نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و نهم :
بهزاد دستش را دور شانههای او حلقه کرده و در حالی که سرش را نوازش میکرد، زیر گوشش حرف میزد تا او آرام شود. سروش قدمی عقبتر ایستاده و به این صحنه خیره بود. بهار که کمی از بهزاد فاصله گرفت، سروش جلوتر رفت و آرام سلام کرد. بهزاد که تازه متوجه همراهی او با بهار شده بود، جواب سلامش را با اخم و تردید داد و نگاهش را سمت بهار چرخاند. بهار بغضش را قورت داد و کوتاه گفت:
_ آقای لواسانی، برادر

لطفا صبر کنید...

نفس
1خیلی ممنون پارت غمگین دردناک و خوبی بود ان شاالله خدا همه مریض هارو شفا بده