پارت هجده :

وقتی از آنجا بیرون آمدم نیلوفر و مهتاب، با حالتی غم‌زده، در سالن منتهی به راهرو، ایستاده بودند.

پس به سراغشان رفتم و اگرچه می‌دانستم که دیگر هیچ‌کس حوصله بحث تازه‌ای را ندارد اما رو کردم و نیلوفر و گفتم:

_ نمی خوام نصیحتت کنم ولی.... نباید این کار را می کردی!... باید جلوشو می‌گرفتی ولی بدون سروصدا! تا اینقدر دردسر بوجود نیاد.

و او با حرص نگاهم کرد و جوابم داد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان نویسنده جان خسته نباشی قلمت مانا 🙏🏻❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    پایدار باشید

    ۱۱ ماه پیش
  • سحربانو

    0

    مگه با اورال چه کردن که اینقدر ترسیدن،🤔

    ۱۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سلام... داستان را از قسمت اول با دقت بخوانید، متوجه می شوید.

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️