اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفتاد و پنجم :
میری هنوز داشت حرف میزد اما ایرج چشمش به در بود و همه ی حواسش پشت در این اتاق پرپر میزد که شاید ناهید برسد. اما نرسید نه آن روز و نه هیچ وقت دیگر.
میری میگفت زنها موجودات عجیبی هستند. برای حفاظت و نگهداری از آنچه نامش خانه است صبوری میکنند، تحقیر میشوند، توهین میشنوند، لال میشوند، کور میشوند اما وای به روزی که مرد آن خانه از چشمشان بیفتد. چقدر راست میگفت... و حالا ایرج باور کرده بود که از
لطفا صبر کنید...

شادان
0فکر کنم از تمام کامنتایی که واسه این رمان گذاشتم ۶۰ درصدش لعن و نفرین ایرجه ۴۰ درصدشم قربون صدقه ی پارسا رفتم 😁😁