پارت چهل و پنجم :

اتاقم توی هتل، بالکن کوچکی با نرده‌های فلزی و چشم اندازی محو از کوه‌های خراسان داشت.
چمدانم را باز کردم. یک تاپ نرم و شلوارکی نخی پوشیدم و آرایشم را با پنبه و میسلار کاملا پاک کردم.
فردا روز پر کاری داشتیم... سفر به جرگلان... از خود صبح تا شب!
به خاطر همین دوست داشتم تا خود شام بخوابم. به خصوص اینکه تمام دیشب و صبح، خودم را با اضطراب سفر غرق کرده بودم.
همیشه همینطوری بودم... هر زم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🧡💙❤️💛🩶🤍🤎🩵🩷💜💚

    ۳۹ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    اولین باره از مرگ کسی اینقدر خوشحالم😂😃 منوچهر واقعا خیلی سنگدل و رو مخ بود

    ۵۲ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    دنیز به اون دل نازکی دست بشکنه؟ حساب کار بیاد دستت سورن خان😂

    ۵۴ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    جلالی از حسودی نمیدونه چیکار باید بکنه😂

    ۵۶ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    مرسی آزاده جون بابت پارت هدیه خیلیییی قشنگ بود از این کارا بیشتر بکن😂😍

    ۵۶ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    بلاخره سورن احساساتشو به زبون آورد🤩

    ۵۷ دقیقه پیش
  • آمینا

    0

    چقدر دنیز برای رابطه جدید دغدغه داره واقعا خیلی گناه داره.سورن خان استارت رو زد باریکلا باهمین فرمون بری یه کار مهمی انجام میدین(قال فرهاد میرزا)😅😅😅

    ۱ ساعت پیش
  • فاطیما

    1

    عالی بود مرسی از پارت طولانی و جذابتون بانو جان ❤️ ❤️😍🤩🤩🤩🤩😍😍😍

    ۱ ساعت پیش
  • آیه

    0

    اوه اوه🤭...پس جناب همایونفر از شکستن دستشون دیگه واهمه ندارن😉💘 جلالی کجایی ببینی خانت دوباره عاشق شده؟😂

    ۱ ساعت پیش
  • محدثه

    0

    یعنی من عاشق اشکانم

    ۲ ساعت پیش
  • سما

    0

    از وقتی مهمیزهای سیاه رو خوندم هروقت اهنگ another love از tom رو *** بشنوم همیشههه یاد سورن و غمش بخاطر راز نیلی میوفتم

    ۲ ساعت پیش
  • هدی

    0

    خدا بده شانس نگا کن چه موقع اومدی دنیز وقتی که سورن خان شده و همه زیر دستش ، نبودی در زمان منوچهر که ببینی چه دورانی بود😪

    ۲ ساعت پیش
  • هدی

    0

    نه بابا باورم نمیشه دنیز و اینکارا؟؟؟😆 یعنی واقعا دنیز میتونه دست کسی رو بشکنه؟😁

    ۲ ساعت پیش
  • سما

    0

    پارت دلبری بود؛ و واقعا رمان مهمیزهای سیاه برای من فوق العاده بود و همش سورن نپنتی برام تناقض داشت نمیتونستم یکی بدونمشون، ولی با این توضیحات سورن راجع به تحول شخصیتش که بعد مرگ پدرخوانده بود قانع شدم

    ۲ ساعت پیش
  • Sogi

    0

    تلاشهای اسما و اشکان برای رسوندن دنیز و سورن به هم دیگه واقعا ستودنیه😂کاش خود اسما و اشکانم این وسط مسطا عاشق هم شن اشکان بیچاره هم از تنهایی دربیاد😔🤝🏻

    ۲ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.