پارت بیست و نهم :

بهزاد دستش را دور شانه‌های او حلقه کرده و در حالی که سرش را نوازش می‌کرد، زیر گوشش حرف می‌‌زد تا او آرام شود. سروش قدمی عقب‌تر ایستاده و به این صحنه خیره بود. بهار که کمی از بهزاد فاصله گرفت، سروش جلوتر رفت و آرام سلام کرد. بهزاد که تازه متوجه همراهی او با بهار شده بود، جواب سلامش را با اخم و تردید داد و نگاهش را سمت بهار چرخاند. بهار بغضش را قورت داد و کوتاه گفت:
_ آقای لواسانی، برادر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    1

    خیلی ممنون پارت غمگین دردناک و خوبی بود ان شاالله خدا همه مریض هارو شفا بده

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    🙏🙏🙏❤️❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️