پارت سی و نهم :

به چشم‌هایش اعتماد نداشت. گوشی را از روی میز برداشت و با دقت به عکس ارسالی توسط سروش زل زد. معنی کارش را نمی‌فهمید. این که چرا چنین عکسی گرفته شده یک طرف ماجرا بود و این که چرا اصلا سروش آن را برای سهیل ارسال کرده هم طرف دیگر ماجرا!
یک بار دیگر به چشمان سیاه بهار داخل عکس خیره شد. دیدن سروش کنار او، با آن فاصله‌ی نزدیک، اعصابش را به هم می‌ریخت. فضا تاریک بود اما لبخند روی صورت بهار، به Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    ممنون مهتاب جان امیدوارم بهار آدم درست و انتخاب کنه وقربانی بین داداشانباشه تا الان که از سروش خوشم نیومده سهیل هم زیاد خوب نیست ولی بهتر از سروش

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی❤️ الان خیلی زوده، برو جلوتر مطمئنم نظرت عوض میشه 😌

    ۱ سال پیش
  • زخرا

    1

    عالی عالی کاش یکم پارتاشو بیشتر کنین اینقدر این رمان زیباست که دوس دارم یه شب بخونم تمومش کنم دست گل نویسنده درد نکنه با ایت قلم زیباش😘😘😘🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیزین شما😍 خوشحالم دوستش دارین♥️

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    1

    سروش بیماروحسودمث اینکه،نه کاملاعمدی بوده وازبازی دادن سهیل لذت میبره ،باربدزنگ تفریح سهیله😁😁

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    باربد کلا زنگ تفریح رمانه😁😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️