پارت بیست و سوم :

خیابان در آن ساعت شب خلوت بود اما نور همان تعداد کم ماشین‌هایی که از لاین مقابل می‌آمدند هم چشم.هایش را می.سوزاند. با انگشت شست و اشاره‌ی دست چپش که آرنج آن را روی لبه.ی پنجره گذاشته بود، گوشه.ی چشمانش را فشرد و درست در همان لحظه‌ی کوتاهی که چشمانش بسته بود، صدای بوق ممتدی به گوشش رسید و ضربه‌ی نسبتا محکمی که به قفسه‌ی سینه‌ش خورد، باعث شد وحشت‌زده چشم باز کند. درد پیچیده در قفسه‌ی سی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    0

    ازین سروش بوهای خوبی نمیرسه😂

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    اصلا😂😂

    ۱ سال پیش
  • شادی

    0

    چرا تا پارت ۲۷ به بعدنیست

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    همه پارتا هستن از برنامه خارج بشین دوباره بیاین داخل

    ۱ سال پیش
  • .........

    1

    چرا جس میکنم میخواد بهار رو برای خودش بگیره سروش

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😎😎😎😎

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️