بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت پنجاه و پنجم :
کیسه زباله را از روی صورتم کمی عقب میکشم تا بتوانم اطرافم را نگاهی بیندازم. بوی بد زبالهها تا عمق جانم نفوذ کرده است. چینی به بینی میاندازم و در اولین فرصت ممکن شماره صد و ده را میگیرم. از شانس بسیار بالایی که دارم گوشی یک بوق نخورده خاموش میشود. به این همه خوش شانسی خودم لبخندی میزنم. تنها راه ممکن این است که وارد محوطه شوم و یک راست پیش حاج علی بروم. آرام از جایم بلند می
لطفا صبر کنید...
