بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت پنجاه و نهم :
همانطور مانند مجسمه سر جایم مینشینم. میدانم که حتماً در این اتاق هم دوربینی وجود دارد که تمام حرکات مرا ثبت خواهد کرد. گرسنگی را تحمل میکنم و به خودم نوید این را میدهم که با آمدن احسان بزرگمهر سریع خود را به خانه خواهم رساند. زمان در حال کش آمدن است و هر لحظه که به ساعت نگاه میکنم انگار که یک ثانیه یک سال میگذرد. سرزنش کردن خودم هم فایدهای ندارد زیرا تنها راهی که من داشت
لطفا صبر کنید...
