پارت پنجاه و ششم :



کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که باید هفت خان رستم را طی کنم تا بتوانم به خوابگاه برسم. درب ورودی جشنواره را رد می‌کنم و از سخت‌ترین مرحله بازی عبور می‌کنم. سعی می‌کنم طوری رفتار کنم که دیگران به من مشکوک نشوند. از ترس در حال قالب تهی کردن هستم. باید هرچه زودتر خودم را به محوطه خوابگاه برسانم و گوشی را به شارژ زده و با حاج علی تماس بگیرم. حتی جرات نمی‌کنم که به پشت سرم نگاه کنم پØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رازیل

    0

    ممنون بانو

    ۲ ماه پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️