لیست کلیه پارتهای رمان بوسه های تب دار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 1
فضای بسیار تاریک و تنگ هر لحظه نفس کشیدن را برایم سختتر میکند. از اینکه مجبورم در این شرایط قرار بگیرم واقعاً در عذاب هستم. اگر شرایط عادی بود، از دو کیلومتری این آدم هم رد نمیشدم اما الان شرایطی پیش آمده که مجبورم درست در کنارش و بهتر است که بگویم درست در آغوشش در این فضای تنگ قرار بگیرم. ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 2
کلافه شدم و این کلافگی باعث شده که احساس کنم هر لحظه نفسم تنگتر میشود. فرد کنار دست من هم احساسات متناقضی دارد. گاهی احساس میکنم نفسهایش از روی حرص است و گاهی احساس میکنم نفسهایش حالتی جز عصبانیت دارد. هرچه هست در وضعیتی گیر کردم که واقعاً نمیدانم چطور میشود از آن رها شوم. دستم را گوشه...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 3
از این همه بیادبی او تعجب نمیکنم. او در نزد من یک قاتل است و من میدانم که هر کاری از دست او برمیآید. - پس بفرمایین درو باز کنین تا من بتونم از اینجا بیرون برم. در را که باز میکند نفس عمیقی میکشم و تازه میفهمم که چقدر استرس دارم. همین که میخواهم به سمت در ورودی بروم، مانتو مرا میگی...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 4
- اول باید با آقای حسینی صحبت کنم تا ببینم تو چقدر داری راست میگی؟ - چرا باید دروغ بگم؟ با صدایی که نشان میدهد، بسیار مشکوک است میپرسد. - چرا درست باید زمانی بیای که این اتفاق بیفته؟ نکنه اومده بودی سر گوشی آب بدی و براشون خبر ببری؟ - یعنی الان من باید به شما بگم که شما هم چرا همزم...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 5
برای اینکه سوء تفاهم پیش نیاید و او از اینکه هست ناراحتتر و عصبانیتر نشود، میگویم. - من منظوری نداشتم. فقط میخواستم بگم که این همزمانی به صورت کاملاً اتفاقی رخ داده و من نقش در اون نداشتم. - این منم که باید تشخیص بدم که نقشی داشتی یا نداشتی. سری به معنای تایید تکان میدهم و دنبال ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 6
- گفتی اسمت چی بود؟ هنوز اسمم را به او نگفتم و من نمیدانم که چرا او اینطور میپرسد؟ مرد در گاوصندوق را میبندد در حالی که انگشتش را به حالت اخطار به سمتم تکان میدهد میگوید. - وای به احوالت اگر ثابت بشه که دخلی به این ماجرا داری. هرچند که امثال شما برای دو قرون حاضرند دست به هر کاری بزنن...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 7
من یه کارمند ساده بخش حسابداری هستم در نتیجه اطلاعی راجع به این مواردی که او میگوید، ندارم. بنابراین سکوت اختیار میکنم. گوشی همراه خود را برمیدارد و پس از چک کردن چند پیام به آقای بخشی زنگ میزند و از او میخواهد که خود را به دفتر ریاست برساند. با ورود آقای بخشی از جایم بلند میشوم و به او ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 8
- اینجا هفت تا واحد صنعتی مستقل داریم. یعنی اوضاع بقیه جاها هم مثل اینجا شده؟ توجه به اینکه دوربینها چیزی رو برای ما نشون نمیدن، کار پیدا کردن این افراد سخت میشه. بلاتکلیف میان حرفهای این دو نفر نشستم و نمیدانم اگر حرفی بزنم به ضررم تمام میشود یا نه. - احسان جان پیشنهاد من اینه که از ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 9
احسان با اخم نگاهی به من میاندازد و در حالی که سعی میکند همان حالت خشک خود را حفظ کند، میگوید. - مشکل این خانم اینه که زبونش درازه و از طرفی درست زمانی اومده داخل این اتاق که اجازه ورود به این اتاقو نداشته. به نظر شما من حق ندارم بهش مشکوک باشم؟ اگر من بعد این خانم وارد نمیشدم. دوربینی که ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 10
حاج علی هم از طرز صحبت کردن مهندس با من ناراحت میشود اما سعی میکند به روی خود نیاورد. نگاهی به سمت حاج علی میاندازم و از او با نگاهم خواهش میکنم که راه حلی برای من پیدا کند. حاج علی وضعیت ما را میداند و در جریان تمام مشکلات ما هست. اینکه دیگر امکان زندگی را در آن قبرستان نداشتیم و به خاطر ب...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 11
خدا حاج علی را خیر بدهد که حرفی میزند که مهندس بزرگمهر برای چند دقیقه به فکر فرو میرود و زاویه دید مهندس را از سمت گناهکار بودن من اندکی پرت میکند. در همین فکرهای خام هستم که جواب مهندس بزرگمهر تا مغز استخوانم را میسوزاند. - کافیه فقط یه بار دیگه ببینم اون موهات از زیرش شالت اومده بیرون،...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 12
- کجا بودی بلا؟ شنیدم از اتاق رئیس اومدی بیرون. مهندس خوشتیپه رو ندیدی؟ میدانم که سهیلا مدام سعی دارد که خود را برای مهندس بزرگمهر مطرح کند و از طرفی این را هم میدانم که تاکنون موفق نشده است که با او وارد رابطه شود. سهیلا همان کسی است که باعث شد من بتوانم در این کارخانه کاری پیدا کنم. لطف و...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 13
وارد اتاقم میشوم و در حالی که یادم رفته پوشهای که باید برمیداشتم را بیاورم، بلاتکلیف در جایم میخکوب میشوم. - این همه وقت کجا موندی؟ آقای حسینی منتظر و با نگاهی که مشخص است فکر میکند که من تمام مدت دنبال پیچاندن کارم بودم منتظر پاسخ است. هرچه در ذهنم میگردم پاسخی پیدا نمیکنم که به آقا...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 14
گاهی عصرها مادربزرگ را برای گردش به جنگل میبرم. سعی میکنم قبل از اینکه وارد اتاق شوم چهرهام را مانند همیشه خندان کنم تا مادربزرگ متوجه اوضاع به وجود آمده نشود. از همه مهمتر باید فکری به حال اوضاع کاری خود بکنم و احتمال را بدهم که مهندس بزرگمهر مرا اخراج کند در این صورت من باید دنبال کار دی...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 15
کمی دیگر در فروشگاه چرخ میزنم تا حال و هوایم جا بیاید در ذهنم با خودم دوره میکنم که من در حال خرید هستم و برای هر کدام از مواد غذایی که میبینم چند لحظه جلوی قفسه میایستم آنها را نگاه میکنم و گاهی برخی از آنها را برمیدارم و نگاهی به مبلغ آنها میاندازم. اینطور دلم شاد میشود هرچند که می...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 16
بعد از شام داروهای ننه رقیه را آماده میکنم تا سر ساعت آنها را بخورد. نگاهی به ساعت روی دستم میاندازم. بند ساعت را با حوصله از دستم باز میکنم و آن را کنار کیفم قرار میدهم. - گلی جان آخر هفته رو یادت نره. تنها کاری که باید انجام دهم این است که برای روز چهارشنبه مرخصی بگیرم اما با اوضاع...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 17
در حالی که هنوز باور نمیکنم که توانستهام مرخصی بگیرم به سمت ده حرکت میکنیم. در کل مسیر چشمهایم را روی هم میگذارم تا بتوانم از ذهنم پاک کنم که امروز با کمال تعجب برگه مرخصی را از آقای حسینی گرفتم. ننه رقیه در تمام مسیر در حال ذکر گفتن و دعا برای شادی روح بابا کاظم است. سعی میکنم که حرفی نز...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 18
هرچه تلاش میکنم تا ننه را از رفتن منصرف کنم، موفق نمیشوم. همراه ننه به سمت خانهی بزرگمهرها حرکت میکنیم. خانه روستایی و بسیار بزرگ و زیبا که در منطقه مانند آن وجود ندارد. یادم میآید از زمانی که بچه بودم، همیشه دلم میخواست که خانهای به بزرگی خانهی بزرگمهرها داشته باشم. خندهدار است که آر...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 19
یکی از وظایف خادم این بود که مقبره خانوادگی را همیشه تمیز نگه دارد، تا زمانی که برای ورود افراد آن خانواده همیشه مرتب باشد. یادم میآید که ما هر روز موظف بودیم که مقبره خانوادگی بزرگمهر و چند خانواده دیگر را تمیز کنیم تا هر وقت هر عضوی از خانواده آنها برای سر زدن میآمد، مقبره مرتب باشد. ...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 20
وارد خانه که میشویم یک راست به محل آشپزخانه میرویم. تمامی افرادی که در آشپزخانه مشغول به کاراند، با ننه آشنا هستند. در میان سلام و علیک و احوالپرسی بقیه، یک سینی پر از چای ریخته میشود و همه از حضور ما ابراز خوشحالی میکنند. در جواب سوالاتی که میپرسند، با گفتن کلماتی بسیار اندک از دادن اطل...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
