دوست داشتی؟
رمان نطفه اثر گل رزقرمز71

رمان نطفه

  • زبان فارسی
  • 111.1K 👁
  • 352 ❤️
  • 314 💬

خلاصه رمان عاشقانه نطفه

دختر رمان ما خیلی زیباست زیبایش تو شهرشون تکه ، هم پدر داره هم مادر اما هردوشون معتادن و اونو مجبور به ازدواج با یه مواد فروش میکنند و این تازه اول مشکلاتشه…

قسمتی از متن رمان نطفه

-عزیزم خیلی قشنگ شدی یه تکه ماه شدی. چادرو بنداز سرت که عاقد امد.
چادرسفید عروس رو انداخت روسرم ومنو برد اتاق مهمون.
***********
یه سفره ی عقد کوچک برام انداخته بودند،به تصویرمردی که کنارم نشسته بودنگاه کردم ،کسی که قرار بود در اینده نقش شوهرم را بازوربازی کنه،هیکلی متوسط باقد بلندوصورتی کشیده و شش تیغ با چشم وموهای مشکی.از وقتی که وارد شدم حتی یک نگاه کوچک هم بهم نکرد وقبل ازاین که عاقد بیاید باگوشیش اِس بازی می کرد برایم عجیب که با این همه پافشاری چراانقدر بیخیال بود.
عاقد که امد جمع ما به هشت نفررسید.خانواده ی ما ومسعود ودونفر شاهد همراه با عاقد. انگار مسعود ازما هم بی کس و کارتر بود،همه فامیل پدری و مادریم بخاطر وضع پدر ومادرم با ما قطع ارتباط کرده بودند.
تازمانی عاقد برای بار سوم خطبه رو می خوند تو فکر رویاهای ازدست رفتم بودم جوری که متوجه دوبارخوندن خطبه ی عقد نشدم. ارزو داشتم چیزی باعث بهم ریختن این وصلت بشه، اما این هم جزء ارزو های محال من بود که هیچ وقت اتفاق نمی افتاد.
-دوشیزه محترمه مکرمه برای بارسوم عرض میکنم بنده وکیلم شما را با مهریه ی معلوم به عقد دائم اقای مسعود کیانی در بیاورم؟
نفس عمیقی کشیدم تا مانع ریختن اشکام از روی صورتم بشند:
-با اجازه عزیز...بله.
فقط به اجازه ی عزیز چون عزیز از هر پدر ومادری،پدرمادرتر بود.
نه صدای دست زدنی نه کِل کشیدنی نه حتی یه تبریک خشک وخالی.عاقد داشت خطبه ی مسعود رومی خوند؛ که یه ارزو ی بچگانه کردم کاش مسعود بگه نه ؛اما این ارزوم هم بعد از جواب بله مسعود تبدیل شد به یه رویا به یک وهم که هیچ وقت محقق نمیشه.
بعد از کردن امضا ها عاقد شناسناممو داد دستم،جلوی مشخصات شوهر اسمی به نام مسعودکیانی بود که به اجبار وارد زندگی من شده بود.
مسعود شناسناممو از من گرفت و ایستاد:
-پاشو نغمه باید بریم.
من ازاین حرف مسعود حسابی جا خورده بودم ؛عزیز رو به مسعود:
-پسرم بمون لااقل شام بخور الان، سفره رو پهن میکنم.
- نه لازم نیست ...نغمه پاشودیگه چرا هنوز نشستی.
-پسرم این جوری که نمیشه بزار...
مسعود با تحکم:
-همین که گفتم ،نغمه پاشو.
من بدون هیچ حرفی ایستادم،عزیز امد بطرفم ومنو به اغوش کشید وشروع کرد به گریه کردن:
- نغمه جان برو خدا پشت وپناهت،از خدا میخوام که خوشبخت بشی تو لیاقت خوشبخت شدنو داری.
در حالی که اشک ازچشمام جاری بود:
-عزیزخیلی دلم تنگ میشه برات ،حلالم کن که با غصه هام ؛غصه هاتو بیشتر میکردم.
-این چه حرفیه عزیزدلم تو سنگ صبورم بودی،حالا هم برو وشوهرت رو منتظر نزار.
از اغوشش که امدم بیرون بابا ومامانم امدند سمتم خواستن بغلم کنند که با دست مانع شدند ورو به انها:
-من تواین دنیا فقط و فقط عزیزو دارم ،از الان به بعد فکر کنید نغمه مرده!مثل من که فکر میکنم پدرومادر ندارم.
بابام با عصبانیت:
-این چه حرفیه که میزنی تو تا اخردنیا دخترمونی.
-پدرومادری که کاخ ارزوهای دخترشونونابود م یکنندو یه روز خوش براش فراهم نکنند همون بهتر که نباشند،میدونی بزرگترین ارزوم این بود که ،ای کاش یتیم بودم.
بابام تا این جمله روشنید اومدطرفم دستشو برد بالا بهم سیلی زد.مسعود که هیچ کاری انجام نداد انکار اصلاًبراش مهم نبود اماعزیز با حالتی غمگین:
-بجای اینکه بابوسه روی پیشونی بدرقش کنی ،باسیلی بدرقش کردی،شیرمو حلالت نمیکنم بیژن.
جای سیلی روی صورتمو بوسید.با دستام اشکای روی صورتشو پاک کردم:
-عزیزاشکال نداره،من به این ابرازمحبت ها عادت کردم،اما اگه تو گریه کنی منم گریه می کنما بزار باراخری با لبخند از این جا برم.
عزیزبا مهر پیشونیمو بوسیدو دستمو گذاشت تودست مسعود:
-پسرم حواست به نغمه ی من باشه هابه دستت می سپارمش.
مسعودهم بدون هیچ حرفی دستمو کشید و وارد حیاط شدیم عزیز منو از زیر قران رد کرد، برای بار اخر نگاهی به خونه ی قدیممون انداختم وزیر لب زمزمه کردم:
-خداحافظ خونه ی تلــخ،خونه ی نابودیِ من!
وارد کوچه که شدیم ماشین شاسی بلند مسعودرو دیدم ،مسعود دستم رو رها کرد وبه طرف ماشین رفت وسوارش شد بدون اینکه هیچ توجهی به من نشون بده با کلی زحمت درو باز کردمو نشستم روی صندلی ، بعداز اینکه در ماشین رو بستم ،مسعود ماشین رو روشن کردوبه حرکت دراورد.
سوالی که این هفته مغزمومشغول کردبود رو بی مقدمه از مسعود پرسیدم:
-چرا من؟
-چی گفتی؟
-گفتم چرا من رو انتخاب کردی؟
پوزخندی زدوگفت:
-واقعا مهمه که بدونی؟
- اگه مهم نبود ازت نمی پرسیدم!
مسعود با همون پوزخندگفت
: وقتی رسیدیم می گم چرا تو!
بعد از اون نه من دیگه حرفی زدم نه اون تا وقتی که رسیدیم .خونه ی قشنگی داشت، ویلایی بود ، درختان سیب و کاج وانار داشت با حوض کوچک که وسطش فواره اب بود،ساختمون سفید مرمری دوطبقه، نه زیاد بزرگ بود نه کوچک،عجیب هم نبود با همچین پولهایی همچین خونه ای داشته باشه.
بازهم بدون کمک مسعود پیاده شدم وبه سمت ساختمون راه افتادیم.وارد ساختمون شدیم. درابتدای ساختمون سالن بزرگی بود، مبل های سلطنتی قهوه ای رنگی داشت با یه فرش ابریشمی که وسط سالن پهن شده بود:
-دیگه بسه،بعدهم میتونی همه جارو دید بزنی،حالا هم برو تو اون اتاق لباساتو عوض کن بیا، تا بهت بگم چرا تو؟
وبا زدن این حرف به اتاق ته سالن اشاره کرد.به طرف اتاق راه افتادم،وارد اتاق که شدم تخت یه نفره قهوه ای با دیوار های سفید وکمد چوبی ساده ومیز ارایش کوچک، داخل اتاق هم سرویس حمام و دستشویی هم بود،اتاق خیلی ساده ای بود.در کمدرو باز کردم چند دست لباس وشلوار به سایزمن، همراه چند شال و روسری بود ،لباس عقدمو با یه شلوار لی ولباس استین بلند عوض کردم.مو های سرم هم با کلی درد سر از اون همه گیروتاج خلاص کردم.بطرف دستشویی رفتم وصورتموشستم،چون میخواست دلیل انتخاب مسعود رو بدونم بیخیال حموم گرفتن شدم.
کارم که تموم شد رفتم داخل سالن مسعود هم با یه شلوار ورزشی مشکی با یه سی شرت مشکی روی مبل نشسته بود.بهم اشاره کرد که روی مبل بشینم وقتی نشستم:
-گفتی میخوای دلیل انتخابمو بدونی؛درسته؟
-بله درسته، میخوام بدونم!
-اینو بدون که عاشق چشموابروت نیستم که باهات ازدواج کردم.
ویه پوزخند زد.
-پس چرا بامن ازدواج کردی؟
-بابات،از من کلی مواد مفتی گرفته بود ،به من بدهکار بود منم عوض اون پول، دخترشو گرفتم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نطفه
  • مهدیه

    0

    سلام و خسته نباشید رمان عالی بود💋

    ۲ روز پیش
  • عباسی

    0

    سلام ودرود به نویسنده عزیز خسته نباشید،رمان با احساسی بود خیلی خوشم آمد ولی افسوس خیلی خلاصه شده بود ،موفق باشید وقلمتون مانا🌺

    ۴ روز پیش
  • فاطمه

    0

    رمان قشنگی بود

    ۱ ماه پیش
  • مرسانا

    0

    عالی بودند عالی خیلی قشنگ ممنون از نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • سارینا

    1

    قشنگ بود .

    ۲ ماه پیش
  • Hira

    1

    رمان خیلی عالی بود در حال حاظر متفاوت تر از اون یکی رمان ها دست نویسندش درد نکنه.ولی مشکلش اینجاس که خیلی خیلی ناراحت کننده بود باید اخرش نویسنده چیزهایی از آینده اضافه میکرد که این همه سختی رو جبران کنه و جاش رو به خوشحالی بده

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    1

    قشنگ و جالب بود ولی خب خیلللللی خلاصه کرده بودن آدم از اون قسمت های حساس و هیجانیش کامل لذت نمی برد یا واقعا هیجان زده نمیشد در کل موضوع قشنگی بود، اگر پایانش هم کامل باز میکردن و از آینده هم گفته می شد عالی تر هم بود.

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    جالب بود.ارزش خوندن داشت

    ۲ ماه پیش
  • Eli

    0

    رمان زیبایی بودممنون ازنویسنده عزیزخسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    0

    رمان خوبی بود خیلی گریه دار بود فقط

    ۲ ماه پیش
  • رعنا

    0

    رمان بود که خیلی خوب میشد اگه یهویی اتفاقا نمیفتاد منه خاننده فک میکردم مثلا از فصل یک یهو دارم فصل 3 میخونم اینقد که خلاصه بود یه جاهایی واقعا کمبود داشت اصلا عشقشون از کجا شروع شد همون مسعود چیشد که یهو شد عشقش اصلا زری کی بود وووو اصل مطلبو دوس داشتم ولی اصلا رومانو توصیه نمیکنم

    ۲ ماه پیش
  • رمان خوبی بود

    0

    عالی بود ولی خیلی کوتاه بود ولحطایی عمگین هم زیاد داشت

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    ممنونم از قلم زیبات بسیار متفاوت و قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    3

    رمان خوبی بود خیلی شبیه واقعیت ها بود بنظرم آخرش خیلی یهو تموم شد باید واکنش خانواده هم رو می گفت

    ۲ ماه پیش
  • دنیا

    0

    واقعا قشنگ وکمی غمگین واین حال جالب

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!