پارت بیست و دوم :

بی‌حوصله به طرف دستشویی رفت و آبی به صورتش پاشید. تحمل این همه سر و صدا و تنش را نداشت. با کلافه‌گی لباس‌هایش را تعویض کرد و بدون این‌که چیزی بخورد از خانه خارج شد. نزدیک ظهر بود و با وجود تعطیلی روز جمعه، باز هم خیابان‌ها شلوغ و پر ترافیک بودند. خودش را به کافه‌ی محبوبش رساند و قول سیب زمینی پنیری مخصوص دست‌پخت باربد را به عنوان صبحانه و ناهار به معده‌‌ی خالی‌اش داد. باربد تنها کسی ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    خدا به همه شون کمک کنه

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    💜💜💜

    ۱ سال پیش
  • طاطا

    0

    بسیار بسیار عالی

    ۱ سال پیش
  • طاطا

    0

    عالی این رمان ممنونم از شما

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️