پری دخت به قلم سودابه غیاثی فر
پارت صد و هشتم :
در بین راه مردهای ایل را دیدم که به سمت ما می دویدند.
با چشمان گریان و صدای بریده از ترس، به آغوش کیومرث پناه بردم و گفتم:
- تو رو خدا کیومرث، کمکم کن، نزار منو ببرن.
با دست چانه ام را بالا کشید و نعره زد:
-این جای دست کثیف کیه؟ روسریت کجاست؟
-به به کیومرث خان، حال شما. یه امانتی داشتم اینجا. اومدم ببرمش. اون دختر رو بده به من. شوهر آینده اش سر جاده تو ماشین نشسته. مردهای قو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ممنون از نگاه پرمهرتون ❤️
۲ روز پیش;)
0تشکر از نویسنده عزیز بابت این رمان زیباش 🌹
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
یک دنیا سپاس از همراهی تون 😍
۳ ماه پیش;)
1زنی که شانس نداشته باشه از اولش مشخصه همیشه زجر میکشه و بدبختی هستن زنایی که این مدلین و درآخرم خودشونو میکشن 😓🙃
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ممنونم نازنینم 🙏🏻 همراهی شما برام باعث افتخاره 🥰
۳ ماه پیشعالیه
0واییی نه🥲 چقدر سرش گریه کردم😭
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم😍 ممنونم که همراهمون بودید نازنینم🙏🏻
۵ ماه پیشحمیده
0تا لحظه اخر کتک خورد بیچاره
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دیدی عزیزم؟😔 🖤
۵ ماه پیشمبینا
0وای اشکم دراومد کاش پایانش تلخ نبود
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلمی شما😍 و احساساتتون برام خیلی ارزشمنده بانو 🙏🏻
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم 😔 ممنونم از همراهی تون 🙏🏻
۶ ماه پیشپریا
0اتفاقا باید میبود انتظار داری تهش برمیگشت خوشبخت زندگی میکردن؟ چند بار تا پای مرگ رفت ولی خدا نگهش داشت ولی کم اورد و خودش تمومش کرد بعضی پایان تلخ ها قشنگ ترن چون طرف راحت میشه با جدایی
۵ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم😍 همراهی شما باعث افتخاره. سپاس بانو 🙏🏻
۵ ماه پیشگلی
0باشه میام ببینم آخرش چی شد
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم ممنونم که نظرتون رو به اشتراک گذاشتید 🙏🏻
۶ ماه پیش......
0واقعا رمان قشنگی بود و چقدر دردناک بود زندگی پری. پیشنهاد میکنم بخونیدش واقعاً خیلی زیبا بود با متفاوت با رمانهای دگه که خونده بودم، ممنونم از نویسنده 🥹
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس از همراهی تون بانو و ممنون که نظرتون رو به اشتراک گذاشتید 🙏🏻
۶ ماه پیشصهبا
0تلخ تر از زهر. تو این روزای جنگی نخونید اینو ..قلب درد گرفتم انقذ بدبخت بود.بینهایت تلخه
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
شاید بشوره ببره غم جنگ رو 😉 ممنون که افتخار همراهی دادید بانو 🙏🏻
۶ ماه پیشبهار
0چقه گریه کردم😭😭😭😭🥱
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم 🥰 احساسات قشنگ شما برای من خیلی ارزشمنده. ممنونم از همراهی تون 🙏🏻
۶ ماه پیشمبینا
0پری با شرافت مرد دیگه نخواست بازیچه کیومرث باشه چقدر دلم برای زن ها می گیره همیشه جفای کار مردا رو میدن حتی با جونشون و از اینکه این رمان اغراق آمیز نبود بیشتر واقعیت را نشون میداد از نویسنده ممنونم.
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
درود بر مبنای نازنینم😍 سپاس از همراهی شما بانو جان و ممنونم که نظرتون رو به اشتراک گذاشتید🙏🏻
۶ ماه پیشMahi
0نویسنده عزیز این رمان روایتگر چه سالیه؟؟
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
حدود ۱۳۲۰ یا ۳۰
۶ ماه پیشارمیتا
0خیلی خوبه😌 . ولی سر این داستان کلی گریه کردم😭
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
قدردان اشک های ارزشمندتون هستم جان دلم 🥰
۶ ماه پیشساناز
3بنظرم آخرش عالی بود همه ی رمان ها آخرش ب خوبی و خوشی تموم میشه یکی از دلایلی که این رمان بهتر از بقیس همین پایان قشنگش بود و خاص تر بود داستانش
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دل منی که شما 😉
۶ ماه پیشمریم
3عالی بود خوب شد ارام گرفت دیگر کسی اذیتش نمیکند
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
متاسفانه 😔
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sareh
0Khub bood😍