پارت بیست و چهارم :

فصل پنج
شنبه روز مهمی بود. هم برای سهیل و هم برای تمام کارکنان شرکت تبلیغاتی لواسانی. قرار بود نتیجه‌ی نزدیک به یک ماه تلاش گروهی، مشخص شود و کارفرما اعلام کند که قرارداد تبلیغاتش را با کدام یک از شرکت‌ها خواهد بست.
بهزاد که برای نشان دادن خودش به سهیل، صبح اول وقت همراه بهار شده و تا جلوی ساختمان شرکت هم آمده بود، تیرش به سنگ خورد و موفق به دیدار سهیل نشد. تا جایی که می‌توانست بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    خیلی ممنون مهتاب جان برای مامان عزیزت هم تسلیت میگم ان شاالله همیشه موفق و خوشحال و سلامت باشی

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 💜 همچنین شما 🥰

    ۱ سال پیش
  • نفس

    1

    پارت خوبی بود ولی هروقت حال بد مادرشو می بینم خیلی ناراحت میشم آخه من مامانمو خیلی دوست دارم خدای نکرده فکر می کنم مامان خودم مریض ولی خوب بابا داره دست تنها نیست

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    می‌فهمم چی میگی💔 من خودم مادرمو از دست دادم و هربار با تک‌تک لحظات بهار و مادرش اشک می‌ریزم😢 الهی تن مادرت همیشه سالم باشه💜

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️