پارت چهل و هشتم :


تمام طول مسیر حیات عمارت تا گلخانه، دست من توسط دستان احسان بزرگمهر در بند کشیده می‌شود. درست است که این بار فشاری به دستان من وارد نمی‌کند اما احساس می‌کنم یک زنجیر قوی به دستانم چسبیده است که سنگینی آن را نمی‌توانم تحمل کنم. حتی قدرت آن را ندارم که دستانم را از این زنجیر آزاد کنم. صدایش مانند ناقوس کلیسا در گوشم بارها و بارها تکرار می‌شود. زندگی من در قبرستان و تمام دردهای من یکب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    رمانتون قشنگه فقط بیشتر رمان میره برای ذهن گلی همش با خودش داره حرف میزنه.

    ۱۰ ماه پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما اوایل داستان هست یه پیش زمینه لازمه تا بره سراغ معماها و اصل ماجرا

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️