نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و سیزده :
- آقا طبق فرمایشتون همه رو جمع کردم!
صدای جلالی از پشت سرش...
سورن خودش صدای قدمها را شنیده بود؛ اما همچنان خیره مانده بود به دوردستها.
به مه غلیظی که کوههای اطراف را بلعیده بود.
هوای سرد اولِ صبح گونههای اصلاح شدهاش را نیش میزد.
با خودش فکر کرد...
احتمالاً برف میبارد!
سر چرخاند به سمت آدمهایش که مقابل ایوان به خط شده بودند..
نگاهش را میان تک به تک آنها چ
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asal
1دلوین واقعا قربانی شده قربانی ازدواج دو نفر آدم که ازدواج شون سرانجامی نداشته.کاش زوج ها بعد چند سال تصمیم به فرزند دار شدن بگیرن که اگر باهم تفاهم نداشتن حداقل بچه شون آسیب نبینه مثل دلوین🥺💔❤️ 🩹
۱ ماه پیشبنفش علی
1ای کاش میکائیل هم بود این خبرو بهش میداد:))
۲ ماه پیشبنفش علی
2خدایی دلوینم مظلوم مونده این وسط چقد دلم براش میسوزه کاش زن و شوهر ها تا وضعیتشون درست نشده بچه نیارن که اون بچه ام بدبخت نشه حالا دلوین مونده این وسط بدون پدر مادرش هم خب هفته اس یه بار میبینه،سورنم که ازش بدش میاد حالا بگو دختر خودتم بود اینجوری باهاش رفتار میکردی گناه داره این بچه
۲ ماه پیشبنفش علی
0وای خدا چقد دلم برا اشکان سوخت چجوری اومد سورن بغل کرد اون از سورنم خوشحال تر بود فقط جلالی وای خدا ویلا همایونفرا بهم ریخت با این خبر ،مود آدمای سورن یعد واریز حقوق بیشتر:زودتر حامله میشدی دنیز 😂🤭
۲ ماه پیشآمینا
2تن منوچهر توی گور داره میلرزه با این ابهتی که از سورن ریخته🤣🤣
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۲ ماه پیشمریم
0خیلی ممنونم عزیزم بابت پارت 🥰💋❤️
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
✨✨✨
۲ ماه پیشFatemeh
2سهند اولین شخصیت اصلی مردی بود ک چندش بود و هست و خواهد بود
۲ ماه پیشجانان
0بجا و حق بود 👌😂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💎💎💎
۲ ماه پیشAysan
1وای سورن از اخم دنیز خانوم حساب میبرره پس بالاخره🎀😂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😂❤️
۲ ماه پیشZ.k
0نه نه نگو اخه چطوری بدون سورن و دنیز روزهام سر کنم بانو جان😟😟
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥲
۲ ماه پیشجانان
0آخی اشکان. طفلی نمی دونست چجوری ابراز احساسات کنه. سورن بابا شدی یذره منعطف باش دیگه😉
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
در همین حد از دستش بر میومد 😂
۲ ماه پیشجانان
0اشکان بالاخره بغلش کرد 🫂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍😍😍
۲ ماه پیشمحرابی
2الهی بگردم دلوین بچه رو گناه داره بیچاره سورنا یک کاری میکنه ازمامانش دور بشه دلم سوخت براشون هم دلوین وهم دنیز. ممنونم زیبا بود
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم 😍
۲ ماه پیشNana
0اصلا باورم نمیشه سورن همایونفر از یه نفر حساب ببره
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
طفلی از جدایی میترسه 😅
۲ ماه پیشانا
0رمانتون عالی بود ممنون از شما نویسنده ی عزیز
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم 💎
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0تبریک اشکان خیلی به دلم نشست یادم روزایی اوفتادم که سورن از نبود اشکان داشت نابود میشد خوشحالم که حداقل اگر میکائیل از دست داد ولی اشکان رو داره❤️😍