نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و سوم :
خیابان در آن ساعت شب خلوت بود اما نور همان تعداد کم ماشینهایی که از لاین مقابل میآمدند هم چشم.هایش را می.سوزاند. با انگشت شست و اشارهی دست چپش که آرنج آن را روی لبه.ی پنجره گذاشته بود، گوشه.ی چشمانش را فشرد و درست در همان لحظهی کوتاهی که چشمانش بسته بود، صدای بوق ممتدی به گوشش رسید و ضربهی نسبتا محکمی که به قفسهی سینهش خورد، باعث شد وحشتزده چشم باز کند. درد پیچیده در قفسهی سی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
اصلا😂😂
۱۲ ماه پیششادی
0چرا تا پارت ۲۷ به بعدنیست
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
همه پارتا هستن از برنامه خارج بشین دوباره بیاین داخل
۱ سال پیش.........
1چرا جس میکنم میخواد بهار رو برای خودش بگیره سروش
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
😎😎😎😎
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
0ازین سروش بوهای خوبی نمیرسه😂