پارت دوم :

خسرو با لحنی پوزش خواهانه گفت: دستم بشکنه عزیز بابا. منو می بخشی؟ ببین برات چی گرفتم. این بسته ها مال توئه. پرویز بسته ها را با ذوق باز کرد و با دیدن چند تکه لباس زیبا و یک ماشین مثل ماشین خودش که شکسته بود موضوع صبح را فراموش کرد و با اشتیاق هدایایش را به من و مادر نشان داد. خسرو به سمت من آمد و یک پلاستیک را جلوی پایم گذاشت و سرم را بوسید. بعد به سمت مادرم رفت و در حالی که بسته ای در دست داشت او را با خود به آشپزخانه برد. چند دقیقه بعد هر دو لبخند زنان به سالن آمدند. من پلاستیک را کنار گذاشتم و اصلاً به محتویاتش نگاه نکردم.
خسرو نگاهی به مادر انداخت و در حالی که به من اشاره می کرد، گفت مثل اینکه پری دخت جان نه تنها نمی خواد از باباش معذرت خواهی کنه که معذرت خواهی منم قبول نمی کنه؟
رویم را از او برگرداندم و گفتم: خدا می دونه دوباره چه نقشه ای دارین؟ نه به اون هیاهوی صبح و نه به آرامش الان. اگه درست یادم بیاد صبح با یه تهدید محکم بیرون رفتی. چطور حالت خوب شده؟ شما که همیشه ناله می کنی که ندارم خرج شکمتون رو بدم. ندارم خرج مدرسه تون رو بدم و ... چی شده دست به جیب شدی؟
- حالا کجاش رو دیدی. سریع برید حاضر شید. همین لباس های نو که براتون گرفتم رو بپوشید می خوایم بریم لاله زار. فالوده ای بخوریم، سینمایی بریم، آخرش هم یه کباب ناب بهتون میدم که مطمئن شم منو بخشیدید.
پرویز با اشتیاق کودکانه ای دست ها را به هم کوبید و گفت آخ جون. من میرم لباسامو بپوشم. مامان میای کمکم کنی؟
مادر بلند شد و سر راه پلاستیک جلوی دست مرا هم برداشت و دستم را گرفت و با خودش به اتاق برد. گفتم: مامان واقعاً یادتون رفت امروز چه بلایی به سرمون آورد؟ حالا می خواهید باهاش برید بیرون؟ من که نمیام.
- دخترم خیالت من اینقدر بی عارم؟ ولی چاره چیه؟ من می دونم این یه نقشه ای داره، ولی تا باهاش نریم نمی فهمیم نقشه اش چیه؟ بعدم بهتره که باهاش لج نکنیم. وقتی خوبیم این حال و روزمونه، وای به اینکه باهاش چپ بیفتیم. خدا به دادمون برسه علی الخصوص این بچه طفلک که حالا بی خبر از همه جا اینقدر ذوق بیرون رفتن و تفریح رو داره.
دیدم چاره ای نیست و مادرم راست می گوید. لباس های خودم را از کمد بیرون آوردم تا بپوشم که مادرم پلاستیک را جلویم گرفت و گفت قرار شد حرف مامانتو گوش کنی، خوب؟
با اکراه پلاستیک را گرفتم و آن را روی زمین خالی کردم. از این همه سلیقه ی خسرو متعجب شدم. یک پیراهن خیلی زیبا به رنگ صورتی با شلوار کرم رنگ و یک صندل پاشنه بلند به رنگ صورتی. تعجبم وقتی بیشتر شد که همه لباس ها دقیقاً اندازه ام بود. موهایم را شانه کردم. به خودم در آیینه نگاه کردم. با خودم گفتم دیگران در موردم چه فکر می کنند؟ حتماً می گویند این دختر زیبا و خوش پوش از غم دنیا فارغ است. نمی دانند که غم دنیا را در سینه دارم و سرخی گونه هایم از شرم منت است نه مشاطه. مادرم که چند دقیقه قبل برای تغییر لباس به اتاق خودش رفته بود با دیدن من قل هو الله خواند و به سمتم فوت کرد و در حالی که اشکش را پاک می کرد گفت ماشالله واسه خودت خانمی شدی. وجیه، رعنا، با وقار. جای محمد خدابیامرز خالیه که بچه های خشگل و نازنینش رو ببینه و کیف کنه. اگه بود الان ما این حال و روز رو نداشتیم.
بغلش کردم و گفتم: مامان تو رو خدا شروع نکن به گریه و غصه خوردن. یه بارم که خسرو پا رو دلش گذاشته یه پولی واسه ما خرج کنه، تو خلقش رو تنگ نکن که پشیمون بشه.
- راست میگی مادر، بریم پرویز و خسرو تو حیاطن.
با ماشین خسرو به لاله زار رفتیم و فالوده خوردیم، بعد به سینما رفتیم. هوا تاریک شده بود که خسرو ما را برای خوردن کباب به یک رستوران زیبا و اعیانی برد. روی یک تخت نشستیم تا غذایمان حاضر شود. در این هنگام یک مرد حدوداً 40 ساله و دو مرد جوان با لباس های مرتب و صورت های آفتاب سوخته وارد شدند و به محض دیدن خسرو به سمت ما آمدند. با وجودی که حجب و حیای مردانه مانع می شد خیلی به صورت ها خیره شوند چند باری نگاه آنها را که به من خیره شده بودند دیدم. چیزی از ورودشان نگذشته بود که یکی از کارکنان رستوران آمد و با احترام کنار گوش مرد بزرگتر چیزی گفت. مرد هم چیزی به خسرو گفت و به سمتی که گارسن نشان می داد رفت. خسرو نشست و چایش را نوشید و گفت: بلند شید بریم که خدا برامون خواسته که امشب این آدم کله گنده رو سر راهمون قرار داده. فکر کنم شامم مهمونشون باشیم.
مامان گفت آخه من و این دختر چطوری بریم با سه تا مرد غریبه سر یه میز بشینیم؟ خسرو جان، یه شب ما رو آوردی بیرون، بزار با خیال راحت یه لقمه شام بخوریم دیگه.
- انقدر نه تو کار نیار پروین خانم. بلند شید الانه که ناراحت بشن. حواستون هم به رفتارتون باشه. مبادا کاری کنید که ناراحت بشن.
با اکراه بلند شدیم و دنبال او به طبقه بالا رفتیم. در گوشه ای از سالن، وارد اتاقی شدیم که بسیار زیبا چیدمان شده بود. مردها که پشت یک میز بزرگ غذاخوری نشسته بودند، به احترام ما از جا برخاستند. خسرو که هول شده بود مرتب می گفت: کیومرث خان، شما چرا بلند شدید، کیومرث خان ما که قابل نیستیم. کیومرث خان بنده نوازی می کنید. .....
با شنیدن اسم کیومرث خان همه چیز را فهمیدم. پس این ملاقات اتفاقی نبوده، این مرد که به همراه دو مرد جوان تر اینجا نشسته همان کیومرث خان است. فکر می کردم کیومرث خان یک پیرمرد زوار در رفته باشد. اما مرد تنومندی که با لباس موقر و چهره ای مردانه و موجه و مو و سبیل جوگندمی می دیدم، با آنچه در ذهنم تصور کرده بودم خیلی فرق داشت. به هر حال نسبت به احساس خوبی نداشتم چون دوست خسرو بود. حال کیومرث خان با این همه جاه و مکنت و اسم و رسمی که خسرو از آن دم می زند آمده بود تا این کودک معصوم 5 ساله را با خود ببرد و نگذارد یک امشب را بی گریه سر بر بالین بگذارد و در خواب لذت و خوشی امروز را مرور کند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    0

    عالیه ممنون

    ۲ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عالی شمایید مهی جانم😍 ممنون از همراهی تون🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    0

    سلام...چطور میشه این رمان ها رو دانلود کرد میشه راهنماییم کنید

    ۴ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سلام عزیزم💕. وقتتون بخیر.💫 فکر می کنم دانلود رمان تو برنامه انجام میشه و همینجا میشه مطالعه کرد. 🤔 اما پیشنهاد می کنم به پشتیبان محترم برنامه پیام بدید. با اینکه خیلی سرشون شلوغه ولی واقعا وقت میذارن و عالی راهنمایی می کنن. 😉

    ۴ ماه پیش
  • تا اینجا عالی

    1

    خیلی خوبه ولی میشه هر عکس از هر شخصیت بزارین ممنون میشم

    ۶ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    راستش بلد نبودم اضافه کنم. شما به خوش سلیقگی تون ببخشید بانو 🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    0

    خیلی خوب بود تا اینجا

    ۶ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس از لطفتون بانو 🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    به نظرم خیلی عالی

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنون

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    0

    تا اینجا ک قشنگ بود ممنونم

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنون از شما

    ۷ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنون از شما 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • فعلا که خوبه

    0

    فعلا که خوبه

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • مریم

    0

    به نظرم خیلی خوبه

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست دارید

    ۷ ماه پیش
  • .

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    😊

    ۷ ماه پیش
  • یارن

    0

    تااینجاکه خوبه

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس بانو جان 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • ترانه

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست دارید 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    0

    داستانش جالبه و قلم نویسنده هم قویه تا اینجا که دوست داشتم مرسیی

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست دارید 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • حانیه

    1

    یکم رمان خشکه

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ظاهر و باطن 😉

    ۷ ماه پیش
  • نگار

    0

    تا اینجا خوب بوده

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست دارید 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • عمران

    0

    فعلا رومان قشنگیه

    ۸ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست دارید 🙏🏻

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️