نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و چهارده :
هر کسی سقوطی دارد؛ اما...
سقوط او؟ زمانش حالا نبود.
عمرش را صرف تاریکی کرده بود. صرف سایههای سیاه!
رخنه کرده بودند توی وجودش...
لانه کرده بودند توی سرش...
بند بند وجودش را توی یک سیاهچاله حل کرده بود و توی اعماق قلبش عاشقِ این سیاهچاله بود.
حتی اگر فرار میکرد!
اصل و ریشهاش شده بود سیاهی و تاریکی...
اصلا آدمِ دنیاهای معمولی نبود.
هیچوقت نبود.
حتی اگر حسرتش ر
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
غزل
3دنیز تو نپنتی همه مایی، ما بعد نیلی غم بزرگی داشتیم، تو توسنتی آروممون کنی، میکائیل کوچولو تو نپنتی مایی، چون ما هنوزم داغ داره میکائیلمون، برنا تو نپنتی مایی چون ما هنوز حسرت بچه نیلی رو میخوریم
۲ هفته پیشنرگس
1واایی راست گفتی بخدا من اصلا اینجوری نگاه نکرده بودم به قضیه !! همه شون یه جایگزینی داشتن واقعا اسم نپنتی به این رمان می اومد😭👏🏻
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍💙✨
۳ روز پیشغزل
1سورن خودش انتخاب نکرد که وارد بشه، ولی انتخاب کرد که بمونه، برناهم انتخاب نکرد که وارد بشه، ولی میخوام بدونم انتخابش موندنه یا چی؟! هرچند سورن هست و اونجا بی بازگشته
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اگه سورن همچنان همایونفرها رو حفظ کنه که به برنا هم میرسه
۳ روز پیشغزل
1برنا همایونفر که پسر سورنا باشه، ترس همه رو ترجیح میده جز کسی که عاشقشه
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به احتمال خیلی زیاد🥹
۳ روز پیشغزل
1لطفا برنا ادامه بده داستانمونو، من نمیخوام از همایونفرا دست بکشم🫠
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دیگه باید بای بای کنیم😅
۳ روز پیشغزل
1واقعا قلم به شدت گیرا و خفنی دارین، من بیشتر رماهاتونو افلاین خوندم و وسط نپنتی رسیدم، ولی عاشق قلمتون شدم، خیلی زیباست، همه چیز عالی بود، من با نپنتی گریه کردم، خندیدم، با غمش غمگین شدم، با شادیش خوشحال، در یه کلام با نپنتی زندگی کردم، الانم با وجود زخم سیاه هی دلداری میدم خودمو که عیب نداره
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزم خیلی ممنونم که این مدت همراه بودی و کلی کامنتهای قشنگ و پر انرژی میذاشتی برام 😍
۳ روز پیشغزل
1خیلی قشنگ بود همه جی🫠
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی💙✨
۳ روز پیشغزل
1چقدر حرص حضانت خوردیم، چقد سیما خانمو فحش دادیم، چقدر دلمون خنک شد از کاری که سورن با در خونه سیما خانم کرد
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💙✨
۳ روز پیشغزل
1چقدر با دنیز حرص خوردیم با فرستادن کفشای سورن، چقدر با دنیز اسمارو فحش دادیم بخاطر استفاده اون کفش
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💙✨
۳ روز پیشغزل
1چقدر به مهرداد بدو بیراه گفتیم ولی در نهایت دلمون براش سوخت
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💙💙💙
۳ روز پیشغزل
1جقدر به حرفای اسما خندیدم، چقدر با اومدن اون گربه توی مزرعه ترسیدیم
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اسما کلی تغییر کرد بعد سینا🥲
۳ روز پیشغزل
2چقدر سامیارو فحش دادیم بخاطر بودنش
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی عوضی بود😕
۳ روز پیشغزل
1از تهمینه بابت حرفاش به سورن دلگیر شدیم
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💎💎💎
۳ روز پیشغزل
1غصه رابطه ستایش و سورنو خوردیم تا آشتی کنن
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💎💎
۳ روز پیشغزل
3چقدر نیلی و میکائیلو یاد کردیم و بخاطر نبودشون غصه خوردیم
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یادشون بخیر🥲
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

zara
0هروقت رمانی رو تموم میکنم یه غمی سراغم میاد واقعا با رمان ها میتونم زندگی کنم مخصوصا رمان های تو ❤️ عاشق شخصیت سورن بودم چه تو مهمیز ها چه تو نپنتی واقعا محشر بود به نظرم عاشق لحن حرف زدنش و تیکه هایی که مینداخت بودم و همه جوره به دلم میشست و لذت میبردم 😭❤️ خیلی خیلی ممنونم از قلم بی نظیرت ❤️