پارت سوم :

آقای شلدون با تأسف رو به بابا گفت:
— کاش هانا هم قبول می‌شد… واقعاً حیف شد…
با ناراحتی لب‌هایم را روی هم فشردم. دنی، چشم‌های سیاه و نگرانش را به چشمان مضطربم دوخت و به آرامی دستش را روی ران پایم گذاشت.
با دیدن رد عمیق بخیه‌های دستش، دلم مچاله شد…
لعنتی… لعنتی… لعنتی…
صدای قژقژ قاشقم در بشقاب، توجه خانم شارلوت را جلب کرد. نخودی خندید و رو به ادی گفت:
— ادی جان، نباید این شبکه رو می‌ذاشتی… هانا ناراحت می‌شه!
خشمم هر لحظه بیشتر می‌شد.
و صدای مجری باعث شد چشمان خشمگینم را بلند کنم و به صفحهٔ تی‌وی بدوزم.
مرد جوان کت‌وشلوارپوش با لبخند گفت:
— از دل مهِ کانال مانش، روی جزیره‌ای اختصاصی با نام سِنت ادوارد، نقطه‌ای که ساتن‌هیل شبیه یک سنگ قیمتی می‌درخشه؛ مدرسهٔ شبانه‌روزی افسانه‌ای که بیش از یک مدرسه‌ست: ترکیبی از آکادمی اشرافی، آزمایشگاه نابغه‌ها، و زمین بازی ذهن‌های خارق‌العاده.
مامان به آرامی دستش را روی دستم گذاشت. تازه متوجه شدم چنگال را چه‌قدر در مشتم فشرده‌ام.
تمام مدت تنها با حرص به چهرهٔ بشاش ادی زل زده بودم.
رو به مامان، به سختی لبخند کم‌رنگی زدم؛ در حالی که از درون می‌سوختم.
حتی دیگر بوی کباب هم حالم را به هم می‌زد.
بابا نگاه جدی و کلافه‌اش را به بشقابش دوخته و دست از غذا خوردن کشیده بود.
حس کردم خاری در قلبم فرو رفت.
هر سال ساعت‌ها با من وقت می‌گذاشت و در درس‌هایم کمکم می‌کرد… تست‌های لعنتی… ساعت‌های مکرری که پای درس‌دادنم صرف کرده بود…
صدای مجری انگار سوهان مغزم شده بود:
— امسال، تنها پنج نفر از میان بیش از ده‌هزار متقاضی، بورسیهٔ کامل «ساتن‌هیل» را دریافت کرده‌اند؛ جوانانی که نه فقط با نمرات بی‌نقص‌شون، که با پروژه‌های نوآورانه، استعدادهای هنری، و اراده‌ای خارق‌العاده انتخاب شدند.
هم‌زمان با تصویر مجری، نماهایی از مدرسه روی تی‌وی پخش می‌شد.
ساختمانی که بی‌شباهت به قصر نبود.
و صدای مجری که می‌گفت:
— روزانه، دانش‌آموزهای این مدرسه از جلسات تحلیل اقتصادی با استادان کمبریج و آکسفورد، به مانژ سلطنتی برای تمرین چوگان و اسب‌سواری می‌رند؛ و شب‌ها، کنار صخره‌های چشم‌نواز سنت ادوارد، کنار فانوس‌های معروف این مدرسه دور هم جمع می‌شن.
و حالا وقت معرفی دانش‌آموزهای بورسیهٔ امسال رسیده…
مجری مکثی کرد و کاغذی را از روی میزش برداشت.
نگاه ادی به چشمان غمگینم افتاد، لب‌هایش را جمع کرد و با ناراحتیِ ظاهری گفت:
— آخـی… هانا… لطفاً ناراحت نباش.
هم‌زمان، با سرعت از پشت میز برخاست، به سمتم دوید و از پشت شانه‌هایم را بغل کرد.
سرش را به گونه‌ام چسباند و با ناله گفت:
— سخت نگیر، هانا… من بارها بهت گفته بودم که این‌قدر به این بورسیه امیدوار نباش… قلبت می‌شکنه.
دندان‌هایم روی هم ساییده می‌شد و صدایی شبیه خِرت‌خِرت می‌دادند.
صدای مجری در گوشم پیچید:
— آرورا ترن‌هیل.
— فین بَکت.
— اَزرا هاوترن.
عصبی، دست ادی را پس زدم و با سرعت از جایم برخاستم؛ طوری که با کمر به درِ شیشه‌ای حیاط برخورد کرد.
ادی فوراً چهره‌اش را مظلوم کرد و گفت:
— هانا!
آقای شلدون با صدای جدی گفت:
— این رفتارا چیه؟
ادی عمداً به کمرش چنگ زد و لب‌هایش را آویزان کرد. با اخم‌های درهم، بی‌توجه به آنها، از پشت میز رد شدم و به سمت راهرو رفتم.
صدای ادی را شنیدم:
— هانا، معذرت می‌خوام… بی‌خیال…
تقریباً از حرص پاهایم را به زمین می‌کوبیدم. دنی دنبالم آمد و دستم را گرفت. تقریباً وسط پذیرایی بودیم که صدای مجری را شنیدم:
— لیو لاک‌وود.
— و آخرین دانش‌آموز: فریا بلک‌ول.
خانم شارلوت با اخم رو به ادی گفت:
— بس کن، ادی… این که هانا بلندپروازه، تقصیر تو نیست.
با حرص چرخیدم و به خانم شارلوت زل زدم. حس کردم مغزم ذوب شد، تمام تنم از درون گر گرفت و دستانم به عرق سرد نشست.
دنی همان‌طور که دستم را گرفته بود، با بهت به من نگاه می‌کرد.
چشمانم از اشک پر شد.
ادی پوزخندی زد و سر جای من روی صندلی نشست. به هدفش رسیده بود؛ طبق معمول، مرا مقصر جلوه داده بود.
مامان با اخم‌های درهم از جایش برخاست.
صدای خانم شارلوت هنوز در سرم زنگ می‌زد:
— به هر حال باید تربیت داشته باشه… این رفتارا چیه؟ واقعاً فکر کرده بود راحت بورسیه می‌شه؟
بابا با جدیت غرید:
— خانم شا…
صدای مجری، حرفش را برید:
— همان‌طور که اعلام کردیم، متأسفانه روز گذشته «جولیت کینگزلی» دانش‌آموز بورسیه‌شدهٔ مدرسهٔ ساتن‌هیل به زندگی خودش پایان داد و کمی پیش، مدیریت مدرسهٔ ساتن‌هیل اعلام کرده که برای جبران جای خالی جولیت و دادن فرصت به یک دانش‌آموز دیگر، هم بورسیه خواهد داد…
نگاه مجری انگار دقیقاً به من دوخته شده بود که گفت:
— دانش‌آموز جایگزین… که از قبل اسمش توی لیست ده منتخب بوده: خانم هانا بلیک‌مور.
ناباور پلک زدم. قطرهٔ اشکی از گوشهٔ چشمم سر خورد.
دردِ یک نفر… می‌تواند درمانِ یک نفرِ دیگر باشد؟
این دربارهٔ مرگ هم صدق می‌کرد؟
نفس نمی‌کشیدم. گوش‌هایم کیپ شده بود. لب‌های مجری تکان می‌خورد اما من چیزی نمی‌شنیدم.
ناباور پلک زدم… پلک زدم… پلک زدم…
انگار در فضای بی‌کرانِ مغزم و میان اطلاعات و داده‌هایش گم شده بودم. سایه‌ها از دور به سمتم می‌آمدند.
می‌دانستم مامان و بابا از پشت میز بلند شده‌اند…
اما قدرت شنیدن را کاملاً از دست داده بودم تا اینکه ناگهان، دنی مقابلم دستانش را بالا آورد و با چشمانی که از خوشحالی به اشک نشسته بودند، نگاهم کرد و به زبان اشاره گفت:
— هانا… تو بورسیه شدی!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    1

    ادی سوختی؟ ؟؟؟؟

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    0

    🩷🩵💛🩶🧡🤎💜🤍❤️💙💚

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    ادی تف کن ادی

    ۲ ماه پیش
  • آبی:)

    8

    دلم میخواد به ادی بگم میخوای گریه کنی؟؟؟ گریه کنننننن بی تربیت🙂 ↔️

    ۲ ماه پیش
  • آبی:)

    4

    وای این رمان قراره جزو موردعلاقه هام باشه(همه رمانای مرجان جزو موردعلاقه هامه)😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Sahar

    0

    وای سر این جایگزینی مطمئنم قراره کلی حرف بخوره

    ۲ ماه پیش
  • Mira with black hair

    3

    چه حس خوبی داره اون لحظه

    ۳ ماه پیش
  • Mira with black hair

    6

    «هانا تو بورسیه شدی»🦋✨

    ۳ ماه پیش
  • Mira with black hair

    4

    دوست دارم بدونم پروژه های خاص و استعدادهای هنری هانا چیه که قبول شد💖

    ۳ ماه پیش
  • Mira with black hair

    3

    جزیره سنت ادوارد و ساتن هیل✨ قراره خاطره انگیز بشه این اسم ها

    ۳ ماه پیش
  • Tayyaba betol

    3

    پارت جاذابی بود یجوری بود انگار خودم بورسیه شدم ذوقو نگا🤣🍃

    ۳ ماه پیش
  • شمع

    0

    خیلی عالی بود ممنون.

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا

    5

    چقد شبیه انیمیشن باربی و اکادمی جادوییه(اگه اسمشو درست گفته باشم )🥹✨️

    ۴ ماه پیش
  • دنیز؛

    2

    ادی بمیری بیشعور،چقد خوشحال شدم قبول شدد🥲

    ۶ ماه پیش
  • اتنا

    1

    خیلی قشنگهههه ولی فکرکنم ادی رو بکشم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!