لیست کلیه پارتهای رمان پری دخت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان پری دخت - پارت 1
فصل اول با صدای فریادهای مستانه ناپدریم از خواب پریدم. مرتب فریاد می زد و به مادرم بد و بیراه می گفت. این جار و جنجال های همیشگی وجودم را از خشم و نفرت لبریز می کرد. اوایل ترس بر خشمم غالب میشد و به هر زحمتی بود جلوی خودم را می گرفتم تا با آن مرد زبان نفهم و زورگو درگیر نشوم. چون تجربه به همه ما...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 2
خسرو با لحنی پوزش خواهانه گفت: دستم بشکنه عزیز بابا. منو می بخشی؟ ببین برات چی گرفتم. این بسته ها مال توئه. پرویز بسته ها را با ذوق باز کرد و با دیدن چند تکه لباس زیبا و یک ماشین مثل ماشین خودش که شکسته بود موضوع صبح را فراموش کرد و با اشتیاق هدایایش را به من و مادر نشان داد. خسرو به سمت من آمد و...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 3
از عصبانیت خون خونم را می خورد. به مادر نگاه کردم. رنگ پریده مادر نشان می داد که او هم متوجه موضوع شده است. از جایم بلند شدم و گفتم پرویز جان، داداشی پاشو بریم خونه. جای ما اینجا نیست. مثل اینکه آقایون برای معامله اومدن. مردها که مشغول صحبت بودند ناگهان سکوت کرده و به من خیره شدند. در این لحظه پ...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 4
- این حرفا چیه میزنی؟ حالا خدا رحم کرد. مگه مفته؟ هر کی هر کیه مگه؟ یه قطره آب هم میشد پیداش می کردم و مادرشو به عزاش می نشوندم. به سمت صدا برگشتم و کیومرث خان را دیدم که ناراحتی در چهره اش موج می زد. به مادرم اشاره کرد که دستمال را بردارد. بعد خودش به صورتم نزدیک شد. طوری که نفسش را حس می کردم....
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 5
فصل دوم با هم به منزل رفتیم. مادرم پرویز را به اتاق برد و خواباند تا موقع رفتن بی تابی نکند من هم کنارش نشستم. خدایا این چه ظلمی بود که برادر کوچکم را از مادر دور می کرد؟ مادر مدام پرویز را می بوسید و نوازش می کرد. برایش از روستا می گفت و اینکه آرزو دارد در روستا زندگی کند و از دست خسرو نجات پید...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 6
خیلی ناراحت شدم. به موهای جوگندمی اش نگاه کردم. گویا این مرد بر خلاف ظاهر محکمش، از درون متزلزل و پر غم است. احساس آرامش کردم. از اینکه فهمیدم متأهل است و فرزندی هم دارد، خیالم به کل راحت شد و گفتم: - پس شما پرویز رو آوردید که همبازی پسرتون بشه تا تو عمر کوتاهش از زندگیش لذت ببره. درسته؟ - تقری...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 7
با عصبانیت دستم را کشید و مرا از زمین بلند کرد و فریاد زد: منم همچین آدمی نیستم. اگه دزد ناموس بودم، کیومرث خان این اسم بزرگی نبود که حالا همه مردم بهش قسم بخورن. دیگه نشنوم واسه من از خودکشی و این چیزا حرف بزنی؟ فکر کردی که چی؟ درسته که خیلی قشنگی. انقدر قشنگی که وقتی نگاهت می کنم نفسم بند میاد،...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 8
فصل سوم مردم ایل با روی باز پذیرایمان شدند و گوسفندی هم برای ما قربانی کردند. بعد از روبوسی و خوش آمد گویی ما را به چادر بزرگی راهنمایی کردند که جدای از بقیه چادرها بود و چند چادر کوچک هم در اطراف آن بودند. این چادر، محل ملاقات مردم با خان بود که به آن مضیف می گفتند. به سرعت برای ما نان تازه و ک...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 9
از حمام کردن که فراغت یافتم، به ننه بالقیس گفتم می تونم این لباس رو بپوشم؟ - اصلاً سؤال کردن نداره خانم. اینجا هر چی هست مال شماست. هر چی هم نیست امر کنید حاضر کنیم براتون. - مرسی. پس لطفاً کمکم کن بپوشمش. لباس را که پوشیدم گفتم میشه پرویزم بیارید حمومش کنم. - شما خانم؟ - بله من. داداشمه چه...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 10
با یک حرکت سریع سوار اسب شد. بعد دست مرا گرفت و معصومه هم کمکم کرد تا سوار شوم. اسب که راه افتاد خیلی ترسیدم. حرکات اسب برایم ناآشنا بود. در طول مسیر پرویز را دیدم که به کمک حمید با کره اسبی سواری می کرد. اسب سرعتش را بیشتر کرد و من از ترس چشم هایم را بستم. چند دقیقه بعد صدای خنده خان مرا متوجه ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 11
فردای آن روز پرویز را دیدم که با چهره ای گریان بالای سرم ایستاده بود. دلم آتش گرفت. به مادر قول داده بودم مواظب برادر کوچکم باشم. به زحمت نشستم و او را در آغوش گرفتم و پرسیدم: عزیز پری، کسی اذیتت کرده؟ کتکت زدن؟ چی شده آخه داداشی؟ - نه آبجی پری دلم برای تو می سوزه. من با رسول و بچه ها یه عالمه ب...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 12
چقدر احساس خوبی داشتم. موهایم را شانه نکرده بودم چون شانه ای نداشتم. به محوطه کنار آغل که حالا یک جور حیاط برای من بود رفتم و مشغول شستن لباس هایم با صابون شدم. کارم تمام شده بود و داشتم سعی می کردم بی سر و صدا لباس ها را روی بند رخت ها بیاویزم که صدای سم چند اسب که از دور می آمدند مرا متوجه آنها...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 13
بیرون نرفتم. همانجا که بودم نشستم و گوشه آغل در خودم جمع شدم. شاید بی خیال بشود و گورش را گم کند. فریاد زد دختره چموش باش تا من بیام و به دنبال این حرف وارد شد و به دنبالش کیومرث خان پا در آغل گذاشت. محبعلی با کفش جایی ایستاده بود که من لحظاتی قبل روی آن دراز کشیده بودم و با نگاهی خریدارانه وراند...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 14
فردای آن روز محبعلی خان با اطلاع از دلجویی شب گذشته خان از من، ایل را ترک کرد و رفت. چند ماه از آن موضوع می گذشت و هوا رو به سردی می رفت. شبها دیگر نمی شد بدون رو انداز پشمی خوابید. من هم ضعیف شده بودم و سرما مرا بیشتر از دیگران اذیت می کرد. فقط دیدن خنده و خوشحالی پرویز که حالا برای خودش در دل ا...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 15
فریاد زدم من نمی دونم با شما چه کار کنم. به سمت در چادر رفتم. دنبالم آمد وگفت: - حالا کجا میری؟ بمون. کم بی محلی کن. دیگه طاقت قهرت رو ندارم چموش. - میرم رودخونه. یه ساعت دیگه میام. مگه نمیگی مرد این چادری؟ خودت جمعش کن. وای به حالت اگه مثل چادرهای دیگه مرتب و صاف و صوف نباشه. منو نشناختی. فقط...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 16
فصل پنجم به فاصله دو ساعت به روستای با صفا و آبادی رسیدیم و به عمارتی بزرگ و زیبا وارد شدیم. خانه در دو طبقه ساخته شده بود. از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به دیگران در حیاط بزرگ آن، شروع به قدم زدن کردم. خان، جوانی را که تا به حال ندیده بودمش و در را برای او باز کرده بود صدا زد و به او گفت کلید ...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 17
با یادآوری حرف هایی که در مورد صیغه ای بودنم زده بودند به سرعت از جا پریدم و گفتم: نه، من صیغه نمیشم. در ضمن هیجده سالمه. - تو که هفده سالت بود. - نه سه روز پیش 18 سالم شد. - چرا به من نگفتی؟ حالا واسه تولدت یه هدیه پیش من داری. اما در مورد صیغه چرا میگی نه؟ نکنه می خوای بزنی زیر حرفت؟ یا شای...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 18
پس او مرا دیده، ولی اصلاً کی آمده بود و کجا ایستاده بودکه من متوجهش نشدم. پس این ها که بر تنم نشسته زخم حسادت است. این ها زخمی است که به دست کیومرث و به تحریک محبعلی بر تن و جانم نشسته. چشم راستم تقریباً بسته شده بود و جایی را نمی دید. بلند شدم و به زحمت خودم را میان آنها انداختم و گفتم سر چی با ...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 19
صبح که بیدار شدم، دیدم روی تخت نشسته و مرا نگاه می کند. با عجله بیدار شدم و خودم را بررسی کردم که مبادا لباسم بد حالت بوده و بدنم را دیده باشد. خندید وگفت: ناراحت نباش. همه چی سر جاشه. خودم چک کردم. از جا پریدم و گفتم چه کار کردی؟ - هیچی بابا. شوخی کردم. - چشم هایش سرخ بود، گفت این زخم چیه رو ...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 20
آن شب حس خوبی نداشتم. احساس بی تابی می کردم ولی به هر طریقی که بود شب را خوابیدم و صبح پایین رفتم و صبحانه ام را خوردم. بعد لباس هایم را مرتب کردم و یک روسری پوشیدم و به اتاق پرویز رفتم. ساعتی با او و رسول مشغول بازی شدم و بعد به حیاط رفتم. کسی آنجا نبود. از در عمارت خارج می شدم که عباس را دیدم د...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
