری که از سرما میلرزیدم.آسمون ابری بود و برف میبارید.انگار دم غروب بود و رنگ آسمون به قرمزی
لطفا صبر کنید...
