رمان نطفه
- به قلم گل رزقرمز71
- ⏱️۴ ساعت و ۴۸ دقیقه
- 104.4K 👁
- 335 ❤️
- 268 💬
دختر رمان ما خیلی زیباست زیبایش تو شهرشون تکه ، هم پدر داره هم مادر اما هردوشون معتادن و اونو مجبور به ازدواج با یه مواد فروش میکنند و این تازه اول مشکلاتشه…
چادرسفید عروس رو انداخت روسرم ومنو برد اتاق مهمون.
***********
یه سفره ی عقد کوچک برام انداخته بودند،به تصویرمردی که کنارم نشسته بودنگاه کردم ،کسی که قرار بود در اینده نقش شوهرم را بازوربازی کنه،هیکلی متوسط باقد بلندوصورتی کشیده و شش تیغ با چشم وموهای مشکی.از وقتی که وارد شدم حتی یک نگاه کوچک هم بهم نکرد وقبل ازاین که عاقد بیاید باگوشیش اِس بازی می کرد برایم عجیب که با این همه پافشاری چراانقدر بیخیال بود.
عاقد که امد جمع ما به هشت نفررسید.خانواده ی ما ومسعود ودونفر شاهد همراه با عاقد. انگار مسعود ازما هم بی کس و کارتر بود،همه فامیل پدری و مادریم بخاطر وضع پدر ومادرم با ما قطع ارتباط کرده بودند.
تازمانی عاقد برای بار سوم خطبه رو می خوند تو فکر رویاهای ازدست رفتم بودم جوری که متوجه دوبارخوندن خطبه ی عقد نشدم. ارزو داشتم چیزی باعث بهم ریختن این وصلت بشه، اما این هم جزء ارزو های محال من بود که هیچ وقت اتفاق نمی افتاد.
-دوشیزه محترمه مکرمه برای بارسوم عرض میکنم بنده وکیلم شما را با مهریه ی معلوم به عقد دائم اقای مسعود کیانی در بیاورم؟
نفس عمیقی کشیدم تا مانع ریختن اشکام از روی صورتم بشند:
-با اجازه عزیز...بله.
فقط به اجازه ی عزیز چون عزیز از هر پدر ومادری،پدرمادرتر بود.
نه صدای دست زدنی نه کِل کشیدنی نه حتی یه تبریک خشک وخالی.عاقد داشت خطبه ی مسعود رومی خوند؛ که یه ارزو ی بچگانه کردم کاش مسعود بگه نه ؛اما این ارزوم هم بعد از جواب بله مسعود تبدیل شد به یه رویا به یک وهم که هیچ وقت محقق نمیشه.
بعد از کردن امضا ها عاقد شناسناممو داد دستم،جلوی مشخصات شوهر اسمی به نام مسعودکیانی بود که به اجبار وارد زندگی من شده بود.
مسعود شناسناممو از من گرفت و ایستاد:
-پاشو نغمه باید بریم.
من ازاین حرف مسعود حسابی جا خورده بودم ؛عزیز رو به مسعود:
-پسرم بمون لااقل شام بخور الان، سفره رو پهن میکنم.
- نه لازم نیست ...نغمه پاشودیگه چرا هنوز نشستی.
-پسرم این جوری که نمیشه بزار...
مسعود با تحکم:
-همین که گفتم ،نغمه پاشو.
من بدون هیچ حرفی ایستادم،عزیز امد بطرفم ومنو به اغوش کشید وشروع کرد به گریه کردن:
- نغمه جان برو خدا پشت وپناهت،از خدا میخوام که خوشبخت بشی تو لیاقت خوشبخت شدنو داری.
در حالی که اشک ازچشمام جاری بود:
-عزیزخیلی دلم تنگ میشه برات ،حلالم کن که با غصه هام ؛غصه هاتو بیشتر میکردم.
-این چه حرفیه عزیزدلم تو سنگ صبورم بودی،حالا هم برو وشوهرت رو منتظر نزار.
از اغوشش که امدم بیرون بابا ومامانم امدند سمتم خواستن بغلم کنند که با دست مانع شدند ورو به انها:
-من تواین دنیا فقط و فقط عزیزو دارم ،از الان به بعد فکر کنید نغمه مرده!مثل من که فکر میکنم پدرومادر ندارم.
بابام با عصبانیت:
-این چه حرفیه که میزنی تو تا اخردنیا دخترمونی.
-پدرومادری که کاخ ارزوهای دخترشونونابود م یکنندو یه روز خوش براش فراهم نکنند همون بهتر که نباشند،میدونی بزرگترین ارزوم این بود که ،ای کاش یتیم بودم.
بابام تا این جمله روشنید اومدطرفم دستشو برد بالا بهم سیلی زد.مسعود که هیچ کاری انجام نداد انکار اصلاًبراش مهم نبود اماعزیز با حالتی غمگین:
-بجای اینکه بابوسه روی پیشونی بدرقش کنی ،باسیلی بدرقش کردی،شیرمو حلالت نمیکنم بیژن.
جای سیلی روی صورتمو بوسید.با دستام اشکای روی صورتشو پاک کردم:
-عزیزاشکال نداره،من به این ابرازمحبت ها عادت کردم،اما اگه تو گریه کنی منم گریه می کنما بزار باراخری با لبخند از این جا برم.
عزیزبا مهر پیشونیمو بوسیدو دستمو گذاشت تودست مسعود:
-پسرم حواست به نغمه ی من باشه هابه دستت می سپارمش.
مسعودهم بدون هیچ حرفی دستمو کشید و وارد حیاط شدیم عزیز منو از زیر قران رد کرد، برای بار اخر نگاهی به خونه ی قدیممون انداختم وزیر لب زمزمه کردم:
-خداحافظ خونه ی تلــخ،خونه ی نابودیِ من!
وارد کوچه که شدیم ماشین شاسی بلند مسعودرو دیدم ،مسعود دستم رو رها کرد وبه طرف ماشین رفت وسوارش شد بدون اینکه هیچ توجهی به من نشون بده با کلی زحمت درو باز کردمو نشستم روی صندلی ، بعداز اینکه در ماشین رو بستم ،مسعود ماشین رو روشن کردوبه حرکت دراورد.
سوالی که این هفته مغزمومشغول کردبود رو بی مقدمه از مسعود پرسیدم:
-چرا من؟
-چی گفتی؟
-گفتم چرا من رو انتخاب کردی؟
پوزخندی زدوگفت:
-واقعا مهمه که بدونی؟
- اگه مهم نبود ازت نمی پرسیدم!
مسعود با همون پوزخندگفت
: وقتی رسیدیم می گم چرا تو!
بعد از اون نه من دیگه حرفی زدم نه اون تا وقتی که رسیدیم .خونه ی قشنگی داشت، ویلایی بود ، درختان سیب و کاج وانار داشت با حوض کوچک که وسطش فواره اب بود،ساختمون سفید مرمری دوطبقه، نه زیاد بزرگ بود نه کوچک،عجیب هم نبود با همچین پولهایی همچین خونه ای داشته باشه.
بازهم بدون کمک مسعود پیاده شدم وبه سمت ساختمون راه افتادیم.وارد ساختمون شدیم. درابتدای ساختمون سالن بزرگی بود، مبل های سلطنتی قهوه ای رنگی داشت با یه فرش ابریشمی که وسط سالن پهن شده بود:
-دیگه بسه،بعدهم میتونی همه جارو دید بزنی،حالا هم برو تو اون اتاق لباساتو عوض کن بیا، تا بهت بگم چرا تو؟
وبا زدن این حرف به اتاق ته سالن اشاره کرد.به طرف اتاق راه افتادم،وارد اتاق که شدم تخت یه نفره قهوه ای با دیوار های سفید وکمد چوبی ساده ومیز ارایش کوچک، داخل اتاق هم سرویس حمام و دستشویی هم بود،اتاق خیلی ساده ای بود.در کمدرو باز کردم چند دست لباس وشلوار به سایزمن، همراه چند شال و روسری بود ،لباس عقدمو با یه شلوار لی ولباس استین بلند عوض کردم.مو های سرم هم با کلی درد سر از اون همه گیروتاج خلاص کردم.بطرف دستشویی رفتم وصورتموشستم،چون میخواست دلیل انتخاب مسعود رو بدونم بیخیال حموم گرفتن شدم.
کارم که تموم شد رفتم داخل سالن مسعود هم با یه شلوار ورزشی مشکی با یه سی شرت مشکی روی مبل نشسته بود.بهم اشاره کرد که روی مبل بشینم وقتی نشستم:
-گفتی میخوای دلیل انتخابمو بدونی؛درسته؟
-بله درسته، میخوام بدونم!
-اینو بدون که عاشق چشموابروت نیستم که باهات ازدواج کردم.
ویه پوزخند زد.
-پس چرا بامن ازدواج کردی؟
-بابات،از من کلی مواد مفتی گرفته بود ،به من بدهکار بود منم عوض اون پول، دخترشو گرفتم.
صنم
3اصلا پیشنهادش نمیدم انگار تکلیف نویسنده باشخصیت مرد مشخص نیست اول ک مسعوده بعد فرهاده بعدم فرزاد خو نظرت عوض میشه مث برق نپر یکی دیگه رو شخصیت اصلی کن اروم اروم ک ما هم با این تغییر کنار بیایم و توی یه حجم از اتفاقات بیربط در رفت و امد بودیم ک انسجام داستانی نداشت
۲ هفته پیشبی گناه بودم
0هراه درد های نغمه من هم یاد درد های خودم افتادم 😭🖤🥀 ولی رمان خوبی بود 👌👍
۲ هفته پیشنور
0ارزش خوندن داشت
۲ هفته پیشنسترن
0قشنگ بود،موضوع خوبی داشت
۲ هفته پیشاسرا
0رمان۱۲سال پیش وچرامن دیدم همین زن برادررحم اجاره ای شدپس نگیدچراعاشق هم شدن غیرممکن تازه این خیال نویسنده است
۲ هفته پیشستیا
3ببین نویسنده با عقل جور در نمیاد که بخوای بری تو خانواده ای که بچه های که خودت زاییدی بری زن عموشون بشی!!خخخخ
۳ هفته پیشدینا
2واقعا مسخره بود این رمانو کامل خوندم ولی قبل مسعود همه چی قشنگ تر بود و تازه عاشق شده بودن ولی داستانش کلا با بقیه رمانا فرق داشت
۳ هفته پیشعاطی
3میشد این داستانو با یکم اب و تاب بیشتر قشنگترش کرد.... انگار کلید اسراربود نویسنده سریع جمعش کرد داستانو در کل خوشم نیومد
۳ هفته پیشلیلا
1خوب بودتااا
۳ هفته پیشس.م
1رمان خیلی قشنگی بود و من کلی باهاش اشک ریختم
۳ هفته پیشسجاد
0رمان خوبی بود
۳ هفته پیشالی
1این چه سمی بود واقعا چرا تهش اینطوری تموم شد چرا دختره انقد پرتوقع بود بود
۳ هفته پیشرمان خوبی بود ولی
1به نظرم باید تهش یکم طولانی میشد اینقدر زود تموم شدنش سطحی بود
۳ هفته پیشآیناز
9بعد از مرگ مسعود دیگه نخوندمش نباید مسعود میمرد😑
۳ هفته پیش
-
نطفه ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #اجتماعی
-
اجباری بی رحمانه ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #اجتماعی #غمگین
-
نژلا فرشته ای با چشمان زیبا ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #اجتماعی #واقعی
-
سوگلی سال های پیری ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #اجتماعی #واقعی
-
دزد ناموس ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #اجتماعی #اربابی
تیانا
0رمان قشنگی بود ولی کلی غصه و غم داشت