نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و هشتم :
آسمانِ نارنجیِ غروب، لحظهبهلحظه رنگ میباخت که ماشین از دروازهی بزرگ ویلای کردان عبور کرد.
از پشت شیشههای دودی، به ساختمانی خیره شدم که میان نور چراغها مثل یک الماس میدرخشید.
ساختمانی که به گفتهی جلالی حکم خانهی تمام همایونفرها را داشت.
جایی برای جلسات و گفتگوهای مهم یا مهمانیها!
و همان جایی که پای من را به این دنیا باز کرده بود.
دو طرف مسیرهای سنگفرش شده
مطالعهی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
3میبینی سورن؟دنیز به تو پناه آورده می گفته تو براش همه چیو جبران میکنی ولی تو دو ماه ولش کرده بودی
۱ ماه پیشترنم
0متنفرم از کیوان،کاش اونجا نبود حالمو خراب کرد حتی دنیز هم متوجهش شد
۱ ماه پیشترنم
0واای قند تو دلم آب شد اونجایی که سورن نگران دنیز شد وقتی ماهان باهاش برخورد کرد
۱ ماه پیشترنم
1سورن جان لطفا نازش رو بکش باهاش راه بیا..نوازشی،لبخندی،مرد اینجوری نباش دلم میگیره😭
۱ ماه پیشترنم
0با اون دیدار و لحظه ای که دنیز پیاده شد یاد اولین دیداری افتادم که سورن و دنیز با هم داشتن دلم تنگ شد
۱ ماه پیشParvaneh
0تا دنیز سورنو بشناسه ما پیر میشیم😑😂
۱ ماه پیشنیل
1آخرش عالی بود آفرین سورن🤣🤣
۱ ماه پیشمحیا
0عالی بود😅😅😆😆❤️❤️🥰
۱ ماه پیشپرنیا
0خیالم راحت شد 😂😂خب راست میگه دیگه اون همه از حساسیت سازمان گفت انگار نه انگار
۱ ماه پیشپرنیا
0واای چقد دلم برای ماهان سوخت 😐بخت برگشته دنیز جونشو خرید
۱ ماه پیشغزل
0سورن تو که میدونی حدست درست بود دیگه، پس نازشو بکش، هعیی
۱ ماه پیشغزل
0وای میگه تنها مشکلم حل شد😂😂
۱ ماه پیشغزل
0نباید بخندما، ولی خندم گرفت وفتی سورن اینجوری بود که راجب سازمانم قول میدی؟! پس اوکیه بریم طلاقت میدم، خدا رحم کنه باز میخوای چیکار کنی خان
۱ ماه پیشغزل
0سورن درجواب هر جمله ای که توش دادخواست داره، اوتو که اشتباه کردی🫠😂😂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بنفش علی
0دنیز این حرفارو میزنه برا سورن ناز میکنه میخواد ببینه جوابش چیه سورن زد تو پرش حالا برو قول بده کور خوندی دنیز خانوم 😂😏