لیست کلیه پارتهای رمان آکادمی ارکیده و خار : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 21
الیان مستقیم در چشمهایم مینگریست و در نگاهش حسِ عجیبی موج میزد؛ انگار ستارهها در چشمهایش متولد میشدند… یکهخورده پلک زدم؛ کاش راهی بود تا از چشمهایش فرار کنم… نمیدانستم چرا هر بار با دیدنش اینقدر مضطرب میشوم. از روی اسبش با یک حرکتِ سریع پایین پرید، افسارِ اسب را به دست گرفت، نیمنگا...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 22
با دقت به رفتار الیان با اسب زل زدم؛ طوری رفتار میکرد که انگار بیشتر نگران اسب بود تا افتادن یک دانشآموز. گویی سروصداها را نمیشنید؛ کاملاً آرام و مسلط، تمام حواسش معطوف اسب بود. نگاهم را چرخاندم و با دیدن جای خالی میرن، نفسم را با آهی از سینه بیرون دادم. مربی، هانا را که حسابی رنگپریده و ت...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 23
«هانا» امروز روزِ سومِ مدرسه بود؛ هنوز پاهایم از اسبسواریِ درد میکرد. انگار رگهای پشتِ پایم گرفته بودند و از طرفی کمی کمردرد هم داشتم. صبح، بدنم را با کوفتگی از روی تخت بلند کردم. «کامیلا» و «اَلنور» هر دو مدتی بود که دوش گرفته و مشغولِ آمادهشدن بودند. اینکه آن وقتِ صبح حوصله داشتند به ...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 24
شوکه شدم؛ چرخیدم و نگاهم را به تخته دوختم. مادام، که نگاهش را از میرِن گرفت، گلویش را صاف کرد و به فرانسه گفت: «Bon, continuons.» — خب، ادامه میدیم. نفسِ عمیقی کشیدم و سعی کردم بر احساساتم مسلط شوم. میکوشیدم بفهمم منظورش از این رفتار چه بود؛ اما وقتی نگاهِ لرزانم را دورِ کلاس چرخاندم و س...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 25
قلبم داشت از سینه بیرون میزد. با حرص لب گزیدم و با عجله از راهروی شلوغ گذشتم. این چه حماقتی بود؟ عملاً با جملاتِ شکسپیر به او از بیعدالتیِ اینجا و ناحقیها گفته بودم. همانطور که دفتر و کتابهایم را به سینه چسبانده بودم، با شتاب از میانِ دانشآموزها میگذشتم. پیاپی خودم را لعنت میکردم و ب...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 26
«میرا» نیمهشب با صدای پچپچِ ضعیفِ هماتاقیهایم به سختی پلکهای سنگینم را باز کردم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، آن دو نفر بودند که چراغقوه به دست گرفته و با احتیاط داشتند از اتاق خارج میشدند. خوابآلود چند بار پلک زدم. صدای یکیشان را به سختی شنیدم: — زودباش، الان مراسم شروع میشه. ...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 27
ناگهان همهمهای جاری شد و دختر قدبلند و لاغراندامی که موهای بلوند و فِرشدهای داشت، کنار صندلیِ میرن ایستاد و دستبهسینه، با اخم، خیره به من گفت: — به چه جرأتی اینطوری… میرن با خونسردی، خیره به چشمهای غضبناکم، نیشخند سردی زد و گفت: — چون اون خواهرمه. چشمهای سبزرنگِ دختر گرد شد و با د...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 28
با بُهت به کتی که میانِ دستش گرفته بود چشم دوختم. ناخواسته قدمهایم مرا به سمتِ هانا کشاند. نرسیده به او، با دیدنم چشمهایش گرد شد و ناگهان کتی را که در دست داشت بلند کرد و گفت: — حدس زدم اینجا باشی… کتت رو… با سرعت مقابلش قرار گرفتم، به کت چنگ زدم و در حالی که نگاهم را به اطراف میدوختم، ف...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 29
(هانا) تمام بدنم در رعشه میلرزید. سالن کمی سرد بود و میرن نگاه شیشهایاش را مستقیم به چشمهایم دوخته بود. نیشخند کجی بر چهرهی بینقص و خبیثش ظاهر شده بود و موهای سیاهش، آشفته، اطراف صورتش را قاب گرفته بودند. میرا دستم را میفشرد و با نگرانیای که در چشمهای درشت و آبیرنگش موج میزد، نگ...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 30
و بعد، با نفسنفسزنان در چشمهای پسر خیره شد و با غضب غرید: ـ شما هم میتونید برید پیش باباهاتون گریه کنید! همهمهای جاری شد و میرن با تمسخر، برای اینکه همه ساکت شوند، دستهایش را به هم کوبید. سپس رو به میرا و من نگاهی انداخت و با تمسخر گفت: ـ متأسفانه، تا وقتی عضو گروه ما نباشید، حق رأی ...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 31
کاش این یک کابوس باشد. کاش تمام اینها حقیقت نداشته باشند. کاش هرگز از تختخوابم بیرون نیامده بودم و به دنبال دخترها راه نمیافتادم. از میان اشکهایم، چهرهها را محو و ناواضح میدیدم… انگار که در کابوسم، اشباحی ترسناک دور هم حلقه زده و خندههای شیطانی سر میدادند؛ برای همین هم صورتهایشان واض...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 32
تمامِ مدت با نگاهش برای الیان خطونشان میکشید. انگار نوعی دشمنی میان آن دو بود. میرن عصبی نیشخندی زد و بهآرامی وسطِ سالن ایستاد. نگاهش را در اطراف چرخاند و بعد خیره به من گفت: ـ شما نمیتونید هیچ کارِ خطرناکی انجام بدید. همزمان سرش را کج کرد و همانطور که دستهایش را پشتش گره میزد، با لح...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 33
حس میکردم خون به مغزم نمیرسد. حس میکردم عضلاتِ بدنم خشک شدهاند؛ انگار ماهیچههایم از جنسِ سنگ شده بودند. بزاقِ دهانم خشک شده بود و تنها با ناباوری به چشمهای براق و خبیثِ میرن زل زده بودم. میرا، شوکه، خیره به میرن گفت: ـ چی؟! ناباور پلک زدم. حس میکردم گرمم شده؛ انگار در درونم یک آتشف...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 34
دوباره سکوت بر سالن حاکم شد. سنگینیِ نگاهِ الیان را از سمتِ چپ حس میکردم. میرن خیره در چشمهایم پوزخندی زد و آبنباتِ چوبی را از لپش بیرون آورد. نگاهم به لبهای براق و خوشفرمش افتاد. ردِ نگاهم را گرفت؛ خیره در چشمهایم پوزخندِ دنداننمایی زد. مارتا کنارمان ایستاده و با چشمهای گرد نگاهم می...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 35
*میرا* ـ مامی؟ صدایم در راهرو میپیچید. همهچیز محو بود؛ مثل تابلو نقاشیای که بر دیوار آویزان باشد و هیچ از محتویاتش معلوم نباشد. صدای هقهقِ گریه میآمد و درِ اتاقِ انتهای راهرو نیمهباز بود؛ نورِ زرد از شکافِ در، روی کفپوشهای شطرنجی پهن شده بود. صدای شکستنِ چیزی آمد… و بعد دوباره گ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 36
نگاهم را از چشم های عسلی هانا گرفتم و گفتم: _من باید برم... قبل از این که بچرخم،کنارِ راهپلهها بازویم را کشید و نگهم داشت. دانشآموزان با سرعت از کنارمان میگذشتند و تمامِ راهپله از سروصدا پر شده بود. نگاهِ کنجکاوش را به چشمهایم دوخت و با کمی مکث زمزمه کرد: — چرا کمکم میکنی؟ چرا مثلِ اون...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 37
بعد از رفتنِ الیان، هانا به سمتم آمد و کنارم ایستاد. همه داشتند به ما نگاه میکردند. با اخمهای درهم، چشم از دانشآموزها گرفتم و به سمتِ هانا چرخیدم. با بُهت، خیره در چشمهایم گفت: — حالا شانسِ من… اگه به من میرسید، میگفت «حیوون درونت خره». تمامِ احساساتِ منفی پر کشیدند و شوکه، با لبخند به ...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 38
لیو شوکه پلک زد و پسرِ سبزهروِ کنارش، با بُهت، به خودش و لیو اشاره کرد و گفت: — دوستپسر؟ چیزه… ما… لیو فوری، هولشده، گفت: — من… این؟ نه… چیزه… ما از اوناش نیستیم… هولشده ادامه داد: — نه اینکه بد باشهها… به من چه… فقط چیزه… من گی نیستم. وانیا پوزخندِ سردی زد و با غرورِ در نگاهش، به رژلبِ ...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 39
لحظهای توجهم به انتهای راهرو جلب شد. با دیدن میرن که داشت از انتهای راهرو رد میشد، فوری گفتم: ـ من باید برم. همزمان با سرعت از میان آن دو گذشتم و با قدمهای بلند به سمت انتهای راهرو دویدم. از راهرو که خارج شدم، با دیدن میرن که داشت از پلهها بالا میرفت، فوری سرعتم را بیشتر کردم و نفسنفس...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 40
(وانیا) پشت سر میرا و دختری که با اضطراب داشت جریان را تعریف میکرد، حرکت میکردم. الیان دوشادوش من میآمد و همگی داشتیم به سمت سالن بسکتبال میرفتیم. صدای دختر در راهروی طویل و خلوت میپیچید: ـ لیو داشت منو میبرد طبقهٔ بالا تا کلاسم رو بهم نشون بده… توی راهپلهها اون دخترهٔ نچسب، مارتا...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
