پارت پنجاه و پنجم :



کیسه زباله را از روی صورتم کمی عقب می‌کشم تا بتوانم اطرافم را نگاهی بیندازم. بوی بد زباله‌ها تا عمق جانم نفوذ کرده است. چینی به بینی می‌اندازم و در اولین فرصت ممکن شماره صد و ده را می‌گیرم. از شانس بسیار بالایی که دارم گوشی یک بوق نخورده خاموش می‌شود. به این همه خوش شانسی خودم لبخندی می‌زنم. تنها راه ممکن این است که وارد محوطه شوم و یک راست پیش حاج علی بروم. آرام از جایم بلند می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️