پارت شصت و ششم :
***
سر کج کرده و نگاهم به تختِ خالی بود. دو هفته از اون روز کزایی گذشته بود و من هنوز وقتی به آن تخت نگاه میکردم، لالین را خوابیده رویش میدیدم. واقعاً روز بدی بود. پوفی کرده و دوباره به خورشید نگاه کردم.
سر پایین انداخته و باز داشت با آن آبسلانگهای بینوا وَر میرفت.
دست دراز کرده و ظرف فلزی آبسلانگها را از مقابلش برداشتم:
- چه پدرکشتگیای داری با اینا واقعاً؟
نفسع
مطالعهی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ابرا
1چرا پارت جدید نمیاد خیلی پارت گذاریش دیر به دیره
۲ ماه پیشآمینا
2سلام.پارت جدید نیومده؟؟
۲ ماه پیشنفس
0مثل همیشه عالی نوشتی ،منتظر پارت های بعدیت هستیم عزیزم
۲ ماه پیشزهرا
0واقعا من این قستمو دوس داشتم عالی بود از خورشید و لالین تا جایزه این کتلت های خوشمزه که کلی به دهنشون شیرین اومد ... البته قرار بود ی محرمیت ساده باشه 🫣🫠😍
۲ ماه پیشترنم
1کتلت باید به دهن آراز خوشمزه بیاد که اومد 😊💕
۲ ماه پیشماهرخ
1عالی خدا قوت عزیزمم مثل همیشه لذت بردیم
۲ ماه پیشMrzh
1جایزه آشپزی هم که نصیب هر دو شد😁🤭
۲ ماه پیشمهلا
1عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜💜
۲ ماه پیشAysan
1یعنی هر غذایی که شما تو این داستان حرفشو زدی من دلم خواست امتحانش بکنم ، حتی همون شفته پلوی آراز🙄😂
۲ ماه پیشAysan
1فاطمه جان در مورد آزمونت هم امیدوارم موفق باشی و بهترین ها رو به دست بیاری🤍
۲ ماه پیشAysan
1عه اولین صحنه ی عاشقانه اشون هم رقم خورد🥹😂 چقدر این دوتا گوگولی و بانمکن آخه😂
۲ ماه پیشعاطی
1در مورد آزمونت من یقین دارم موفق میشی دختر خوب🩵
۲ ماه پیشعاطی
1خداروشکر ما یک حرکت رمانتیک دیدیم...چقدر این فاصله ی صفر رسیدن لذتبخشه...البته توی داستان ها🤣
۲ ماه پیشعاطی
1فاطمه من گشنمه...کتلت میخوااااام😎🙃
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

باران
0اسم دوست مشترکشون "جواب" بود اینکه نویسنده عزیز درکتون میکنم که وقتتون رو میذارین واسه امتحان موفق باشی🌺🌼