لیست کلیه پارتهای رمان بوسه های تب دار : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 101
ننه که از قیافه داغون من همه چیز را میفهمد با لحنی آرام میگوید. - حالا بزار بیان. اصلا شاید تو از اونا خوشت نیومد. قرار نیست که هر کسی در این خونه رو میزنه ما بهش جواب مثبت بدیم. الانم چون واسط این امر خیر زن عمو هست دلم نمیخواد که از دست ما ناراحت بشه. با حالتی سوالی به ننه نگاه میکنم یعن...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 102
وقتی که به روستا می رسیم، زمان زیادی به اذان مغرب نمانده است. با وردمان ننه یک راست به اتاقمان در قبرستان می رود و مانند همیشه ابتدا نماز میخواند و بعد مشغول گردگیری میشود. سعی می کنم کارها را انجام دهم تا ننه مجبور نشود زیاد خم و راست شود. مقداری میوه در پلاستیکی که در ساک است، قرار داده بودم...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 103
درختان سر به فلک کشیده بسیار بلند و زیبا در اطرافم قرار دارند. چندین کلاغ به جان هم افتاده اند. گویا در حال مسابقه برای نشان دادن قدرت هستند یا شاید هم نه، سر چیزی که خوراکی هست دارند دعوا می کنند. سرم را از بالا به سمت پایین می گیرم و در حالی که تصمیم آخر را گرفته ام پیامکی به احسان بزرگمهر می د...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 104
به آرامی اولین صندلی کنار در را انتخاب کرده و روی آن می نشینم. مانند کسی که متهم است روبروی احسان بزرگمهر نشسته ام. او که پشت میز نشسته است مانند یک قاضی موشکافانه مرا نگاه می کند. احسان بزرگمهر را در لباس یک قاضی تصور می کنم. تصور می کنم که او الان یک چکش هم در دستش دارد و با آن روی میز میکوبد...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 105
احسان بزرگمهر سعی می کند بر خودش مسلط باشد و خوشحالی خودش را از شنیدن اینکه من یک نفر را در بین این سه فیلم شناسایی کردم، نشان ندهد. - یعنی الان تو می گی که این مرد همون دکتری هست که تو در بیمارستان باهاش ملاقات داشتی و... راستی در کدوم بیمارستان باهاش ملاقات داشتی؟ به اینجای صحبت که می رسد. اح...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 106
هضم این قضیه برایم خیلی سخت است. احسان بزرگمهر بسیار مسلط تر از من است. گوشی را جلوی چشمم میگیرد و فیلم دیگری را بر روی گوشیش به نمایش میگذارد و از من میخواهد که آن را ببینم. - تنها کاری که من می کنم اینه که من از طریق سهیلا میتونم خرابکاری رو خوب مدیریت کنم. البته این دختره خیلی کم حرفه.خیل...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 107
صدای زنگ گوشی همراهم باعث می شود که مجبور شوم کیفم را باز کنم و گوشی همراهم را بردارم. فکر می کنم که ننه است که کارش تمام شده است اما با دیدن شماره ناشناسی که فکر می کنم مربوط به آن فرد ناشناس است هول می کنم. احسان بزرگمهر که هول کردن مرا می بیند می گوید. - چی شده؟ چرا جواب نمی دی؟ سعی می کنم ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 108
احسان بزرگمهر از عمد حرف خاصی نمی زند و فرد مورد نظر هم با گفتن خدا نگهدار حرف را به پایان می رساند. چند دقیقه می گذرد. چند دقیقه ای که هم من سکوت کردم و هم احسان بزرگمهر سکوت کرده است. انگار هر دو داریم به یک نقطه می رسیم و آن هم این است که اتفاقی که در شرف انجام است چیزی است که هر دوی ما را در...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 109
سعی می کنم یک گزارش از کارهای فرد ناشناس به او بگویم. از توهین هایی که کرده است و حرف هایی که زده. هر لحظه با شنیدن حرف های فرد ناشناس اخم های احسان بزرگم بیشتر از قبل درهم می رود و زیر لب می گوید. - عوضی آشغال! من هم تعجب می کنم از اینکه چگونه توانستم به راحتی پیش او حرفی بزنم. بغضم را می خ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 110
دلم هری می ریزد. پسر خاله شدن هم جزئی از نقشه احسانه به نظر میرسد. سعی میکنم طوری رفتار کنم که او به من شک نکند. در حالی که به ساعتم نگاه میکنم میگویم. - من برم تا برگه مهرشده رو از دبیرخانه بگیرم. احسان که انتظار دیدن یک چنین حرکتی را از من ندارد و کاملاً مشخص است که به هدف خود نرسیده ا...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 111
واقعاً میمانم آدمی که تا چند لحظه قبل آنطور پشت سر من حرف زده چطور میتواند اینطور خونسرد رفتار کند، با گستاخی در صورت من نگاه کند و به من بگوید برویم. - ببین گلاره! الان نه تو غذا خوردی نه من هر دومونم گرسنمونه. این حال بدت هم مربوط به همون میشه. کاش میتوانستم برای او بگویم که حال بد من ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 112
همینطور که در چشمهای احسان نگاه میکنم، آن طرف خیابان یک کافه میبینم. احسان رد نگاهم را میگیرد. همراه با او وارد کافه میشویم و روی اولین میزی که کنار پنجره است مینشینیم. کافه نسبتاً خلوت است. جز میز ما و میزی که سه تا از ما دورتر است، فرد خاص دیگری در کافه دیده نمیشود. میز آن طرفی هم توسط ی...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 113
هردو میدانیم که فاصله زیادی بین ما وجود دارد و این فاصله حالا حالاها پر نخواهد شد. احسان با آرامش ساختگی به زور میخواهد یک فضای عادی را حاکم بر روابط ما کند اما فکر نمی کنم که موفق شود. - چرا باید فکر کنی که من میخوام تو رو بپام؟ مگه زندگی تو چه ربطی به زندگی من داره ؟ اگرم که میبینی الا...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 114
من خلاف احسان فکر میکنم که اصلاً بعدی وجود ندارد و این بهترین فرصت است تا من بتوانم از زیر زبان اون حرف بکشم بنابراین به او میگویم. - چرا فکر میکنی که میتونی سر منو کلاه بزاری؟ بهتره که با من رو راست باشی. - چه کلاه گذاشتنی دختر جان! دارم بهت میگم که بذار سر وقت با هم صحبت کنیم. الان وقت...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 115
آرامشی که احسان از آن حرف میزد که میخواست در میان ما حاکم شود ابتدا توسط تعویض سیم کارت من صورت گرفت. احسان برای اینکه جلوی تماسهای مکرر و مزاحمتهای فرد مزاحم را بگیرد سیم کارتی را به من داد که به نام خودش بود. دیگر مطمئن شدم که احتمالا احسان و فرد مزاحم یک نفر است زیرا او با این کار میخواس...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 116
- بعدم تازه الان باید بریم سراغ ننه و سه تایی برگردیم سمت روستا. از این حرف احسان تعجب میکنم یعنی چه که باید سه نفری به سمت روستا برویم؟ احسان که حالت سؤالی چشمان مرا میبیند میگوید. - امشب قراره که در حضور همه اون وصیتنامهای که من میدونم جز دردسر هیچ چیزی برای من یکی نداره، خونده بشه. ب...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 117
به همراه ننه وارد عمارت بزرگمهر ها می شویم. همین که ورودمان را اعلام می کنند هیچ کس به استقبالمان نمی آید. نه اینکه توقع داشته باشم که با ما همچون دیگر مهمانان برخورد کنن اما وقتی همه در مجلس نشستن، پایین ترین جای مجلس برای ما در نظر گرفته اند؛ کمی سرم را بالا گرفتم و نگاهم احسان را نشانه گرفت. ...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 118
تنها کاری که می توانم انجام بدهم این است که اندکی که حالم بهتر شد به سمت ننه برگردم و از او بخواهم که برای همیشه از اینجا برویم و هیچ وقت پایمان را در این عمارت نگذاریم. آدم های این عمارت و ثروتشان را به خودشان واگذار کنیم و سعی کنیم برای خودمان زندگی راحتی را درست کنیم که به دور از سایه بزرگمهر ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 119
کنار ننه می نشینم و در حالی که فکر نمی کردم احسان تا اینجا مرا همراهی کند و در جواب تعارف ننه بدون هیچ گونه تردیدی وارد خانه شود. حرفی برای گفتن ندارم. ننه بسیار نگران و تا می توانست قربان صدقه ام رفت و سعی می کرد که فضای بینمان را آرام کند. اولین حرفی که بعد از دیدن ننه به زبان می آورم بدون پاسخ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان بوسه های تب دار - پارت 120
- الهی من فدای تو بشم مادر. ول کن گذشته رو. تو آینده رو داری. تو تمام دلخوشی من توی این دنیایی. من فقط دلم به تو خوشه. دلم به خنده هات خوشه. بذار من پیرزن آخر عمی با دلخوشی سرش رو بذاره زمین. همین که ننه در حال دلداری دادن من است، صدای ضربه زدن به در باعث می شود که هر سه مان به در نگاه کنیم. ی...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
