لیست کلیه پارتهای رمان بوسه های تب دار : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 41
تنها کاری که میتوانم انجام بدهم این است که منتظر پاسخ ننه بمانم. - خودت میدونی که ما هم درگیر مراسم هستیم. درسته که نتونستیم مراسمی همگانی داشته باشیم اما باجی در جریان هستش که قرار شد که من امشب اونجا نباشم. - من معذورات شما رو درک میکنم اما نمیدونم چرا با تمام این حرفهایی که می...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 42
- بخور ننه چرا غذاتو تموم نمیکنی؟ این همه داری کار میکنی و میدونم که خیلی خستهای اما چاره چیه. این روزها یکم اوضاع من خوب نیست و تمام زحمت کار خونه گردن تو افتاده. - این چه حرفیه ننه مگه من از کاری که میکنم شکایت کردم؟ وظیفمه. تازه از خدامه که بتونم کاری برای شما انجام بدم تا لااقل بتو...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 43
احسان بزرگمهر لگدی به سنگ کوچک روبرویش میزند. بیشتر از این ماندن را جایز نمیدانم و برای آماده شدن راهی داخل خانه میشوم. جمله همراه با لعنت احسان بزرگمهر در ذهنم اکو میشود. چیزی که احساس میکنم مخاطب آن فقط من نیستم و افراد دیگری هم در این لعنت با من سهیم هستند. ننه با دیدنم میگوید. - او...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 44
با اینکه نفهمیدم او به خاطر چه چیزی از من تشکر میکند اما جرات نمیکنم که آن را بپرسم و فقط سری به معنای تایید تکان میدهم. - واقعا به این چند دقیقه استراحت نیاز داشتم. شالم را روی سرم مرتب میکنم و به این فکر میکنم که چرا این آدم برای استراحت و دور بودن از بقیه باید گلخانه را انتخاب کند؟ سو...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 45
چیزی که من در زندگی یاد گرفتم این بود که همیشه صداقت داشته باشم. این دفعه هم سعی میکنم از راه صداقت وارد شوم تا شاید نظر این آدم نسبت به من عوض شود. - من عاشق گلخونهام. برای همینه که اون روز شما منو اونجا دیدین. باور کنین که من دلم نمیخواست بدون اجازه وارد بشم اما یه لحظه پیش خودم گفتم...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 46
خواهر باجی با اخم نگاهی به من میاندازد و تقریباً به من میتوپد. - وقتی دارن باهات حرف میزنن سرتو ننداز پایین دختر. نیازی نیست که یه خط در میون پوزخند تحویل بدی. رقیه تو چی یاد این دختر دادی؟ خواهر باجی بسیار بیادب است و حیف که من به ننه قول دادم حرفی نزنم. احسان بزرگمهر دستش را به حا...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 47
فشار درد کم کم از سمت دست به سمت کتفم میرود و اخمهایم را در هم میکنم تا دهانم باز نشود و صدای از من در نیاید. سرفههای احسان بزرگمهر که بندمیآید،تازه فشار دستهایش را کمتر میکند و با حالتی که نشان میدهد تمام تنفر خود را به اوج میرساند، رو به باجی میگوید. - من اگه قرار باشه برای ...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 48
تمام طول مسیر حیات عمارت تا گلخانه، دست من توسط دستان احسان بزرگمهر در بند کشیده میشود. درست است که این بار فشاری به دستان من وارد نمیکند اما احساس میکنم یک زنجیر قوی به دستانم چسبیده است که سنگینی آن را نمیتوانم تحمل کنم. حتی قدرت آن را ندارم که دستانم را از این زنجیر آزاد کنم. صدایش مانند...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 49
احسان بزرگمهر درب گلخانه را باز میکند و تقریباً مرا به داخل آن هل میدهد. اتصال دستهایمان هنوز برقرار است و نمیدانم چرا این آدم نمیخواهد دست مرا ول کند؟ او طوری دست مرا در دستهایش گرفته که انگار من قصد فرار دارم یا انگار که من دزدم و او پلیس است. دوباره به سمت همان اتاقکی میرویم که قبل ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 50
تمام مدت زمان بازگشت از عمارت تا به کارخانه برایم مانند خوابی میگذرد. خوابی که کابوسی طولانی را در دل خود جای داده است. هر چقدر ننه سعی در باز کردن حرف در مورد احسان بزرگمهر و خانوادهاش دارد، با سد سکوت من مواجه میشود. این سکوت تا جایی ادامه دار میشود که ننه دست از کنجکاوی برمیدارد. حرف...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 51
دوست سهیلا با ذوق دستهایش را به هم میکوبد و هورایی میکشد که خیلی هم بلند نیست. سهیلا با همان قیافه حق به جانب و پر از افتخاری که فکر میکند از دماغ فیل افتاده است، ادامه میدهد. - تازه میتونیم کلی کنار بقیه مهمونا از پذیراییها استفاده بکنیم. آدمای جدید رو ببینیم. از همه مهمتر یه فرصت...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 52
بار دیگر با دکتر که میدانم تنها یک دکتر عمومی است و تخصص خاصی ندارد در مورد مادربزرگ صحبت میکند. دکتر با خوشرویی مرا به آرامش دعوت میکند و از من میخواهد که بیمارستانی پیدا کنم که بتوانم در آن از متخصصین داخلی کمک بگیرم. حرفهای این دکتر هم مانند دکترهای دیگری که با آنها صحبت کردهام تکراری ا...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 53
احسان بزرگمهر که توقع این همه حمایت از حاج علی را ندارد، نگاهی به من پریشان میاندازد. - فعلاً که ایشون مظنون شماره یک در دسترس ماست. حالا تا من بتونم ثابت کنم که حرف من درسته زمان میبره. الانم که خودتون بهتر میدونین که درگیر جشنواره هستم. اگر همه چیز به خوبی و خوشی بگذره و کسی موش ندونه، ی...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 54
روزها میگذرد و پاره خط میان خانه و محل کار را طی میکنم. کارهایم را طوری تنظیم میکنم که به محض رسیدن به خانه پس از رسیدگی به امور خانه بیهوش شوم. این روزها دنبال این هستم که بتوانم در لیست افرادی که به عنوان اضافه کار میتوانند در هفته از مزایای آن استفاده شوند، جایی برای خود باز کنم. اضافه ک...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 55
کیسه زباله را از روی صورتم کمی عقب میکشم تا بتوانم اطرافم را نگاهی بیندازم. بوی بد زبالهها تا عمق جانم نفوذ کرده است. چینی به بینی میاندازم و در اولین فرصت ممکن شماره صد و ده را میگیرم. از شانس بسیار بالایی که دارم گوشی یک بوق نخورده خاموش میشود. به این همه خوش شانسی خودم لبخندی میزنم. تن...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 56
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که باید هفت خان رستم را طی کنم تا بتوانم به خوابگاه برسم. درب ورودی جشنواره را رد میکنم و از سختترین مرحله بازی عبور میکنم. سعی میکنم طوری رفتار کنم که دیگران به من مشکوک نشوند. از ترس در حال قالب تهی کردن هستم. باید هرچه زودتر خودم را به محوطه خوابگاه برسانم ...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 57
اگر از من بپرسید که چه خبر است میگویم که دختری اینجاست که عقلش حتی قدر یک بچه سه ساله نمیرسد. اگر عقل در سر من بود، آسه میرفتم و میآمدم و سرم در لاک خودم بود. کافی بود آنچه شنیده بودم را نشنیده میگرفتم و یک راست به خانه میرفتم. اگر احسان بزرگمهر از من میپرسید که گلی اینجا چه خبر است؟ می...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 58
انسان نیاز نیست که دیوانه باشد تا بخندد. کافی است تا یک روز جای من باشد تا بداند با وجود اینکه فردی به نام احسان بزرگمهر علم دشمنی او را برداشته و قصد زدن تیشه به ریشه او دارد، باز حماقت میکند و برای جلوگیری از آسیب به او یادش میرود که این آدم رحم و مروت ندارد. اگر از بازی روزگار در طی این سا...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 59
همانطور مانند مجسمه سر جایم مینشینم. میدانم که حتماً در این اتاق هم دوربینی وجود دارد که تمام حرکات مرا ثبت خواهد کرد. گرسنگی را تحمل میکنم و به خودم نوید این را میدهم که با آمدن احسان بزرگمهر سریع خود را به خانه خواهم رساند. زمان در حال کش آمدن است و هر لحظه که به ساعت نگاه میکنم انگار که...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 60
مردی که سرش را پوشیده است بعد از چند دقیقه از اتاق خارج میشود. در دست و پایم احساس کرخی دارم. گرسنگی از یه طرف و ترس از افرادی که آنها را نمیشناسم از طرف دیگر باعث میشود که احساس ضعف کنم، نتوانم روی پاهایم بایستم و بنشینم. نمیدانم چقدر از زمان رفتن آن مرد میگذرد که صدای حاج علی را میشنوم ...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
