پارت سی و یک :

فصل هفت
سهیل با حرص تلفن را روی میز پرت کرد و از جا بلند شد. ضربه محکمی با پا به صندلی‌اش زد. کمی روی میز خم شد و بدون هیچ تردیدی فایل پیش نمایش پروژه پدرش را از کامپیوترش حذف کرد. کلافه از ایرادهای بنی اسرائیلی که از پشت تلفن شنیده بود، سمت پنجره اتاقش رفت. آن را باز کرد و هوای سرد آبان ماه را به ریه‌هایش فرستاد. با چند نفس عمیق، اندکی اعصابش را آرام کرد.
کمی فکر کرد تا تصمیم درستی ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اهوk

    0

    با یه تصمیم اشتباه همه پل های پشت سرش رو خراب میکنه ...

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    🤕🤕🤕

    ۱ سال پیش
  • نفس

    0

    چی بگم والا وقتی یک آدم خیلی پس زده بشه وخیلی اذیت بشه هیچکی بهش اهمیت نده همین میشه به راه بد کشیده میشه

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    و متاسفانه سهیل تصمیم گرفته آینه‌ی پدرش باشه😢

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️