پارت چهل و سوم :


احسان بزرگمهر لگدی به سنگ کوچک روبرویش می‌زند. بیشتر از این ماندن را جایز نمی‌دانم و برای آماده شدن راهی داخل خانه می‌شوم. جمله همراه با لعنت احسان بزرگمهر در ذهنم اکو می‌شود. چیزی که احساس می‌کنم مخاطب آن فقط من نیستم و افراد دیگری هم در این لعنت با من سهیم هستند. ننه با دیدنم می‌گوید.

- اونجا که رفتیم هر حرفی شنیدی، فقط سکوت می‌کنی. بازم تاکید می‌کنم گلی جان. دلم نمی‌خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️