لیست کلیه پارتهای رمان بازگشت دوباره : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 21
آن ها از شنیدن حرف های من شوکه شدند چرا که هیچکداممان انتظار نداشتیم کامران درباره اورال، مطالبی را فهمیده و متوجه شده باشد. آنگاه نیلوفر در حالی که با عصبانیت، دندان هایش را به هم می فشرد، گفت: _ عاقبت این اسم، یه روز، زندگی همه ما را به باد می دهد. مهتاب هم ادامه ی حرف او را گرفت و گفت...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 22
تقریباً سه هفته بعد از ماجرای درگیری نیلوفر با نازنین افخم، سرانجام با پادرمیانی کامران و البته بعدها خود دکتر شهریار، قرار شد دکتر رضایی در مجازات نیلوفر تخفیف قائل شود و او به مدت یک ترم از ورود به بخشهای بستری کلینیک روانپزشکی منع شد اما همچنان میتوانست مثل قبل، در بخشهای سرپایی کلینیک حض...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 23
مریم اولین کسی بود که واکنش نشان داد. _ منظورت چیه نازنین؟ این مزخرفات چیه بلغور می کنی؟! و نازنین رو کرد به او و پوزخندی زد. _ مزخرفات؟!... من مزخرف نمیگم مریم جون!... البته ببخشیدا!... یادم رفته بود که یه مدت نبودی و از همه جا بی خبری!... ولی باید خدمتت عرض کنم که دوستات عین دیوانه ها...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 24
چرا این کار را کردم!؟.... خودم هم نمی دانم... شاید یک حماقت بود... شاید هم یک فرصت.. برای خلاص شدن از آن نام شوم!... و شاید هم می خواستم برای همیشه از شر استرس هایی که همواره به دنبال این نام بود، خلاص شوم... نمی دانم.. واقعاً نمی دانم چرا این اتفاق افتاد؟! .. اما بهرحال من این کار را ان...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 25
وقتی نگاهشان کردم؛ نیلوفر ترسیده بود، مریم میخواست گریه کند و مهتاب هم به شدت عصبانی بهنظر میرسید و من اما.... به نظرم، بهترین کار دنیا را انجام داده بودم. این اوج فداکاری بود؛ کاری که هیچکس جز من، نمیتوانست آن را به خوبی انجام دهد و اما، در آن لحظه، قبل از آنکه بتوانم چیزی بگویم و یا از...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 26
فکر میکردم دیگر همه چیز تمام شدهاست؛ به همین اندازه که من، عشق اورال را به گردن گرفته ام، کافیست... با خودم میگفتم، اورال که آن سر دنیاست و هرگز به اینجا نخواهد آمد و یا حتی شاید یادش هم نیاید که روزی نیایش عاشقش بوده است و من حالا برای حفظ آبروی دوست فوت شدهام، عشق او را به گردن گرفته ام...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 27
_ شنیدم داشتید دنبال من میگشتید... آیا با من، کاری داشتید؟ رنگم پرید. _ دنبال شما؟!... متوجه نمیشم آقای دکتر؟!... چرا ما باید دنبال شما بگردیم؟!. عذر میخوام ولی ما شما را نمیشناسیم و فکر کنم که... و او وسط حرفم پرید و نگذاشت به حرفهایم ادامه دهم. _ واقعاً من رو نمی شناسید؟... آها!... پس دن...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 28
یک مشت آب، دو مشت آب، و بعد از آن، مشت مشت آب به صورتم می پاشیدم تا شاید از خنکای آن احساس زندگی کنم... چرا که دیگر خوردن همان آب سرد برای من جوابگو نبود و باید جور دیگری خودم را آرام میکردم. سپس دستهای یخ زدهام را پشت گردن داغ شده ام گذاشتم تا تپش قلبم پایین بیاید؛ این کار خوشایندترین احسا...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 29
اما فارغ از همه رنجها و استیصال ها، سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود؛ این بود که چرا باید برای ماهان بهمنش، مهم باشد که ما به دنبالش در بیمارستان دویده بودیم؟ او که ما را تا همین دیروز هم نمیشناخت! و از طرفی، او یک پزشک تهرانی مغرور بود که احتمالاً فکر میکرد وزارت علوم در حقش جفا کرده و او را ب...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 30
اما قبول کردن پیشنهاد مهتاب ، تازه آغاز دور جدید دردسرهایی بعدی ما بود که مجبور به پذیرفتنش شدیم. در مرحله اول، باید قبل از هر چیز، با دکتر شهریار صحبت میکردیم و رضایت او را برای ادامه کار میگرفتیم که این هم برای خودش دردسر عظیمی بود. ما برای رفتن به دانشکده دندانپزشکی، به حمایت و معرفی ن...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 31
سرانجام زمان موعود فرا رسید و ما معرفینامه ی خود را تقدیم دانشگاه علوم پزشکی کردیم. تا برای مدتی نامعلوم در دانشکده دندانپزشکی به طرح تحقیقاتی درباره تأثیر زیبایی بر سلامت روان بپردازیم؛ طرحی که در حقیقت، بهانه ی ما برای کنترل ماهان و تسلط بر شرایطی بود که توسط او به وجود آمده بود. داشتم اشتب...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 32
نیامد! او نیامد! و برای چندمین بار ما را در بُهت و شوکی فرو برد که اصلاً انتظارش را نداشتیم و یا شاید هم داشتیم اما نمیخواستیم که باورش کنیم و بپذیریم که ممکن است بار دیگر هم رخ دهد! اگرچه که قبلاً هم از همین سوراخ، گزیده شده و ضربه خورده بودیم. و حالا برای چندمین بار، دوباره این اتفاق ...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 33
_ باید یه مقاله بنویسیم!.. یه مقاله طنز درباره جراحان زیبایی!.. یه چیزی که بتونه نظر همه رو جلب کنه و همه از آن، خوششون بیاد... خب! نظرتون چیه؟! و بچهها همگی کنجکاو شدند. _ چی؟!... یه مقاله طنز؟!... یعنی میخوای با یه مقاله طنز، ماهان بهمنش را تشویق کنی که با ما همکاری کنه؟! _ خب آره!... به ...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 34
و او تماس گرفت در کسری از ثانیه اصلاً نمیدانم در این زمان کوتاه چطور توانسته بود مقاله را بخواند اما تماس گرفت تا دربارهاش صحبت کند و باز هم همان حرفها و جبههگیریهای همیشگی!... اصلاً انگار چیزی عوض نشده بود و یا شاید هم، تنها چیزی که تغییر کرده بود، ناراحتیهای من بود که داشت لحظه به لحظه...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 35
و ما دوباره دور هم جمع شدیم تا برای رهایی از طلسمی که اسیرمان کرده بود چارهای بیندیشیم... اما هیچکس!.. دیگر هیچ راه حلی نمی دانست... و هیچ فکری هم، دیگر به ذهنش نمی رسید..اصلاً انگار!... ماهان بهمنش، طلسم نفرینشده ای بود که رهایی از آن، به این سادگیها، ممکن نبود ... و دیگر هیچکس هم، هیچ راه...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 36
او در چهارچوب دَر، ظاهر گشت و اتاق برای لحظاتی، در شوک و سکوت، فرو رفت و بدنبالش! نگاه هایی متعجب، میان حضار، رد و بدل گشت و آنگاه نگاه هایی نگران ، ترسیده و عصبی به همراه مقدار قابل توجهی، از ناراحتی!.... میان ما و دکتر آریا، به چرخش در آمد.. و در آن لحظات، هیچ کس، نمی دانست که باید، چه کند و چ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 37
سعی کردم خونسرد باشم.... سعی کردم خودم را نبازم.... باید، خودم را جمع میکردم.... باید، جوابش را میدادم.... شاید اینگونه میتوانستم از وقایع بدی که در انتظارمان بود، جلوگیری کنم ... اما ناگهان!... نیلوفر پیشدستی کرد و با رنگی پریده و صدایی عصبی که سعی در کنترلش داشت رو به او گفت: _ آقای...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 38
عصبی بودم و ترسیده!..... با صدایی لرزان و نامطمئن!.... رنگم پریده بود و احساس میکردم خون در شریانهای مغزم، جریان پیدا نمیکند ولی با وجود همه اینها، نباید خودم را میباختم اجازه میداد تصویری که از من مخابره میشود، تصویر یک انسان ضعیف، بدبخت و نامطمئن باشد... بنابراین تلاش کردم با همه ی ناراح...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 39
_ نه! هنوز نخوندمش! ولی فکر هم نمیکنم موضوعش اونقدر مهم باشه که بخوای اینقدر سرش حساس بشی. این را یکی از آن ها گفت و دیگری در جوابش، با صدایی عصبی گفت: _ من سرش حساس نشدم!...من فقط امروز اومدم که بهتون بفهمونم وقتی دارید هی فرت و فرت، مدام برای او و پروژهاش که معلوم نیست چیه؟ جلسه میگیرید...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 40
از شجاعت و یا بهتر بگویم از جسارت خودم، در آن لحظات سخت، احساس قدرت می کردم و حتی لذت می بردم ... انگار دیگر خیلی چیزها برایم اهمیتش را از دست می داد..یک جورایی دیگر برایم مهم نبود چه می شود؟ در واقع، آدم ها وقتی به درجه ای از سختی می رسند و یک درد، بارها و بارها در زندگیشان تکرار می شود، سرانجا...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
