از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت سی و هفتم :
فرحناز از این تعارف او خوشش میآید.
- زنده باشی. اتفاقا من به حاجی میگم یه سر بریم اون طرفا. آخرین بار علی بچه بود رفتیم. بعدش نفهمیدم چرا بین حاجی و آقا شکور شکرآب شد. دیگه حاجی ما رو نبرد دهاتشون که نبرد. وگرنه خدا شاهده من از چشمام بدی دیدم، از فامیلای حاجی ندیدم.
عباد با لحنی جدی مداخله میکند.
- الان وقت این حرفاست؟ این گلایهها مال خلوته حاج خانوم.
آریا با توپش وارد
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون
۶ ماه پیشسهیل۲۹
2عباد الا بمیره پا تو اون روستا بذاره 😅
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اینقدر این مرد وقیحه که...
۹ ماه پیشپرنیا
2خواهر و برادر چفت همن 😂😂بدا به حالت حاج عباد
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مکافات عمل...
۱۲ ماه پیشققنوس
1عباد سه تاسکته رو باهم میزنه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅بیصبرانه منتظرم یه چیزیش بشه.
۱ سال پیشسوینا
1انقدر خوب نوشته شده که فکر میکنم واقعیه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون.🥰
۱ سال پیشم.ک
0بسیار روان و هیجانی
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱ سال پیشHadis
0علی زوم کرده رو فرانک که هرطوری هست شوهرش بده... همه برعکس چیزی که عباد میخواد با عطا صمیمی شدن و بد به حال عباد خان! خداقوت نویسنده عزیز عالی بود❤️
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
و این یه امتیاز بزرگ واسه عطاست.🥰
۱ سال پیشصدف
0عالی بود🌹🌹🌹🌹🌹
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱ سال پیشRosha
0وای خداااا چه بشه دسته درد نکنه نویسنده.
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشید جانا💕
۱ سال پیشراز
1فرانک عشقه بخدا به مامانش میگه فرح خانم رو نکردی از این مهمون خوش تیپا داری
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
3فک کردم اونجا حضور دارم انقد باحال بود😉😁