پارت بیست و ششم :


*
تنش را به دیوار تکیه می‌دهد تا روی زمین سقوط نکند. همین که توانسته خودش را از سر شهرک تا اینجا برساند خیلی همت کرده است. شانس آورده که تاریکی شب، به شلوغی مشیریه استراحت داده و خیابان‌ها را خالی کرده است. آشنایی، همسایه‌ای نیست که او را ببیند و خیال کند چیزی مصرف کرده که تلو تلو می‌خورد. لباس‌های پاره و خاکی‌اش کم از کارتن‌ خواب‌های معتادی که در وسط سه راه افسریه لانه کرده‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    خدا ازت نگذره حااااجی ببین بچه رو به چه روزی انداخته

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😔😢😢

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    خدالعنت کنه حاجی رو 😭

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۱ سال پیش
  • زینب حیدرزاده

    2

    عباد این کار رو کرده

    ۱ سال پیش
  • آتوسا

    1

    میخوام هر چه زودتر رازشو بدونم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صبور باشید عزیزم.❤️

    ۱ سال پیش
  • دینا

    1

    چقدر قلم نویسنده خوب و قابل تصوره دمتون گرم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • آ. عفتی

    0

    نویسنده عزیز قلمتون توانا وافکارتون همواره پویا

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید دوست عزیز.🌺🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️