دوست داشتی؟
رمان خوابگاه اثر محدثه رجبی سیف آبادی

رمان خوابگاه

  • زبان فارسی
  • 123.4K 👁
  • 536 ❤️
  • 553 💬

خلاصه رمان عاشقانه خوابگاه

در زندگی انسان ها اتفاقات زیادی می افتد، می شود نام این اتفاقات را سرنوشت گذاشت یا… این رمان روایتگر اتفاقات عاشقانه، دانشجویی، طنز و… است. افرادی که قرار است زیر یک سقف در یک خوابگاه باهم زندگی کنند…

قسمتی از متن رمان خوابگاه

از شدت استرس تند تند پاهامو میزدم زمین و لبمو به دندون گرفته بودم...
توی افکار خودم و عکس العمل بابا بودم که یهو هستی جفتم جیغ زد:
- واااای نگار میگه رفته تو سایت بیا بزنیم دیگه... حتما خلوته...
اینو که گفت یه هو دستام یخ کرد... دحتی خودمم حس کردم رنگم پرید. چشمام رو بستم و صلواتی فرستادم دستی خورد تو بازوم
- آهای یاسی...
سریع چشامو وا کردم و به مرضیه نگاه کردم. متعجب به هستی نگاهی انداخت و گفت:
- تو چقد استرس داری دختر!!!!
هستی ادامه حرفشو گرفت...
- مطمئن باش بابات به خاطر یه شهر آینده تو خراب نمیکنه دیوونه...
نفسمو فوت کردم بیرون...
مرضیه ادامه داد:
- تازه تو که پارسالم اصلا روزانه انتخاب نکردی وگرنه مطمئن بودم من که پرستاری و اینا رو شاخشه که قبول شی...
هستی سریع جوابشو داد...
- خو دیوونه اگه روزانه قبول میشد و نمیرفت، امسالم محروم بود همون بهتر که انتخاب رشته نکرد.
رو کرد سمت من و یکی اروم زد تو صورتم... با همون ضربه از عالم هپروت بیرون اومدم...
- اهای یاسی حالا منو ببین... امسال دیگه هرچی دراومدی میری منتظر پزشکی هم نشین...
مرضیه لپ تاپ رو کشید جلوی خودش...
- اه بده من اینو گرفتیم به حرف من خودم دارم از استرس میمیرم یکی نیست خودمو آروم کنه...
هردو نگاهش کردیم تند تند اطلاعاتشو زد و وارد سایت شد اونم میترسید و زیر لب داشت دعا میکرد که یهو از خوشحالی جیغ بلندی زد و محکم گردنم رو گرفت...
- وای یاسمین. باورم نمیشه وااای...
از ذوقش تند تند منو میب.و*سید...
- چی قبول شدی ؟؟؟
چند تا نفس عمیق کشید. نمیتونست حرف بزنه... به صفحه لپ تاپ نگاه کردم... ژنتیک دانشگاه چمران رو قبول شده بود. برای چند لحظه استرس خودمو یادم رفت و با خوشی صورتشو غرق ب.و*سه کردم بعد از اون هستی وارد سایت شد و اون هم مهندسی عمران دراومده بود. خوشحال بودم براشون... موفقیت اونا مثل موفقیت خودم بود.
لپ تاپو کشیدم جلوم و با کلی سلام و صلوات و نذر و دعا اطلاعاتمو با دستایی که مداممیلرزیدن وارد کردم و اینتر زدم و چشمامو محکم بستم. بعد چند لحظه مرضیه بود که کنار گوشم داد زد...
- باز کن چشاتووو پزشکی تهران قبوووول شدی...
سریع چشامو باز کردم بی مکث. دستامو جلوی صورتم گرفتم و اشکام با سرعت از صورتم ریختن بیرون... خدایااا... خدایا شکرت...
" هانی "
با پنچری اتوب.و*س و چرت زدن های راننده و اظهار خوش صدایی شاگردش که مثل شرکت کننده های آکادمی میخوند و سه نفر هم با ژست مخصوص بابک سعیدی و گوگوش و هومن خلعتبری که داشتن هنرش رو نقد میکردن بالاخره رسیدم شمال!! وقتی پیاده شدم کش و قوسی به تنم دادم و بعدش رفتم به طرف درب خروجی تا سوار ماشین شم و به طرف ویلا برم هانا از بس بهم زنگ زد وسط راه شارژ گوشیم تموم شد و شانس آورده بودم که لپ تاپ داشتم وگرنه از بیکاری دق میکردم.
وقتی به جلوی در ترمینال رسیدم یه موتوری جلوی پام وایساد و با گفتن دربست توجهم رو جلب کرد. مسیر رو گفتم و اونم با لهجه ترکیش باهام حسابی چونه زد تا گوشم رو ببره دیگه آفتاب داشت داغ میشد و منم حوصله الافی نداشتم و واسه همین قبول کردم و کوله ام رو انداختم پشتم و نشستم ترک موتوروش و اونم گازش رو گرفت. از لایی کشیدناش خوشم اومده بود، تسلط خوبی داشت و همینش باعث میشد نترسم!! بالاخره رسیدیم و حساب کردم و زنگرو زدم. صدای جیغ جیغ هانا از توی باغچه میومد. در با صدای تیکی باز شد و بعد از اظهار وجود جسیکا سگ پاکوتاه و مامانی هانا سر و کله خودش هم پیدا شد و پرید تو بغلم دلم براش تنگ شده بود، لوس خودم بود...
لبخندی بهش زدم...
- چطوری آتیش پاره
- خوبم
- عهد و عیال کجان؟
- تو، منتظر تو...
سرمو تکون دادم و پشت سر هانا که مثل یویو تکون میخورد راه افتادم مامان توی چهارچوب در منتظرم بود و با دیدنم بغلم کرد و یه دل سیر غر زد که چرا پیششون نیستم بابا هم اندرخم پله های منتهی به سالن بود و داشت میومد تا مثلا از پسرش استقبال کنه...
هانا مثل فنر بالا پایین میپرید تا کتابش رو بهش بدم و منم به روی خودم نمیاوردم تا یه ذره آتیشش تندتر بشه
- هانی بعدا تعریف کن اول کتاب منو بده
بابا چشم غره ای بهش رفت ولی هانا بود... از رو نمیرفت که بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- بپر یه لیوان شربتی چیزی بیار برم ته کیفم رو ببینم...
با سرعت نور به طرف آشپزخونه رفت و تو تایم خیلی کمی که ازش بعید بود با یه لیوان شربت آلبالو برگشت سمتم. از خنکی لیوان مورمور شد. کنارم نشست و خواست کوله ام رو برداره که با تشرم دستش رو کشید... با حرکت مظلومانه اش همه خندیدن. خیلی ریلکس جرعه جرعهشربتم رو خوردم و سوالات مامان بابا رو با حوصله جواب میدادم و زیر چشمی هانا رو دید میزدم که کلا داشت ناامید میشد. دیدم قهر کرد و رفت گوشه سالن نشست و تلویزیون رو روشن کرد و مثلا خودش رو درگیر دیدن یه سریال کرد، که حاضر بودم شرط ببندم هیچی از سریال رو حالیش نمیشه. به مامان اینا اشاره کردم و از تو کیفم کتابش رو با همون خرسی که بین راه خریده بودم رو دراوردم و به طرفش رفتم و گذاشتم روی میز و گفتم:
- حالا واسه من ناز میکنی
- باهات قهرم.
- باشه پس منم اینا رو میدم نیوشا...
با شنیدن اسم نیوشا دختر داییم که میدونستم بهش آلرژی داره از جاش پرید و بغلم کرد - واسه اونم خرید کردی؟
- نه فقط واسه تو خرید میکنم. شانس آوردم برخلاف میل مامان هیچ حسی به نیوشا نداشتم وگرنه با وجود هانا بیچاره میشد...
" یاسمین "
همه باخوشحالی همو بغل کردیم. هرسه خیلی خوشحال بودیم. به همون چیزی که میخواستیم رسیده بودیم و هیچی بالاتر از اون برام وجود نداشت. بابا مامان و نازنین خواهرم به همراه شوهرش توی پذیرایی بودن انگار از صدای جیغمون بود که اومدن تو اتاق...
با خوشحالی پریدم سمتشون و بغلشون کردم. مامان کمی صورتش رفت توهم...
نگاهم کرد و گفت:
- اخه من چطوری یاسیو بفرستم شهر غربت تک و تنها؟!
نازنین که همیشه طرف من بود سریع گفت:
- چیزی نیست که مامان اصلا اونجا عمو اینا هم هستن... تنها نیست...
مرضیه و هستی خداحافظی کردن و برگشتن خونه هاشون با نازنین و مامان حرف زدیم و هرجور بود باشه ای روی زبون مامان آوردیم. از این همه نگرانی اصلا خوشم نمیومد. من رو واقعا لوس کرده بودن...
جای سخت ماجرا رسیده بود...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خوابگاه
  • همسفر

    0

    عالی با رمان هایی که خونده بودم کاملا متفاوت بود من که لذت بردم ممنون از نویسنده

    ۱ هفته پیش
  • ....

    1

    رمان بدی نیس ولی عالی هم نیست در حد خیلی خوبه نه عالی و اینکه بشتر شخصیت ها توی رمان ها تو تهران زندگی میکنن واین خوب بود چون دخترا اهواز زندگی میکرد جایی که من زندگی میکنم. و دانشگاهشون هم کاش تو رمان همون شمال بود تا تهران. در کل خوب بود

    ۲ هفته پیش
  • 𝒛𝒆𝒊𝒏𝒂𝒃

    0

    رمان بدی نبود ولی زیادم جالب نبود یه رمان ب شدت معمولی و اینکه یه بدی داشت ک اصلا هیجان نداشت اخراش که دیگه به زور تا آخر خوندم حوصلمو سر برده بود هانی و یاسی هم که شورشو در آورده بودن انقد قربونش صدقه همدیگه میرفتن و این خیلی لوس بود در کل رمان بدی نبود حداقل ارزش یه بار خوندن رو داره

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    رمانش بد نبود در کل ولی ی سری چیزا بود ک نفهمیدیم آخرش چیشد مثلا پژمان کجا رفت یا پرهام و فرشته تا اخرش همون خونه ی اجاره ای هانی زندگی میکنن؟

    ۳ هفته پیش
  • رقیه

    1

    سلام رمان خیلیییی قشنگ بود من از این مدل رمان ها دوست دارم منظورم رمان دانشجویی و هم همخونه خیلییی قشنگ بود دسستون درد نکنه

    ۳ هفته پیش
  • زینب

    0

    دقت کردید که همه اساتید دانشگاه فامیلیشون پور داشت حمید پور رفیع پور ماهی پور خیلی مسخرس واقعا اسم پسره هم ک لوس بود

    ۴ هفته پیش
  • رمان بسیاااااار عالی

    1

    رمان بسیاااااار عالیییییی منکه خیییییلی درس گرفتم ومتوجه شدم که چگونه در موارد مختلف تصمیم گیری کنم

    ۴ هفته پیش
  • قشنگ

    0

    سلام ، اکثر رمان ها شباهت زیادی در ژانر،همخونه ای دارن، ولی خوب بودقلمتان همچنان بدرخشد

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    0

    خیلی رمان معمولی بود یه داستان ساده بدون هیجان و تکراری هیچ جذابیتی نداشت واقعا حیف وقتی که براش گذاشتم

    ۱ ماه پیش
  • Naznin

    0

    من رمان رو کامل نخوندم نمیدونم تمامش مثل اون هست یا نه ولی اولش و اینا کامل شبیه همونه خیلی بده بخوایم داستان یکی دیگه رو برداریم باید خودمون فکر کنیم داستانی که توی زندگیمون یا توی ذهنمون هست رو بنویسیم داستانی نداریم رمان نمی نویسم نه اینکه کپی کنیم

    ۱ ماه پیش
  • Naznin

    2

    این رمان از روی یه رمان دیگه نوشته شده همه اش همونه من قبلا یه رمان خوندم که دقیقا مثل همین رمان بود اسمشو یادم نیست من آدمی هستم رمان زیاد میخونم ولی متن رمان ها رو فراموش نمیکنم از خودت رمان بنویس نه از رو دیگران

    ۱ ماه پیش
  • رها

    1

    رمان واقعا قشنگی بود داستانش اینکه نشون داد واقعا اینکه تو فیلمای ترکی خود پدر و مادر دخترشونو تو خونه با یه پسر تنها میزارن و تو ایران اینجور نیست و رفتار ها متفاوتی خیلی درست بود و واقعا انگار داشتی با رمان زندگی میکردی ممنون از نویسنده ی خوب و گرامی

    ۱ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    0

    بااینکه بار اولم نیست رمان میخونم واقعا این عالی بود فقط کاشکی اوایل داستان شخصیت یاسی کمی مغرور و سرد باشه ناسلامتی دانشجوی پزشکیه کمی سنگین تر رفتار میکرد بهتر بود درکل حرف نداشت 😊

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    7

    هرکی دانشجوری پزشکیه باید خودشو بگیره؟ 😐

    ۲ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    0

    به نظر من اره نمیگم حق نداره عاشق بشه ولی دیگه سال های اول ضایعه س

    ۲ ماه پیش
  • ماه خانم

    0

    عالی بود خیلی خوب بخونید حتما

    ۲ ماه پیش
  • ختام

    0

    خیلی خوب بود

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!