بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت چهل و هشتم :
تمام طول مسیر حیات عمارت تا گلخانه، دست من توسط دستان احسان بزرگمهر در بند کشیده میشود. درست است که این بار فشاری به دستان من وارد نمیکند اما احساس میکنم یک زنجیر قوی به دستانم چسبیده است که سنگینی آن را نمیتوانم تحمل کنم. حتی قدرت آن را ندارم که دستانم را از این زنجیر آزاد کنم. صدایش مانند ناقوس کلیسا در گوشم بارها و بارها تکرار میشود. زندگی من در قبرستان و تمام دردهای من یکب

لطفا صبر کنید...

زهرا
1رمانتون قشنگه فقط بیشتر رمان میره برای ذهن گلی همش با خودش داره حرف میزنه.