نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت چهل و یک :
نور آفتاب از شیشههای پشت سرش به درون میتابید. پر قدرت؛ اما به لطف کولر گازی، کاملا دلپذیر!
موبایلش را میان گوش و شانهاش نگه داشته بود و انگشتانش عجولانه روی کاغذهای پراکندهی میز حرکت میکردند.
- دیگه سفارش نکنم ها! خودت میری سراغش!
دستهای سورن از حرکت ایستادند و لحظهای پلک بست...
- من چرا باید برم سراغش آخه؟ دعوتش کردم میاد دیگه...
باز هم دستانش به جنب و جوش افتادن
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aysan
0این پسرای آقای همایونفرم عجیبنا ، خودشونو با دنیز مقایسه میکنن؟🙂 ↔️😂 به قول اسما دنیز هلویی چیزی داره بالاخره🙏🏼😂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیفهمن که😂
۲ ماه پیشزرناز
0اسما راست میگه دنیز فرق داره دیگه😉😍
۴ ماه پیشHajar
4آخه چرا باید سورن با چهار تاسیبیل کلفت قرار شام بزاره و ببره به مادرش معرفی کنه😂؟.... از دست اینا..😂 اون از جلالی اینم از سینا😂
۵ ماه پیشZar
3بخدا دنیز فرق داره خب با چارتا سیبیل🤭
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
حالا اگه فهمیدن🤣
۷ ماه پیشثنا
0عالی بود و پر هیجان خسته نباشی عزیزم🤍
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشسهیل۲۹
2اره جانم دنیز فرق داره😉 سورن بطور غم انگیز و احساساتی تر با نیلی آشنا شد..یعنی با دنیز میتونه به آرامش برسه؟
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم😍
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ای بابا یعنی چه فرقی👀
۷ ماه پیشAsli
10آزاده پارت هدیه بده هیجان دارم ببینم مهمونی چی میشهعهههه😍 هدیه میدی؟🥺
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خواهیم دید چه خواهد شد...
۷ ماه پیشآتنا
6چرا شبیه ترامپ گفتی؟😂😶 🌫️
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
از بس که روزی صد بار این جمله رو میخونم🤕
۷ ماه پیشآتنا
1😂💔🤝🏻. .....
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشSogi
3واییییی😂😂😂
۷ ماه پیشآتنا
4مویی که این همههههه نظر خوشگل میذاریم یه پارت هدیه مون نشه خالق رمان های زیبا؟؟؟🥺🥺🥺🥺🥺🥺👧🏼
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
متاسفانه همکاری نمیکنن اصلا💔
۷ ماه پیشآتنا
1نه خدایی قلمت و خیلی دوست دارم دوتا رمان آنلاین ماه و سایه و نپنتی رو دنبال میکنم و رمان های در رویای دژاوو و مونالیزا رو هم خوندم و در حال حاضر بی صبرانه منتظر آقای اسکوبار🥺💝💜
۷ ماه پیشترنم
1حداقل ی شرط بزار ما همیشگیا حتما انجامش میدیم..برا نپنتی فک کنم دو سه تا هدیه گذاشتی😔💔
۷ ماه پیشساجده
3کاش سورن و دلوین دوباره همو و ببینن🤌🏻😭
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یعنی میبینن...؟👀
۷ ماه پیشریحانه
5امیدوارم تهمینه وقتی فهمید دلوین بچه داره نظرش عوض نشه و با دنیز رفتار بدی نداشته باشه
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
👀🤲🏻
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشریحانه
1سینا شده جلالی دو اخه سورن چرا باید با شما شام بخوره، باید با یه خوشگل بشینه غذا بخوره دلش باز شه دیگه
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۷ ماه پیشریحانه
3اونجایی که سورن گفت ادرس خونشو دارم ولی ازش میپرسه که دنیز حس بدی پیدا نکنه ای خدا جنتلمن بودن تا کجا
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
تا ناکجاآباد 🤣
۷ ماه پیشساجده
1خسته نباشی قربونت برممم😭💋💋💋
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم مرسی💋
۷ ماه پیشنرگس
1عالی بود😍واقعا هم دنیز فرق داره😌😌
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشNana
1بله که دنیز فرق داره
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0دلوین خانم کلاس گذاشتن نرفتن😎😭🤣