اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفتاد و چهارم :
***
- نگران چی هستی؟...
ایرج دستی کلافه و عصبی به صورت اصلاح نشده اش کشید و وقتی نفسش را بیرون میداد گفت:
- این پسر، بچه ی همون بهمن بی همه چیزه. چطور میتونم اعتماد کنم دخترمو بسپارم دستش؟! این دختر کلا همیشه ساز مخالف داره. اون موقع که من راضی بودم به این وصلت این پاشو کرد تو یه کفش که نمیخوام . حالا که من راضی نیستم میخواد زن این پسره بشه. سرمو کجا بکوبم از دست اینا؟!...
میری خنده ی
لطفا صبر کنید...

شادان
0هیچوقت اون پارتهایی که ایرج چقد ظلم کرد به خانوادده اشو و زندگی شونو یادم نمیره.. حالا درسته توی این پرونده سرش کلاه گذاشتن ولی واقعا بد چیزی بود این ایرج محمودی ..