رمان خوابگاه
- به قلم محدثه رجبی سیف آبادی
- ⏱️۱۳ ساعت و ۱۳ دقیقه
- 112.8K 👁
- 517 ❤️
- 513 💬
در زندگی انسان ها اتفاقات زیادی می افتد، می شود نام این اتفاقات را سرنوشت گذاشت یا… این رمان روایتگر اتفاقات عاشقانه، دانشجویی، طنز و… است. افرادی که قرار است زیر یک سقف در یک خوابگاه باهم زندگی کنند…
توی افکار خودم و عکس العمل بابا بودم که یهو هستی جفتم جیغ زد:
- واااای نگار میگه رفته تو سایت بیا بزنیم دیگه... حتما خلوته...
اینو که گفت یه هو دستام یخ کرد... دحتی خودمم حس کردم رنگم پرید. چشمام رو بستم و صلواتی فرستادم دستی خورد تو بازوم
- آهای یاسی...
سریع چشامو وا کردم و به مرضیه نگاه کردم. متعجب به هستی نگاهی انداخت و گفت:
- تو چقد استرس داری دختر!!!!
هستی ادامه حرفشو گرفت...
- مطمئن باش بابات به خاطر یه شهر آینده تو خراب نمیکنه دیوونه...
نفسمو فوت کردم بیرون...
مرضیه ادامه داد:
- تازه تو که پارسالم اصلا روزانه انتخاب نکردی وگرنه مطمئن بودم من که پرستاری و اینا رو شاخشه که قبول شی...
هستی سریع جوابشو داد...
- خو دیوونه اگه روزانه قبول میشد و نمیرفت، امسالم محروم بود همون بهتر که انتخاب رشته نکرد.
رو کرد سمت من و یکی اروم زد تو صورتم... با همون ضربه از عالم هپروت بیرون اومدم...
- اهای یاسی حالا منو ببین... امسال دیگه هرچی دراومدی میری منتظر پزشکی هم نشین...
مرضیه لپ تاپ رو کشید جلوی خودش...
- اه بده من اینو گرفتیم به حرف من خودم دارم از استرس میمیرم یکی نیست خودمو آروم کنه...
هردو نگاهش کردیم تند تند اطلاعاتشو زد و وارد سایت شد اونم میترسید و زیر لب داشت دعا میکرد که یهو از خوشحالی جیغ بلندی زد و محکم گردنم رو گرفت...
- وای یاسمین. باورم نمیشه وااای...
از ذوقش تند تند منو میب.و*سید...
- چی قبول شدی ؟؟؟
چند تا نفس عمیق کشید. نمیتونست حرف بزنه... به صفحه لپ تاپ نگاه کردم... ژنتیک دانشگاه چمران رو قبول شده بود. برای چند لحظه استرس خودمو یادم رفت و با خوشی صورتشو غرق ب.و*سه کردم بعد از اون هستی وارد سایت شد و اون هم مهندسی عمران دراومده بود. خوشحال بودم براشون... موفقیت اونا مثل موفقیت خودم بود.
لپ تاپو کشیدم جلوم و با کلی سلام و صلوات و نذر و دعا اطلاعاتمو با دستایی که مداممیلرزیدن وارد کردم و اینتر زدم و چشمامو محکم بستم. بعد چند لحظه مرضیه بود که کنار گوشم داد زد...
- باز کن چشاتووو پزشکی تهران قبوووول شدی...
سریع چشامو باز کردم بی مکث. دستامو جلوی صورتم گرفتم و اشکام با سرعت از صورتم ریختن بیرون... خدایااا... خدایا شکرت...
" هانی "
با پنچری اتوب.و*س و چرت زدن های راننده و اظهار خوش صدایی شاگردش که مثل شرکت کننده های آکادمی میخوند و سه نفر هم با ژست مخصوص بابک سعیدی و گوگوش و هومن خلعتبری که داشتن هنرش رو نقد میکردن بالاخره رسیدم شمال!! وقتی پیاده شدم کش و قوسی به تنم دادم و بعدش رفتم به طرف درب خروجی تا سوار ماشین شم و به طرف ویلا برم هانا از بس بهم زنگ زد وسط راه شارژ گوشیم تموم شد و شانس آورده بودم که لپ تاپ داشتم وگرنه از بیکاری دق میکردم.
وقتی به جلوی در ترمینال رسیدم یه موتوری جلوی پام وایساد و با گفتن دربست توجهم رو جلب کرد. مسیر رو گفتم و اونم با لهجه ترکیش باهام حسابی چونه زد تا گوشم رو ببره دیگه آفتاب داشت داغ میشد و منم حوصله الافی نداشتم و واسه همین قبول کردم و کوله ام رو انداختم پشتم و نشستم ترک موتوروش و اونم گازش رو گرفت. از لایی کشیدناش خوشم اومده بود، تسلط خوبی داشت و همینش باعث میشد نترسم!! بالاخره رسیدیم و حساب کردم و زنگرو زدم. صدای جیغ جیغ هانا از توی باغچه میومد. در با صدای تیکی باز شد و بعد از اظهار وجود جسیکا سگ پاکوتاه و مامانی هانا سر و کله خودش هم پیدا شد و پرید تو بغلم دلم براش تنگ شده بود، لوس خودم بود...
لبخندی بهش زدم...
- چطوری آتیش پاره
- خوبم
- عهد و عیال کجان؟
- تو، منتظر تو...
سرمو تکون دادم و پشت سر هانا که مثل یویو تکون میخورد راه افتادم مامان توی چهارچوب در منتظرم بود و با دیدنم بغلم کرد و یه دل سیر غر زد که چرا پیششون نیستم بابا هم اندرخم پله های منتهی به سالن بود و داشت میومد تا مثلا از پسرش استقبال کنه...
هانا مثل فنر بالا پایین میپرید تا کتابش رو بهش بدم و منم به روی خودم نمیاوردم تا یه ذره آتیشش تندتر بشه
- هانی بعدا تعریف کن اول کتاب منو بده
بابا چشم غره ای بهش رفت ولی هانا بود... از رو نمیرفت که بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- بپر یه لیوان شربتی چیزی بیار برم ته کیفم رو ببینم...
با سرعت نور به طرف آشپزخونه رفت و تو تایم خیلی کمی که ازش بعید بود با یه لیوان شربت آلبالو برگشت سمتم. از خنکی لیوان مورمور شد. کنارم نشست و خواست کوله ام رو برداره که با تشرم دستش رو کشید... با حرکت مظلومانه اش همه خندیدن. خیلی ریلکس جرعه جرعهشربتم رو خوردم و سوالات مامان بابا رو با حوصله جواب میدادم و زیر چشمی هانا رو دید میزدم که کلا داشت ناامید میشد. دیدم قهر کرد و رفت گوشه سالن نشست و تلویزیون رو روشن کرد و مثلا خودش رو درگیر دیدن یه سریال کرد، که حاضر بودم شرط ببندم هیچی از سریال رو حالیش نمیشه. به مامان اینا اشاره کردم و از تو کیفم کتابش رو با همون خرسی که بین راه خریده بودم رو دراوردم و به طرفش رفتم و گذاشتم روی میز و گفتم:
- حالا واسه من ناز میکنی
- باهات قهرم.
- باشه پس منم اینا رو میدم نیوشا...
با شنیدن اسم نیوشا دختر داییم که میدونستم بهش آلرژی داره از جاش پرید و بغلم کرد - واسه اونم خرید کردی؟
- نه فقط واسه تو خرید میکنم. شانس آوردم برخلاف میل مامان هیچ حسی به نیوشا نداشتم وگرنه با وجود هانا بیچاره میشد...
" یاسمین "
همه باخوشحالی همو بغل کردیم. هرسه خیلی خوشحال بودیم. به همون چیزی که میخواستیم رسیده بودیم و هیچی بالاتر از اون برام وجود نداشت. بابا مامان و نازنین خواهرم به همراه شوهرش توی پذیرایی بودن انگار از صدای جیغمون بود که اومدن تو اتاق...
با خوشحالی پریدم سمتشون و بغلشون کردم. مامان کمی صورتش رفت توهم...
نگاهم کرد و گفت:
- اخه من چطوری یاسیو بفرستم شهر غربت تک و تنها؟!
نازنین که همیشه طرف من بود سریع گفت:
- چیزی نیست که مامان اصلا اونجا عمو اینا هم هستن... تنها نیست...
مرضیه و هستی خداحافظی کردن و برگشتن خونه هاشون با نازنین و مامان حرف زدیم و هرجور بود باشه ای روی زبون مامان آوردیم. از این همه نگرانی اصلا خوشم نمیومد. من رو واقعا لوس کرده بودن...
جای سخت ماجرا رسیده بود...
گلی
1انشاالله همه ی ماها عاقبت بخیر بشیم🙏
۱ ماه پیشنیاز
1راستش اولش حس عجیبی داشت خوندن این رمان.. حس یه اینده نزدیک رو برام داشت منم پسفردا دارم میرم دانشگاه.. شهر مورد علاقم شیراز و رشته مورد علاقم .. راستشو بخواین وقتی این رمان رو خوندم خیلییی چیزا ازش یاد گرفتم ... امیدوارم زندگی هممون انقدر شیرین باشه و خدایا .. خودت هوامون رو داشته باش🙂💕✨
۲ ماه پیش...
3قشنگ بود ولی خیلی زود و یهویی عاشق هم شدن و من چیزی نفهمیدم😔
۲ ماه پیشYasaman
1ببخشید رمانتون طبق واقعیت نوشته شده؟ یا خیالات؟ عرض پوزش
۳ ماه پیشYasaman
2سلام و عرض ادب و خسته نباشید ویژه ب نویسنده ی محترم رمان خوابگاه💝💝 این اولین رمانی بود ک میخوندم و درسته یه جاهایی توقعم بالا میرفت اما درکل تا اخر داستان قشنگتون همراهتون بودم خاهشمندم اگر میشود این داستان رو ادامه بدید فصل ۲ ،۳...تا ما بیشتر لذت ببریم❤ و میتونم بگم واقعن ب رمانتون وابسته شدمم😭
۳ ماه پیشفهیمه
2قصه ی قشنگی داشت امانوشتش خسته کننده بود
۳ ماه پیششقایق
3خیلی طولانی بود و کسل کننده هیچ هیجانی نداشت
۳ ماه پیشنرگس
2بنظرم اگ نخونیدش چیزیواز دست ندادین
۴ ماه پیشAna
1رمان قشنگی بود
۴ ماه پیشخیلی خیلی عالی بود
2خیلی خیلی عالی بود 🥰
۴ ماه پیشMahak
1رمان جالبی بود و نزدیک به واقعیت
۵ ماه پیشفرناز
6اصلا رمان جالبی نبود حوصله سر بر من که نصفه ولش کردم
۵ ماه پیشریحان
5این رمان هیچ هیجانی نداشت و حوصله سر بر بود ولی از حق نگذریم جاهای قشنگ هم داشت. پیشنهادم به نویسنده این رمان اینه که اگرقراره رمان های جدید بنویسی جوری بنویس که خواننده رمان ذوق کنه یایه جاهایی استرس بگیره،به طور کلی هیجانی باشه و حوصله سربرنباشه و همچنین باهرپارتی که میخونه ازنویسنده تشکرکنه.
۵ ماه پیشرمان جالبی بود
2ضمن تشکر از نویسنده،موضوع رمان به نظرم جالب بود.اما به نظرم برای شخصیت آروم یاسمین ریسک زندگی با هانی کمی عجیب و غیر قابل باور بود.و اینکه در انتها،مطالب کلیشه ای زیاد بود که این از حوصله ی مخاطب خارجه.در کل شخصیت پردازی ها خوب بود.امیدوارم موفق باشید
۵ ماه پیش
-
رمان ترنم عاشقی ژانر : #پلیسی #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
-
فرار دردسر ساز ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
-
همخونه شیطون من ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #ازدواج اجباری #همخونه ای #هیجانی
-
صدای بارون ، عطر نفسهات ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای #مذهبی
-
زندگی به سبک اورانگوتان ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
لی لی
0برای کسایی که تازه رمان موندنو شروع کردن بدی نیست اما اگر نظر منی که ۷ ساله دارم رمان میخونم رو بخواین زیاد جالب نبود ولی خیلی هم بد نبود