لیست کلیه پارتهای رمان جمجمه ی شیطان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 21
دست سمت جیب شلوارش برد و موبایل را که بیرون کشید و نام شادی را حک شده روی صفحه دید، دستی کشیده به صورتش، سرفهی کوتاهی کرد تا صدایش از گرفتگی احتمالی دور شود و به دنبالش هزاران سوال و جوابی که هیچ حوصلهای برای توضیح دادنش نداشت، نیاید. خودش را که برای جواب دادن آماده دید، انگشتش را روی صفحه کشی...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 22
نگاه میثاق که روی او دقیق شد، راستین خیره به شادی که حالا به خاطر حضور او، به سمتش چرخیده بود، لحظهای نفس حبس سینهاش کرد و سپس گفت: -میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم خانم بهاور؟ شادی، چینی انداخته به پیشانیش، حینی که دوباره با چشم دنبال میثاق میگشت، گفت: -ببخشید ولی عجله دارم. نیم قدمی پیش ...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 23
فواد که گفتهی راستین را باور کرده بود، سرش را قدری به نشانه مثبت کج کرد و سپس از آشپزخانه خارج شد و راه آمده را برگشت. او که همراه با دفتر نقاشی و مدادرنگیهایش سمت اتاقش حرکت کرد، راستین دوباره کنار فرنوش ایستاد. -حداقل یکم مراعات فواد رو بکن. گناه این بچه چیه که بابای ما توی بیمارستان بستریه...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 24
نگاه سمت آینه بغل کشاند و رد بوسهی دم پیاده شدن شادی را که روی گونهاش دید، اخمی کرد و حینی که گونهاش را پاک میکرد، گفت: -اگه اینطوری میرفتم و صحرا میدید تا یه هفته سوژهام میکرد. اثری از آن بوسهی خجل زده که نماند، موبایل را برداشت و بی تعلل از ماشین پیاده شد. دستی کشیده به پایین پیراهنش...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 25
پایین آمده از دیوار، پاهایش را که با پرشی کوتاه روی زمین گذاشت، لحظهای نگاهش را به در داد و سپس بی معطلی و با قدومی بلند و شبیه به دویدن از کوچه خارج شد.رسیده کنار ماشین، در را باز کرد و سپس روی یک زانویش نشسته، تنش را داخل ماشین کشید. یک دستش زیر صندلی برد و چشمانش را که قدری ریز کرد، دستش اسلح...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 26
دستش را قدری دور گلوی صحرا حلقه کرد و گردن او را که به اجبار به عقب کشاند،میثاق با اینکه نگران صحرا بود ولی سعی کرد نگرانیاش را حتی ذرهای به چهرهاش راه ندهد. کافی بود قدری ضعف از خودش نشان دهد و عزت بفهمد درست قدم برداشته و جسورتر از قبل شود. عزتی که چون میثاق نگران بود، با این تفاوت که او بر...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 27
صحرا که گفتهی او را منطقی میدید، ناچار سر جایش نشست و بازوی او را رها کرد.عملا کاری از دستش برنمیآمد و زخم او باید بخیه میشد ولی نه میثاق دکتر بود و نه صحرا! چیزی به جز بخیه توان مقابله با آن خونریزی را نداشت و این را هر دویشان به خوبی میدانستند. صحرا نگاهش را سمت شالی که قبلا عزت با آن دست...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 28
سرما، همانی که سرخی شده و نشسته بود روی نوک انگشتانش، چنان در تنش رسوخ کرده بود که حتی سانتی از بدنش را نمیشناخت که با تازیانهاش آشنا نشده باشد.تنش از بیم سرما میلرزید، چنان که گویی روی گسلی ایستاده و اختیار لرز تنش دستش نباشد. نفسهای یکی در میان و سنگین شدهاش تنها گرمای اطرافش بود، نفسهایی...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 29
نگاههایِ آن ده نفر را که سمت خودش کشاند، قدمی رو به داخل گذاشت و با حرکت سر از مردی که نگهبان بود خواست از اتاق خارج شود. او که بدون هیچ حرفی رفت، هرمز نگاهش را روی تکتکشان چرخاند و سپس با جدیت گفت: -به نوبت از اتاق برید بیرون و سوار ماشین بشین. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -سر و صدا ممنوع، ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 30
باز هم ساعت بود که پیش رفت و به دقیقهای رسید که، میثاق، تکیه برداشته از صندلی فلزی، صاف نشست و چشم دوخته به صحرایی که با ابروانی کشیده شده سمت یکدیگر حینی که با دقت مادهی سفید رنگ را درون کیسه میریخت، هرازگاهی از گوشهی چشم، مردی کناریاش را نگاه میکرد، کشش کجی به لبهایش داد. چشم از صحرا و ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 31
میثاق سری کوتاه تکان داد و آدرس را که خواند، سر سمت شفیع که دورتر از آن دو نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود چرخاند و با صدایی نسبتا بلند گفت: -شفیع، پاشو بستهها رو با صحرا ببر تحویل بده. شفیع که سر سمت او چرخاند، اخمی ریزی نشانده روی پیشانیش، سر پا شد و خیره به صحرا که دست به سینه نگاهش میکرد، گ...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 32
جمال ابروان پر پشتش را سمت یکدیگر کشید و لبهای باریکش را از هم فاصله داد تا چیزی بگوید ولی شفیع دست جلو برد و حینی که بستهها را به او میداد ادامه داد: -اوضاع چهطوره؟ جمال آنچه میخواست بگوید کنار گذاشت و بستهها را که گرفت، رو به سمتی دیگر چرخاند و بلند گفت: -عطا؟ چند ثانیه صبر کرد و پسر ...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 33
قامت دکتر که روی چشمان میثاق نقش بست و باعث بالا رفتن ابروانش شد، اویی که همان یزدان بود، نگاه چرخانده سمت فرنوش، دستانش را درون جیب روپوش سفید رنگش پنهان کرد و گفت: -خدا رو شکر خطر رفع شده الانم حالشون بهتره. گفتهاش که دلواپسی را از جان فرنوش دور کرد، فرنوش نیم قدمی لرزان رو به عقب برداشت و ر...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 34
دست به جیب و ایستاده روی زمین آسفالت که همراه بود با آب و کف سفید رنگ، نگاه جستجوگرش را دور تا دور کارواش چرخاند و به دنبال فردی گشت که به خاطرش آمده بود. سیاهی چشمانش هنوز در حال جست و جو بودند که پسری جوان و حدود بیست ساله کنارش ایستاد.پسر دست بلند کرد و عرق پیشانیش را که گرفت، نگاهی به میثاق ...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 35
نگاه را از پدرش که روی تخت خوابیده بود گرفت و موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشید. وارد پیامی که برایش آمده بود شد و کلماتی که روی صفحه حک شده بودند زیر لب خواند: - گفته بودین جواب شادی رو بپرسم و بهتون بگم، گفت جوابش منفیه و فعلا نمیخواد با کسی وارد رابطه بشه. جمله را به پایان رساند تا گَرد غ...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 36
صفحه که مقابل چشمانش خاموش شد، دم عمیقی گرفت و سر سمت صحرا که روی صندلی لم داده و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود چرخاند. دستانش را مقابل سینهاش در هم قفل کرده بود و سیگاری هم، مابین لبهایش قرار داشت، البته خاموش و بی هیچ قصدی برای روشن کردنش. دیدن او، لبخندی روی لبهای میثاق نشاند ولی لبخ...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 37
تاری دیدش که غافل ماند از تماشای تن مرتعش فرزندش، فشاری به گوشهی در داد و سرش را پایین گرفت. چانه که به لباس سیاه رنگش، چون بختی که داشت چسباند، لب روی لب فشرد تا قطرهی تار کنندهی نگاهش بی هیچ سر و صدایی روی گونهاش بچکد.چقدر گریه میکرد؟ چقدر اشک میریخت تا نحسی زندگیاش را بشوید؟ حاضر بود رو...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 38
گفتهاش که دلیلی شد برای بالا پریدن ابروان میثاق، میثاق سر پا شد و با دو قدم فاصله از او متوقف شد. دست به جیب شد و خیره به چشمان او گفت: -این دیگه چی بود یهویی؟ صحرا همانطور دست به سینه، شانهای بالا انداخت و گفت: -سواله دیگه پیش میاد. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -حالا کی قراره بگیریش مام یه شیر...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 39
جملهاش را در ظاهر در آن نقطه تمام کرد ولی مابقیاش را در دل زمزمه کرد که میگفت برایش کلیه پیدا میکنم!ذهنش سمت یزدان و گفتههایش چرخیده بود که انتهای جملهاش را آنطور در دل ادا کرد. تمام فکرش درگیر او بود و حتی لحظهای از فکرش بیرون نیامده بود.هنوز هم درگیر بود با چرایی کمک او، نمیدانست چرا غر...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 40
صحرا که نگاهش روی مسعود و گلی بود، صورت از رفتار آن مرد که مشخص بود قصد فریفتن گلی را دارد جمع کرد و زیر لب ایش کم جانی ادا کرد. مسعود، مو را دور انگشتش پیچاند و اخم که از چهرهی گلی رخت بست و به جایش کششی هر چند محو به چهرهی گندمگونش بخشید، مسعود، چون او، محوی لبخندی را به لبهایش مهمان کرد. سر...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
