نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و ده :
اشکم که به لبهایم رسید، کمی خودش را عقب کشید و ناباورانه صدایم زد.
آرام و آهسته...
میان اشکهایم خندهی کوچکی کردم.
دست کشیدم روی صورتم...
- چیزیم نیست. احساساتی شدم! فقط همین!
انگشتانش زیر دستهایم آمد و اشکهایم را پاک کرد.
بینیام را بالا کشیدم و گفتم:
- خیلی دیر وقت شد.
خیلی بیاهمیت گفت:
- خب بشه. پیش دوست پسرت که نیستی... من شوهرتم!
دستم را گرفت و به دنبØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
بنفش علی
0سورنم که رید با توهماش خوب بهش میاد وفتی قرصا شو میریزه دور بشینه توهم ببینه،بنظرم نیلی بود وسط جاده🥲چقدم که دلتنگ زنش بود🤭
۲ ماه پیشبنفش علی
1رعنا خیلی خوبهه🫠میگه من یه عمر عقاب تنها بودم😂🤣آخه زن تو چقد قوی بودی بدون هیچ ازدواج دوباره ای بدون هیچ مردی زندگیتو با دخترت به بهترین نحو ساختی من عاشق اینجور زنا ام🥲🤌🏼
۲ ماه پیشSydney
0من میگم چقدر عکس شخصیت سورن آشناس، نگو مدل هست،قبلاً تو *** گرام دیده بودنش😁
۲ ماه پیشمحیا
0پس تو جاده چی شد من فکر کردم اینبار اومدن هردوشونو بکشن😆😆🫣🙏🙏
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه دیگه اونجوری باید چندین پارت دیگه هم مینوشتم🫠
۲ ماه پیشصبا
3اینکه سورن قرصاشو قطع کرده واقعا منو میترسونه
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منو هم👀
۲ ماه پیشZar
3فقط خنگ بازی جلالی 😂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😂
۲ ماه پیشجانان
0تو مهمونی اشکان نبود. یعنی هنوز از سفر برنگشته؟ کاش بود یکم سر به سر سورن میذاشت. پارت خیلی احساسی بود. یذره طنزم میخواست😂
۲ ماه پیشغزل
0فکر کنم اشکان گفت بعد مهمونی میره، اینجوری نبود؟!
۲ ماه پیشجانان
0نمیدونم 🙇 بریم دوباره همون پارت رو بخونیم یعنی
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اشکان گفت فردای بعد مهمونی میره. توی مهمونی هم حضورش در حد این بود که توی مونولوگ بهش اشاره شد چون دیالوگ نداشت به چشم نیومده
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره آره
۲ ماه پیشFatemeh
1از الان دلم برات تنگ میشه جلالیی..هیچ کرکتری اینقدر بامزه احمق نبوده واسم😂😂 مگ چی میزنی تو *** به خودت ک بوی گلی میگیری اصلا چرا باید بو گل بدی 😂😂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اعتماد به نفس داره😂
۲ ماه پیشFatemeh
2وای این قرصاشو قطع کرده خیلی ترسناکه..حدس میزنم تو جاده نیلی رو دیده😫
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥲
۲ ماه پیشFatemeh
1آزاده جون بسیار زیاد چسبیدد مرسی عزیزم خسته نباشید
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربونت🔥
۲ ماه پیش....
5ای خدا، جلالی فکر کرده سورن اومده ازش تعریف کنهه😂😂 ولی جلالی بانمکه خدایی🎀
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
انگار سورن رو نمیشناسه که همچین فکری کرده😂
۲ ماه پیش....
3وای کاش می فهمیدم تو جاده چی دید یهو ترمزید..یکی نیست بگه آخه مرد دیگه چرا قرصاتو قطع کردی؟..
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مشخص میشه...🥲
۲ ماه پیش....
2رعنا خیلی گوگولیهه خیلی بامزه و نمک و نانازبلاعه😂🎀
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واسه همینه پیر نشده😂
۲ ماه پیشNana
0خیلی رعنا رو دوست دارم روحیش عالیه
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
متاسفانه روحیه دنیز بهش نرفته🥲
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0عاشق رعنابیوتی ام تک پره.😂😂