پری دخت به قلم سودابه غیاثی فر
پارت یک :
فصل اول
با صدای فریادهای مستانه ناپدریم از خواب پریدم. مرتب فریاد می زد و به مادرم بد و بیراه می گفت. این جار و جنجال های همیشگی وجودم را از خشم و نفرت لبریز می کرد. اوایل ترس بر خشمم غالب میشد و به هر زحمتی بود جلوی خودم را می گرفتم تا با آن مرد زبان نفهم و زورگو درگیر نشوم. چون تجربه به همه ما نشان داده بود که هرگونه مداخله ای در دعوا و درگیری آن دو غیر از افزایش تعداد مصدوم و فریادهای خسرو نتیجه دیگری نخواهد داشت. وقتی صدای فریاد گوشخراش مادرم و به دنبال آن صدای گریه برادر کوچکترم پرویز را شنیدم، دیگر نتوانستم تحمل کنم. در را باز کردم و به پذیرایی رفتم. خسرو گوش پرویز را گرفته بود و او را به گوشه اتاق می کشید. مادرم با صورت خونین و موهای به هم ریخته سعی داشت پرویز را از دست خسرو نجات دهد. جلو رفتم و شانه خسرو را به شدت کشیدم. متوجه من شد و با نگاهی خصمانه به من خیره شد. دستش را بالا برد تا یک سیلی هم به من بزند که آب دهانم را به صورتش انداختم و فریاد زدم: چیه؟ بیا منم بزن. اصلاً بیا همه ما رو بکش. ولی این چیزی از گندی که لابد بازم دیشب زدی و عقده شده رو دلت کم نمی کنه. گندی که برای فراموش کردنش خودتو بدتر تو لجن انداختی و بوی گند مستیت خونه رو پر کرده. مگه ما رو جای بدهی بهت دادن که اینطوری باهامون رفتار می کنی؟
دستمال تمیزی از جیبش بیرون آورد و صورتش را پاک کرد. خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. چند وقتی بود مرا نمی زد. از وقتی متوجه این موضوع شده بودم توانسته بودم بر ترسم غلبه کنم و حتی در پاسخ به بدرفتاری های او جسارت پیدا کرده بودم. از چشم هایش می خواندم که از من متنفر است. ولی هنوز علت خودداری اش را نمی دانستم و هر چه فکر می کردم هم نتیجه ای نمی گرفتم.
کمی این پا و آن پا کرد و بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد به سمت در رفت و در همان حال گفت دیگه تحمل ندارم. خیلی وقیح شدی. هم نونمو می خوری هم آب دهن روم میندازی. یه بلایی به سرت بیارم که از مردن برات بدتر باشه.
بعد در را به هم کوبید و بیرون رفت. اول به سمت پرویز رفتم و او را در آغوش گرفتم. پرویز 5 سالش بود و هنوز برای تحمل این همه رنج خیلی کوچک بود. من اما 17 سال داشتم و می توانستم تا حدودی مشکلم را حل کنم یا به طریقی انتقامم را از ناپدریم بگیرم. بعد از اینکه پرویز را کمی آرام کردم با هم نزد مادر رفتیم که حالا به دیوار سالن تکیه داده، زانوهایش را در بغلش جمع کرده بود و بیصدا می گریست. صدای هق هق خفه مادرم، قلبم را می فشرد. سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: مامانی خواهش می کنم آروم باش. چرا انقدر سر به سرش میزاری که هر روز باهات دعوا و کتک کاری کنه؟ نمیشه از اینجا بریم و راحت شیم؟
- عزیزم، اگه میشد حتی یک دقیقه هم تو این زندون نمی موندم که بچه هام هر روز جلوی چشمم تحقیر و سرزنش بشن و منت یه لقمه نون حروم آقا رو سر این طفل معصوم و تو باشه. آخه تقصیر من چیه؟ صبح اومده نمی دونم چطور چشماش ماشین این بچه رو ندیده پاشو گذاشته روش. از این طرف پرویز گریه می کنه که ماشینم شکسته. از اون طرف اون حمله آورده که چرا اسباب بازی بچه جلوی پای آقا بوده. میگه از فردا میزارمش سر کار تا بفهمه پول، مفت نیست که هر روز بدیدش یه آشغال بخرید و بندازیدش زیر دست و پا. بهش میگم این بچه فقط 5 سالشه. چه کاری میدن به یه بچه 5 ساله؟ رحمِت کجاست مرد؟ تو نبودی که می گفتی پدری می کنم براشون؟ میگه کار رو خودم پیدا کردم. میزارمش بره ایل زیر پر و بال کیومرث خان باشه.
- مامان جون، یه چیزی گفته واسه خودش. چطوری دلش میاد داداش کوچولوی منو بفرسته ایل؟ اصلاً ایل کجاست؟ کیومرث خان کیه؟ آخه کی یه بچه کوچولوی شهری رو می فرسته روستا برای کار؟
- چی بگم خدا از سر تقصیراتش نگذره که اینجور دل منو خون می کنه. میگه کیومرث خان تو ایل بزرگه. تو جنوب واسه خودش صاحب اسم و رسمه. چند تا قصبه به نامشه. هر کسی رو قبول نمی کنه. من می خوام این بچه رو بفرستم خونه زادش بشه که چند سال دیگه بیفته تو راحتی و آسایش. واسه خودش کسی بشه. اینجا بره درس بخونه که چی بشه؟ من که ندارم خرج درس و مدرسه تخم و ترکه یارو رو بدم. پس باید بره سر کار. اینجا کجا بره که مطمئن باشه؟ گیر آدم هرزه و معتاد و بچه باز نیفته؟ دزد و جیب بر نشه؟ منتظر بله و نه شما هم نیستم. بهش گفتم پس دنبال بهانه بودی که این بلوا رو راه انداختی؟ آخه مگه این بچه چقدر می خوره یا چی می پوشه که انقدر نظر تنگی می کنی؟ این شد که این معرکه راه افتاد.
پرویز بعد از آن همه گریه، همان گوشه کنار پای مادرم خوابش برده بود و من از زور غصه خفه می شدم. به صورت سرخ و سفید پرویز نگاه می کردم. به مژه های بلند و لب های کوچکش. به گوشش که کمی قرمز شده بود و رد اشک که بر صورت زیبایش شوره بسته بود. دلم از این زندگی آشوب شد.
پرویز را به زحمت برداشتم و به اتاقم بردم و روی بالش گذاشتم. همانطور که پتو را رویش مرتب می کردم، به فکر فرو رفتم. حتماً کیومرث خان هم یکیه لنگه خسرو. بالاخره دوستشه دیگه. اما اگه اون آدم خوبی باشه برای پرویز بهتر نیست از کتک و لیچارهای وقت و بی وقت این خسروی بی رحم؟ اما من نمی تونم، مامانمم نمی تونه، اصلاً پرویز کوچولو هم نمی تونه. ما باید کنار هم باشیم همونطور که تو این سه سال بودیم. ولی چه میشه کرد؟
عصر همانروز بود که خسرو برگشت. یک جعبه شیرینی از قنادی گرفته بود و چند بسته کادوپیچ شده هم به همراه داشت. مقداری هم میوه خریده بود. مادرم را صدا کرد که به کمکش برود و با خنده وقیخانه ای گفت: حال خانم بد اخلاق ما چطوره؟
مادرم بسته ها را از دستش گرفت و در سکوت به آشپزخانه رفت و مشغول جابه جا کردن میوه ها شد. خسرو به طرف من و پرویز آمد و گفت سلام حالتون چطوره؟ بیایید ببینید بابا براتون چی گرفته؟ پرویز با تردید نگاهی به من کرد و باز چشم هایش را به سمت خسرو برگرداند که حالا سر دو زانو روبرویش نشسته بود و از او می خواست به آغوشش برود. بالاخره بسته کادوپیچ شده کار خودش را کرد و پرویز به سمت خسرو رفت و گفت بابا از دستم عصبانی نیستی؟ دیگه نمی خوای منو بزنی؟
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0سلام چیکار کردی درست شد از شما من ک هنوز نتونستم
۳ هفته پیشنفس
0چرا تو سایت میزنم اسم رمان نمیاد میشه بگی
۴ هفته پیشبهار
0رمان خوبیه ولی کاش فایل پی دی اف هم بود برای دانلود که وقتایی که اینترنت نبود بشه بخونی
۱ ماه پیشامیرعلی
0ارزش خوندن اصلا نداره کاملا غیر واقعی نه خبری از مهر مادری هست نه منطق پیشنهاد نمیکنم
۱ ماه پیشمریییی
0نگین خوندی
۲ ماه پیشنگین
0مری خوندیش؟
۲ ماه پیشفرزانه
0عالیه من راضی بودم از رمانتون
۴ ماه پیشهاشم
0واقعا عالی هست
۴ ماه پیشهاشم
0واقعا عالی هست
۴ ماه پیشالهام
0عالی خیای جزبش شدم
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیزم ❤️
۴ ماه پیشاس
0اره دوست دارم
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو 🙏🏻
۴ ماه پیشمریم
0خیلی قشنگه
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیزم ❤️
۴ ماه پیشسحر
0خوبه میخام ادامه بدم
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🙏🏻
۴ ماه پیشدستور
0رمان خیلی خوب است
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🙏🏻
۴ ماه پیشفاطی
0به نظرم شروع جذابی داشت میخوام ادامشو بخونم موفق باشی گلم
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس فاطی بانو 🙏🏻
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
باء
0درود چرا توی سایت باز نمیشه؟