پارت سی و یک :

میثاق سری کوتاه تکان داد و آدرس را که خواند، سر سمت شفیع که دورتر از آن دو نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود چرخاند و با صدایی نسبتا بلند گفت:
-شفیع، پاشو بسته‌ها رو با صحرا ببر تحویل بده.
شفیع که سر سمت او چرخاند، اخمی ریزی نشانده روی پیشانیش، سر پا شد و خیره به صحرا که دست به سینه نگاهش می‌کرد، گفت:
- با این برم؟
صحرا یک دستش را باز کرد و تکانی داده در هوا، معترض گفت:
-هوی ای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتانازدلارام

    1

    بدم میاد از این مردای هولِ چشم چرون خاک بر سر معتاد

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ هفته پیش
  • اِنیگما

    2

    قشنگ معلومه خود شفیع هم از صحرا میترسه😎🤣🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کی از صحرا نمیترسه؟😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    1

    دود..چیزی که تمام جوانها باآن میگذرانند زندگی خود را..و چه بد که کسانی آنها را آماده میکنند..وجدان آدمها کجاست شاید خود را به خواب زدند و مجبورند برای گذران روزها

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    برا اینا کارشون مهمه نه بلایی که سر بقیه میاد

    ۶ ماه پیش
  • راز

    0

    شفیع چ غیرتی شده واسه صحرا

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به جمال هشدار داد اگه جونشو دوست داره سمت صحرا نره چون معلوم نیست صحرا چه بلایی سرش بیاره😂

    ۹ ماه پیش
  • Sare

    2

    غیرتی نشد چون اخلاق خوشگل دخترمو دیدہ ب جمال پفیوز ھشدار داد دور و بر دخترم نچرخہ وگرنہ واس خودش بد میشہ

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا، جمال اگه جونشو دوست داره کلا نباید سمت صحرا بره😎

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    0

    این میثاقم مشکوک میزنہ ھا اخہ باپسرم ( راستین ) چیکار داری

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یه نقشه‌ای براش کشیده😁

    ۶ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    بنازم جذبه ی صحراااااااا🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 آغا از کراشوم راستین بزار ببینم چیشده نگران کراشوم شدوم🥲🥲

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارت بعدی ازش خبر میدم😌😌

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    مو تا فردا فسیل میشوم🥲🥲🥲

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فسیل نمیشی چند ساعت دیگه صبر کنی پارت جدید رو فرستادم🙄

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    2

    خو زننننن اینقد قلمت خوبه و نایسه و همه چیز تمومه آدم نمیدونه چی بگههه...تو چرا اینقد خوبییی

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم خب ذوق کردم😭🥺 لطف داری شما

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    بوس بوس بوس بوووووسسسس🎀✨️❤️

    ۹ ماه پیش
  • الناز

    0

    اسمتو دوس دارم ولی عامو خدایی تو مگه پسر نبودی چطور میشه رو راستین کراش بزنی؟؟؟؟؟

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه بابا دختره پسر نیست

    ۷ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    فداتشم جیگر ...نه عااااموووو پسره چی من یه دختر بدبخت مفلوکم که تا خرخره تو بدبختی گیر کردم😂😂

    ۷ ماه پیش
  • دریا

    0

    آخ که حال کردم : جونتودوست داری دور و بر این دختر نپلک...

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم جمال به حرف شفیع گوش بده

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    جمال جان به بدکسی چشم دوختی مراقب باش شانس آوردی صحرا متوجه نشد وگرنه چشاتو از کاسه در میآورد

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خبر نداره کافیه به صحرا بگی بالا چشمت ابروئه تا حسابتو بذاره کف دستت😂

    ۷ ماه پیش
  • دلارام

    0

    جمال مواظب چش و چالت باش ک با بد کسی طرفی خوشم میاد شفیع خوب شناخته صحرا رو

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جمال یه قدم اشتباه برداره صحرا به حسابش میرسه😂

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی وزیبا. ای بابا همین جمال مفنگی کم بود بخواد صحرارو تور کنه 😂

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای سر این جمال مفنگی که نوشتی کلی خندیدم😂 جمال اگه جون خودشو دوست داره از صد متری صحرام‌ نمیگذره😎

    ۹ ماه پیش
  • محرابی

    1

    والابه خدا. مردک چه خوش اشتهاهم هست به ریختش نگاه نکرده دست رو کراشِ میثاق میذاره

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جاشه بگم میثاق دست همچین کسی رو قلم میکنه میده اون یکی دستش😂

    ۹ ماه پیش
  • Negar

    0

    عملا دارم پارتایی که میثاق و تاحدودی راستین توش نیستن جون میدم،کاش این دونفر همو ببینن

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میخوای همو از نزدیک ببینن؟ شاید دیدن معلوم نیست🙄

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    ویاایایایایاوینثمینیننقکی چه شوددددد دوتا کراش همو ببینن کراش در کراش می شود کراش به توان دو

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آدرس بیمارستان رسید دست میثاق ببینیم میخواد چه کنه

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    حس میکنم میخواد به راستین جون دست یاری برسونه🥲

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به نظرت همچین دست یاری رسوندنی آخر عاقبت خوشی داره اصلا😂

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    فعععععک نکنمممم😂😂

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۹ ماه پیش
  • سوگند

    2

    شما حتی اگه پارت هم هدیه ندید ما شما رو دوست داریم ولی اگرم که بدید دیگه عاشقتون میشیم 😊

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی ازت خب🥺

    ۹ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    اون آخرش حق با شفیعه واقعا باید دور باشه ازش🤣🤣🤣 عالییی بود مرسی از لطفت که پارت هدیه دادی 🥰😍

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه جونش براش مهمه بهتره به حرف شفیع گوش کنه😂 ممنون ازت عزیزم🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!