پارت چهل :


- پنجشنبه می‌ریم محضر. شیش ماه دیگه تمدید می‌کنیم. هر مدل حلقه‌ هم خواستی میریم می‌خرم برات که رو دلت نمونه. بعدشم می‌برمت کردان ویلایی که داریم می‌سازیمو نشونت میدم. عقد که کنیم هر اخر هفته اونجاییم.
این وعده قند در دل سحر آب کرد .با خودش فکر کرد اولین کاری که بعد از عقد انجام خواهد داد، سر زدن به مادرش و نشان دادن شناسنامه خواهد بود. شک نداشت مادرش با دیدن شناسنامه او را می‌ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    2

    چقدر بیشعوره این علی

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    این دیگه چقو اشغالههه داره به دختر شریفی فک میکنه تو بغل یکی دیگه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ... هر چی بگم‌کم‌گفتم.

    ۱۲ ماه پیش
  • Hadis

    0

    سحر بدبخت تو توی چه فکری هستی علی تو چه فکریه... تهش به تمدید ازدواج موقتش با تو فکر میکنه نه بیشتر... خداقوت نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا همینه💔💔💔 به مهر خوندید.❤️

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    نمیدونم از کارای علی چی بگم 🤯😡

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فقط باید از دست این بشر حرص خورد. 🌱

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    چه خانواده ای داره حاج عباد اون ازفهیمه اون از فرانک اینم از علی دختر مردمو بدبخت کرده با شناسنامه سفید،بدبخت سحر تو رویای عروسی علیم به فکر یه دختر دیگه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد حقشه خیلی چیزا سرش بیاد.🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    اوووووه علیو با سحر می خوابه توفکر تک دختر حاج آقا شریفیه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله دیگه.واسه این پسر عشق و حال یه جاست، پیشرفت و ترقی جای دیگه. 🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    2

    میترسم این غیرت بیش از حد علی کار دست خواهراش بده خودش اگه هر کاری کنه اشکالی نداره اما بقیه حق ندارند چقدر از رفتارهای زن ستیزانه اش بدم میاد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. خوبه که فرانک مثل فهیمه نیست که راحت کوتاه بیاد. ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    *** شاید گناه نباشه گرچه از نظر من قابل قبول نیست ولی دختر مردم رو سرکار گذاشتن و وعده ازدواج دادن ولی به فکر ازدواج با دختری دیگه حتما گناه هست آخه بازی با احساسات رمان عالی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاملا موافقم. از سادگی اون دختر هم تعجب می‌کنم که به این راحتی بازیچه میشه.😢❤️

    ۱ سال پیش
  • آریادخت

    1

    به علی بگو چی میگی اخه خودت دختر مردمو تو ابنمک خوابوندی حالا یه دخترم زیر نظر داری اه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نامردیه این پسر.🌺🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️