نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و پنجم :
داخل اتاقش نشسته و با اخمهای درهم به موبایلش خیره بود. چند دقیقه قبل، پیام سهیل به دستش رسیده بود. آدرس را فرستاده و بعد از آن، نوشته بود:
_ خیلی زیاد منتظر رسیدن فردا و دیدنت توی جایی خارج از محیط شرکت هستم!
بهار با حرص در جوابش تایپ کرد:
_ ممنونم، آدرس رو برای بقیه میفرستم اما منتظر دیدن من نباشین، نمیتونم بیام!
بلافاصله پیام سهیل به دستش رسید.
_ چرا؟ من امروز همه رو
لطفا صبر کنید...
