دوست داشتی؟
رمان عاشقانه پری دخت اثر سودابه غیاثی فر

رمان پری دخت

  • زبان فارسی
  • 1.2M 👁
  • 3.5K ❤️
  • 13.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پری دخت زندگی دختر زیبایی به همین نام را روایت می کند که در اوج جوانی و زیبایی توسط ناپدری اش به یکی از خوانین قدرتمند فروخته می شود و ناگزیر از زندگی در اقلیمی دور و ناآشنا با مردمانی متفاوت از نظر فرهنگ و رسوم و باورها می شود.در این مسیر زندگی اش با چالش های متفاوت مواجه می شود و این دختر با لجاجت و غرور خود سعی در مدیریت بحران های پیش رو می کند ولی ...

پارت اول

فصل اول
با صدای فریادهای مستانه ناپدریم از خواب پریدم. مرتب فریاد می زد و به مادرم بد و بیراه می گفت. این جار و جنجال های همیشگی وجودم را از خشم و نفرت لبریز می کرد. اوایل ترس بر خشمم غالب میشد و به هر زحمتی بود جلوی خودم را می گرفتم تا با آن مرد زبان نفهم و زورگو درگیر نشوم. چون تجربه به همه ما نشان داده بود که هرگونه مداخله ای در دعوا و درگیری آن دو غیر از افزایش تعداد مصدوم و فریادهای خسرو نتیجه دیگری نخواهد داشت. وقتی صدای فریاد گوشخراش مادرم و به دنبال آن صدای گریه برادر کوچکترم پرویز را شنیدم، دیگر نتوانستم تحمل کنم. در را باز کردم و به پذیرایی رفتم. خسرو گوش پرویز را گرفته بود و او را به گوشه اتاق می کشید. مادرم با صورت خونین و موهای به هم ریخته سعی داشت پرویز را از دست خسرو نجات دهد. جلو رفتم و شانه خسرو را به شدت کشیدم. متوجه من شد و با نگاهی خصمانه به من خیره شد. دستش را بالا برد تا یک سیلی هم به من بزند که آب دهانم را به صورتش انداختم و فریاد زدم: چیه؟ بیا منم بزن. اصلاً بیا همه ما رو بکش. ولی این چیزی از گندی که لابد بازم دیشب زدی و عقده شده رو دلت کم نمی کنه. گندی که برای فراموش کردنش خودتو بدتر تو لجن انداختی و بوی گند مستیت خونه رو پر کرده. مگه ما رو جای بدهی بهت دادن که اینطوری باهامون رفتار می کنی؟
دستمال تمیزی از جیبش بیرون آورد و صورتش را پاک کرد. خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. چند وقتی بود مرا نمی زد. از وقتی متوجه این موضوع شده بودم توانسته بودم بر ترسم غلبه کنم و حتی در پاسخ به بدرفتاری های او جسارت پیدا کرده بودم. از چشم هایش می خواندم که از من متنفر است. ولی هنوز علت خودداری اش را نمی دانستم و هر چه فکر می کردم هم نتیجه ای نمی گرفتم.
کمی این پا و آن پا کرد و بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد به سمت در رفت و در همان حال گفت دیگه تحمل ندارم. خیلی وقیح شدی. هم نونمو می خوری هم آب دهن روم میندازی. یه بلایی به سرت بیارم که از مردن برات بدتر باشه.
بعد در را به هم کوبید و بیرون رفت. اول به سمت پرویز رفتم و او را در آغوش گرفتم. پرویز 5 سالش بود و هنوز برای تحمل این همه رنج خیلی کوچک بود. من اما 17 سال داشتم و می توانستم تا حدودی مشکلم را حل کنم یا به طریقی انتقامم را از ناپدریم بگیرم. بعد از اینکه پرویز را کمی آرام کردم با هم نزد مادر رفتیم که حالا به دیوار سالن تکیه داده، زانوهایش را در بغلش جمع کرده بود و بیصدا می گریست. صدای هق هق خفه مادرم، قلبم را می فشرد. سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: مامانی خواهش می کنم آروم باش. چرا انقدر سر به سرش میزاری که هر روز باهات دعوا و کتک کاری کنه؟ نمیشه از اینجا بریم و راحت شیم؟
- عزیزم، اگه میشد حتی یک دقیقه هم تو این زندون نمی موندم که بچه هام هر روز جلوی چشمم تحقیر و سرزنش بشن و منت یه لقمه نون حروم آقا رو سر این طفل معصوم و تو باشه. آخه تقصیر من چیه؟ صبح اومده نمی دونم چطور چشماش ماشین این بچه رو ندیده پاشو گذاشته روش. از این طرف پرویز گریه می کنه که ماشینم شکسته. از اون طرف اون حمله آورده که چرا اسباب بازی بچه جلوی پای آقا بوده. میگه از فردا میزارمش سر کار تا بفهمه پول، مفت نیست که هر روز بدیدش یه آشغال بخرید و بندازیدش زیر دست و پا. بهش میگم این بچه فقط 5 سالشه. چه کاری میدن به یه بچه 5 ساله؟ رحمِت کجاست مرد؟ تو نبودی که می گفتی پدری می کنم براشون؟ میگه کار رو خودم پیدا کردم. میزارمش بره ایل زیر پر و بال کیومرث خان باشه.
- مامان جون، یه چیزی گفته واسه خودش. چطوری دلش میاد داداش کوچولوی منو بفرسته ایل؟ اصلاً ایل کجاست؟ کیومرث خان کیه؟ آخه کی یه بچه کوچولوی شهری رو می فرسته روستا برای کار؟
- چی بگم خدا از سر تقصیراتش نگذره که اینجور دل منو خون می کنه. میگه کیومرث خان تو ایل بزرگه. تو جنوب واسه خودش صاحب اسم و رسمه. چند تا قصبه به نامشه. هر کسی رو قبول نمی کنه. من می خوام این بچه رو بفرستم خونه زادش بشه که چند سال دیگه بیفته تو راحتی و آسایش. واسه خودش کسی بشه. اینجا بره درس بخونه که چی بشه؟ من که ندارم خرج درس و مدرسه تخم و ترکه یارو رو بدم. پس باید بره سر کار. اینجا کجا بره که مطمئن باشه؟ گیر آدم هرزه و معتاد و بچه باز نیفته؟ دزد و جیب بر نشه؟ منتظر بله و نه شما هم نیستم. بهش گفتم پس دنبال بهانه بودی که این بلوا رو راه انداختی؟ آخه مگه این بچه چقدر می خوره یا چی می پوشه که انقدر نظر تنگی می کنی؟ این شد که این معرکه راه افتاد.
پرویز بعد از آن همه گریه، همان گوشه کنار پای مادرم خوابش برده بود و من از زور غصه خفه می شدم. به صورت سرخ و سفید پرویز نگاه می کردم. به مژه های بلند و لب های کوچکش. به گوشش که کمی قرمز شده بود و رد اشک که بر صورت زیبایش شوره بسته بود. دلم از این زندگی آشوب شد.
پرویز را به زحمت برداشتم و به اتاقم بردم و روی بالش گذاشتم. همانطور که پتو را رویش مرتب می کردم، به فکر فرو رفتم. حتماً کیومرث خان هم یکیه لنگه خسرو. بالاخره دوستشه دیگه. اما اگه اون آدم خوبی باشه برای پرویز بهتر نیست از کتک و لیچارهای وقت و بی وقت این خسروی بی رحم؟ اما من نمی تونم، مامانمم نمی تونه، اصلاً پرویز کوچولو هم نمی تونه. ما باید کنار هم باشیم همونطور که تو این سه سال بودیم. ولی چه میشه کرد؟
عصر همانروز بود که خسرو برگشت. یک جعبه شیرینی از قنادی گرفته بود و چند بسته کادوپیچ شده هم به همراه داشت. مقداری هم میوه خریده بود. مادرم را صدا کرد که به کمکش برود و با خنده وقیخانه ای گفت: حال خانم بد اخلاق ما چطوره؟
مادرم بسته ها را از دستش گرفت و در سکوت به آشپزخانه رفت و مشغول جابه جا کردن میوه ها شد. خسرو به طرف من و پرویز آمد و گفت سلام حالتون چطوره؟ بیایید ببینید بابا براتون چی گرفته؟ پرویز با تردید نگاهی به من کرد و باز چشم هایش را به سمت خسرو برگرداند که حالا سر دو زانو روبرویش نشسته بود و از او می خواست به آغوشش برود. بالاخره بسته کادوپیچ شده کار خودش را کرد و پرویز به سمت خسرو رفت و گفت بابا از دستم عصبانی نیستی؟ دیگه نمی خوای منو بزنی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.8 از 5
بر اساس 3,463 رای
5
86%
4
13%
3
1%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان پری دخت

  • فاطمه

    0

    خیلی خوب بود ممنونم رمان تو این ژانر کسی خونده معرفی کنه

    ۴ روز پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنون از شما نازنینم🙏🏻😍

    ۴ روز پیش
  • همتا

    0

    ممنون که رایگان بود

    ۷ روز پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنون که همراهمون بودی همتا جان🙏🏻💫 عزیز دلم الان تقدیر ترانه هم تو تخفیف ۵۰ درصدی هست و تقریبا رایگانه 😉 گفتم یه تبلیغ ریزی بکنم شاید نظرت جلب شد 😁

    ۷ روز پیش
  • بیران

    در پارت 30

    خیلی قشنگه خسته نباشی گلم 😍😍🥺❤️❤️💛💛🩷🩷🦋🦋💕💕✨️✨️

    ۱ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عزیز دلمی❤️ چقدر اسمت قشنگه 😍✨معنیش چیه؟

    ۱ هفته پیش
  • مهی

    در پارت 20

    عالیه ممنون

    ۲ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عالی شمایید مهی جانم😍 ممنون از همراهی تون🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • مهدیس

    در پارت 1110

    خوب شد با کسی ازدواح نکرد خان هم بد جنس و محبعلی هم خوشم نمیاد ازش

    ۳ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عزیز دل منی شما😍 کاملا موافقم 👌🏻

    ۳ هفته پیش
  • لاله

    در پارت 110

    رمان قشنگیه

    ۱ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نگاه تون قشنگه عزیز دلم 😍

    ۱ ماه پیش
  • زیبا

    در پارت 10

    با خوندن همین پارت اول پی به قلم قوی تون بردم نویسنده عزیز و همچنین با توجه به انتخاب موضوع رمان از شروعم پشیمون نیستم مطمئن رمان عالیی ایه🩵✨

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنونم زیبای عزیزم😍 قلبت هم مثل اسمت زیباست💕 امیدوارم تا پایان ازم حمایت کنید عزیز دلم🌸🌸🌸

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 40

    کاش عکساشون بود😭کاش مامانه هم میبردن

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    پیشنهاد خوبیه عزیز دلم ممنون که باهام در میون گذاشتی🙏🏻😊

    ۳ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 30

    تف نکردی چراا عع

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عزیزم 😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 11

    عا من دور این بچه بگردم😭😭

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عزیز دلم😍

    ۳ ماه پیش
  • ⁦;⁠)⁩

    در پارت 1080

    تشکر از نویسنده عزیز بابت این رمان زیباش 🌹

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    یک دنیا سپاس از همراهی تون 😍

    ۳ ماه پیش
  • ⁦;⁠)⁩

    در پارت 1081

    زنی که شانس نداشته باشه از اولش مشخصه همیشه زجر میکشه و بدبختی هستن زنایی که این مدلین و درآخرم خودشونو میکشن 😓🙃

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنونم نازنینم 🙏🏻 همراهی شما برام باعث افتخاره 🥰

    ۳ ماه پیش
  • نازی

    1

    واقعاً اینکه در کل رمان روی هم رفته فقط یک پارت از خوشی پری مینوشتین خیلی ناراحتم کرد..... بعدم باید تو ژانر میگفین درام هست. درکل امیدوارم در رمان های بعدی تون این موارد رو هم درنظر بگیرید و هم داخل نوشتن عامیانه تر بنویسید که آدم احساس راحتی بیشتری داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    در مورد ژانر راستش چون اولین کارم بود تو این اپلیکیشن تجربه اش رو نداشتم و راست میگید دقت نکرده بودم. شما ببخشید🙏🏻 در مورد بیانش هم چشم عامیانه تر می نویسم😊 رمان بعدی هم پایانش خوشه قهرمان داستان ما هر چند باز زندگی غم انگیزی رو تجربه می کنه ولی در نهایت به آرامش و خوشبختی می رسه. باعث افتخاره اگه

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    1

    از کیومرث خیلی متنفرم و از اینکه محبعلی هم اینقدر بی دل و جرات بود درباره پری هم بدم میومد در کل برای شخصیت پری فقط درد و عذاب گذاشتی و هرقسمت که آزاد میشود یا یکم خوشبخت زود ازش میگذشتی امیدوارم کارهای بعدی تون بجز اینکه رنج و بدبختی میزارین خوشبختی و شادی هم قرار بدید

    ۴ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عزیز دلم ممنونم که نظرت رو به اشتراک گذاشتی🙏🏻 واقعا بعضی از آدما غم هاشون طولانی و شادی هاشون کوتاهه متاسفانه 😔 به روی چشم نازنینم😊

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    1

    رمانت خیلی غمگین بود واقعا از اولش تا آخرش پری داشت عذاب میکشید وقتی هم که خوشبخت شد زود تمومش کردی

    ۴ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    بله متاسفانه😔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️