لیست کلیه پارتهای رمان جمجمه ی شیطان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 1
فصل اول:تقاص با دستِ مرتعش و خیس شده از عرقش، چنگی به پایینِ پیراهنِ سفید رنگ و سادهاش که یک طرفش نامرتب از شلوار بیرون مانده بود و طرف دیگرش، مچاله شده زیر شلوار قرار داشت انداخت و انگشتان کشیده و مردانهاش را جمع کرد تا ردی از عرق به تنِ پیراهن به جا بماند. تمام تنش میلرزید، برخلاف هوای تازه...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 2
او که تازه متوجه فردی که کنارش ایستاده بود شده بود، به سختی، قدری سرش را بلند کرد و نگاهش که به نزدیکی شانههای او رسید، بی آنکه بتواند، ردی از چهرهی او را ببیند، به صدای او گوش سپرد. -اول پول. حالش را میدید و باز هم طلب پول داشت؟ بی رحم بود، گویی حتی ذرهای رحم نداشت که بی توجه به حال زار او، ...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 3
مرد که میثاق خوانده شده بود، نگاهش را به رو به رو دوخت و با لحنی به ظاهر بی تفاوت گفت: -حیف که حوصله نداری، وگرنه میخواستم بگم، چیزی که میخواستی شد. او که سخنِ میثاق را شنید، صاف نشست و سرش را قدری پایین گرفت و گفت: -مرگ صحرا؟ بگو تو بمیری راست میگی؟ میثاق که تغییر لحن صحرا در عرض لحظهای باعث ...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 4
سمتِ اویی که هنوز هم ابروانش دست در دست یکدیگر بودند چرخید و ادامه داد: -جناب صدیق. بی خیالیِ چندی پیشش را کنار گذاشت و جدی شده، این بار با لحنی متفاوتتر از قبل، حینی که قفل دستانش را باز میکرد گفت: -قبلا بهت گفتم، بازم میگم، فکر نکن مدیونتم و هر چی بگی میگم چشم. کنجکاویش بابت خبری که میثاق ق...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 5
قامتش که با چرخیدنش به سمت راست و ورودش به خیابانی دیگر از مقابلِ چشمانِ میثاق محو شد، میثاق، موبایلش را برداشت و وارد لیست پیامهایش شد. انگشتانش را روی کیبورد حرکت داد و سپس دکمهی ارسال را لمس کرده، صفحهی موبایل را با فشردن دکمهی کناریاش خاموش کرد. آرنج تکیه داده به شیشهی پایین کشیده شده،...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 6
چینی افتاده به گوشهی چشمانش، نگاهش را قفل دو مردمک عصبی مقابلش کرد و با صدایی که قدری میلرزید، گفت: -هوی، چته وحشی؟ مخاطبش که وحشی خوانده شده بود، فشار کف دستش را که هنوز روی شانهی او بود بیشتر کرد و چینهای گوشهی چشمان صحرا که به موازاتش بیشتر شدند و نفسش ترجیح داد چند ثانیه بیشتر حبس سینه...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 7
پیش از اینکه نوک انگشتانش حتی فرصتی برای لمس چاقو داشته باشند، صحرا، چشم ریز کرد و نوک چاقو را بیشتر از قبل به پهلوی او فشرد. به حدی بیشتر که تیزیش، پیراهن سرمهای رنگِ او را که خطوطی عمودی و مشکی رنگ به خود داشتند، پاره کرد و رسیده به پوست بدنش، نتیجهاش شد خراشی نه چندان شدید ولی همان هم، برای ...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 8
گفتهاش که کشش مجددی شد روی لبهای شادی و قدری گل انداختن گونههایش که به لطف رژ گونهاش چندان مشخص نبود، میثاق لحظهای سر چرخانده سمتگارسونی که کنار میز کناریشان ایستاده بود، با حرکت دست اشارهای به او کرد. گارسون که سری برایش تکان داد، رو چرخانده سمت شادی، با سر اشارهای به منوی روی میز کرد و...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 9
چشمانش را محکم روی هم فشرد تا مژههای صافش گره خورده در هم، ابروانِ کشیده و مشکی رنگش قدری سمت یکدیگر کشیده شوند. حیاتش سیاه شده بود، چون سیاهیِ چشمانش که از چند ثانیه قبل پشتِ تاریکی حبس شده بودند. سرش را بیشتر از قبل خم کرد و انگشتانش فرو رفته میان تار موهایِ خرمایی رنگش، چنگی زده به آنان، دمی ...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 10
صدای برخورد آرام قاشق به لبهی بشقابِ چینی که باعث کشیده شدن چشمانِ پاشا سمت آن شد، نگاه بالا داد و حینی که قاشق را سمت دهانش میبرد، گفت: -کیه که نمیذاره شامتو بخوری؟ از گوشهی چشم خیرهاش شد که شادی، دستپاچه متن کوتاهی تایپ کرد و موبایل را روی میز گذاشت. روی صندلی جا به جا شد و بی آنکه سمت پ...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 11
دستی کشیده به تار موهایی که روی پیشانیش افتاده بودند، سر به سمت چپ چرخاند و نگاهش که روی ماشین مشکی رنگی که با دوبار روشن کردن چراغهایش به او علامت میداد،رسید، هر دو دستش را درون جیبهای مانتوی مشکی رنگش که قدری رنگ باخته بود مخفی کرد.نگاهی انداخته به پیاده رویی که هنوز تا شلوغ شدن بابت تازه شر...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 12
صحرا که تمام تنش را آمادهی گریز کرده بود، حینی که حرکت دست او را دید، بی آنکه لحظهای را از دست دهد، به سرعت دو قدم رو به عقب برداشت و سپس تمام تنش را به عقب چرخاند. تمام توانش را در پاهایش جمع کرده بود و چنان پر سرعت میدوید که هر لحظه فاصلهاش از مردی که بی هیچ قصدی برای از دست دادن او، پشت س...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 13
مرد سری کوتاه تکان داد و میثاق که سوئیچ را چرخاند و دمی بعد وارد خیابان شد، صحرا که ریتم نفسهایش قدری منظمتر از قبل شده بودند، روی جدول نشست و نگاهی به اطراف انداخت.سر خم کرد و چانهاش که به سینهاش چسبید، نوک انگشتانش را روی شقیقههایش که حس می کرد سنگین شده اند فشرد و دمی عمیق گرفت. کف پاها...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 14
معین که تماس را با همان یک جملهی دستوری تمام شده دید، سیگار را روی زمین انداخت و با فشردن کف کفشش روی آن خاموشش کرد و درست همان دم که پاشا چشم از او گرفت و سمت میزش چرخید، با قدومی بلند که شبیه به دویدن بودند، رو به جلو حرکت کرد. پاشا که پشت میز مشکی رنگش روی صندلی چرخ دار نشست و تکیهاش را به ...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 15
ساعت گذشت و رسید به وقت شامگاه و شروع حکمرانی ماه میان آسمان و تسلط تاریکی به شهر و مردمانش. تاریکی که با نور لوستر متصل به سقف اتاق، هیچ شده و کنار رفته بود. ماه میان آسمان، از پنجرهی نیمه باز که پردههای سفید رنگش کنار رفته از بابت ورود هوای تازه به اتاق، به تماشای دختری نشسته بود که قدری کج ا...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 16
در قهوهای رنگ را که عقب زد و وارد اتاق شد، میثاق سری کوتاه تکان داد و لحظهای نگاهی به میز و بهم ریختگیاش انداخت و سپس بی حوصله برای مرتب کردنش، همان طور دست به جیب، مبل را دور زد و مقابل جزیره ایستاد.یک دستش را از جیبش بیرون آورد و موبایل را برداشت و قفلش را گشود. ضربهای زده روی اعلان پیامها...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 17
مقابل پنجره که ایستاد و نگاهش را روی میثاق که تکیه داده به ماشینش، خیرهاش بود ثابت کرد، میثاق جواب داد: -زنگ زدم جواب ندادی، پیامم که فقط سین زدی، این شد که گفتم حضوری خدمت برسیم برای عرض معذرت بانو. شادی که قدری بابت آمدن یکبارهای او مضطرب شده بود، نفسش را حبس سینهاش کرد و حینی که گوشهی پ...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 18
صدای باز شدنش که در سکوت شب پیچید و رسید به گوش صحرا که خم شده سمت گاز، قاشق را درون قابلمه رها میکرد، نیم نگاهی کوتاه به میثاق که در را میبست انداخت و سپس به عقب چرخید. سمت میز خم شد و زیر نگاه میثاق که ابرو کشیده سمت یکدیگر، حالا مقابل جزیره میایستاد، دست جلو برد و کاسهی کوچک و شیشهای که ت...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 19
مرد، نگاهی کوتاه انداخته به صحرا با آن چشمان بسته و سری که قدری کج نگه داشته بود، نگاه سمت میثاق چرخاند و با حرکت کوتاه دستش، دستور داد تا چشمانش را باز کنند. میثاق سری کوتاه تکان داد و ایستاده با قدمی فاصله پشت سر صحرا، دستانش را بالا برد و دو گره پارچه را گشود و دمی بعد آرام پارچه را کنار زد تا...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان جمجمه ی شیطان - پارت 20
چند دقیقه بعد، صحرا روی صندلی شاگرد نشسته و اخمی روی چهرهاش داشت و ترجیح میداد بیرون را تماشا کند. از لحظهی سوار شدنش به ماشین و سپس گذرشان از جایی که بعد از آن بسته بودن چشمانش نیازی نبود، هیچ نگفته بود و این هیچ نگفتن اعصاب میثاق را هر لحظه بیشتر از قبل بهم میریخت. میدانست صحرا که سکوت می...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
